FLATSET کاربر ارشد وضعيت: آفلاين 14 ارديبهشت ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 1644 امتياز: 155015 تشکر کرده: 584 تشکر شده 417 بار در 291 پست
محل سكونت: تایپیک درخواست فیلم
ارسال شده در:
جمعه، 16 ارديبهشت ماه ، 1390 00:46:35
موضوع مطلب: رمان دوراهی عشق و هوس
قسمت اول :
بسم الله الرحمن الرحيم
نور ماه در تاريكي اناق روشنايي رويايي و وصف ناپذيري را بوجود اورده بود همه جا پر از سكوت ناگفته ها بود بسختي ميتوانستم عكس هاي البوم را مشاهده كنم ولي از بوي فضاي البوم و تصوير هاي محو البوم فضا را حس ميكردم حس هي متضاد به قلبم چنگ ميانداختند خوشحالي ديروز....اندوه امروز ...بد بختي فردا
در ذهنم خاطراتي محو از گذشته جريان داشت خانواده اي خوشبخت ..صميمي ..خانواده اي پنج نفره كه حالا ريشه اش در دستان باد بود در تاريكي به چهره ي زيبا و مهربان مادرم كه در عكسي لبخند خود را داشت چشم دوختم بي اختيار اشك از چشمانم روان شد...دو سال ميگذشت ولي وجودش در قلبم لبريز بود همه جا اسم مادرم بود در حاشيه كتابهايم ...هر صفحه خاطراتم و نجوا هاي شبانه ام وقتي او رفت بهار زندگي ما به خزاني اشفته تبديل شد و من تازه طعم تلخ بدبختي را به معناي واقعي ميچشيدم و ان را با تمام وجود مزه مزه ميكردم در همين افكار بودم كه صداي قهقه هاي منفور روشنك در فضاي خانه پيچيد احتمالا پدرم وارد خانه شده بود با سرعتي باور نكردني موقعيت خود را يافتم و به حالت خواب چشمانم را بستم انگار پچ پچ ميكرد چرا پدر نميفهميد زندگي هوس نيست ...چرا مادرم را بدبخت كرد و ما را به خك سياه نشاند انهم به خاطر يك افريته اما همه ي چشمها بسته شده بود خواهر و برادر بزرگترم كه ازدواج پدر را به معناي ازادي تمام معنا ميديند و به هر بهانه اي از پدر باج ميخواستند هيچ نگراني نداشتند ولي من ..من كه كوچكترين عضو خانواده ي افشار بودم خطر را نزديك ميديم خيلي نزديك
از تابش مستقيم نور خورشيد بر چشمانم ناچار از خواب بيدار شدم نرگس خانوم مستخدم خونه باغ در حالي كه اتاقمومرتب ميكرد بشاشو شادمان صبح بخير گفت
-صبح بخير نرگس خانم....ديشب بهزاد اومد؟
نرگس چهره اش تو هم رفت و كنارم روي تخت نشست ارام در گوشم نجوا كرد –خانوم جان حمل بر سخن چيني نباشه ولي بهزاد خان شب نيومد وقتي واسه نماز صبح بيدار شدم ديدم تلو تلو خوران اومد خونه ...
سرشو نزديك تر اورد و دم گوشم گفت –فكر كنم مست بود ...منم از ترسم نماز نخونده رفتم اتاقم ..اخه جسارت نباشه ولي ميگن ادم مست خطرناكه
مونده بودم از حرف هاي نرگس بخندم يا گريه كنم اما به وضعيت ما گريه بيشتر ميومد سر تاسف تكون دادم و از نرگس تشكر كردم اگر او را نداشتم چه ميكردم
ميز صبحانه مثل هميشه اماده و مرتب و باسليقه عالي نرگس چيده شده بود كنار سايه نشستم و اروم سلام كردم بابا مثل هميشه نه تنها جواب سلام منو نداد بلكه اضافه بر اون محكم سرم داد زد –تو رفتي سراغ صندوقچه؟
مطمن بودم كار روشنكه نگاه پر از نفرتمو تو چشماش دوختم و با صداي از ته چاه در امده گفتم –چقدر خبرا زود ميرسه
پدر باشدت زيادي فرياد كشيد بطوريكه در جاي خود م محكم لرزيدم –با توام رها....اونجا چه غلطي ميكردي مگه نگفتم هيشكي حق نداره بهش دست بزنه
به زور جلوي فوران اشكهايم رو گرفتم و از جا پاشدم با لبهاي لرزان داد زدم – بابا من حق دارم با مامانم خلوت كنم ...براي چي ميخواي خاطراتش بميره ...
سايه دستمو گرفت و ازم خواست بشينم اما خشم من مجراي واسه لبريز شدن يافته بود فرياد زدم –من نميذارم ياد مادرم تو اين خونه بميره ...روشنك جان شما هم همه تلاشتو بكن
اينبار سايه سرم فرياد زد –بشين رها حق نداري سر بابا داد بزني ...روشنك جاي مادر ماست
سرم رو به نشانه ي تاسف تكان دادم ايا او خواهر من بود اشك هايم روان شدند و از ته دل داد زدم –واقعا كه ....
به سمت اتاقم به راه افتادم تا به بهانه ي مدرسه از اون محيط مسموم و نفرت انگيز خلاص شم
مثل هميشه مهسا منتظرم دم در ايستاده بود و اين و پا و اون پا ميكرد وقتي منو ديد با شور و نشاط هميشگي سلام كرد
-ميخواستي ديرتر بياي الان به زنگ اخر هم نميرسيم ...
-اخه سايه مجبورم ميكنه صبحونه بخورم نميدونم چرا از وقتي مامانم فوت كرده همه حتي اون افريته ميخواد مادر من باشه
مهسا لب به دندان گزيد و گفت –داري زياده روي ميكني رها خودتو وقف بده پدرتو هم انسانه دوست داره تو اين سن يكي باشه بهش برسه
ميدونستم زياده روي كردم براي همين نميخواستم ديگه حرف بزنم تمام طول راه فقط مهسا حرف ميزد و من شنونده بودم توي مدرسه هم انقدر ذهنم درگير بود كه حتي كلمه اي در ذهنم بر جا نميموند دبير تاريخ و فلسفه و ...همچنان به من تذكر ميدادند ولي من توي لاك خودم بودم
مهسا و سيما هم مدام نمك به زخمم ميپاشيدند سيما وسط شوخي از من ميخواست كه با وضيعت جور شم حرفاش حقيقت بود
سه تايي با هم درحال برگشت به خونه بوديم كه سيما شروع به موعظه ي من كرد –رها ..تو تازگيها اصلا درس نميخوني ..اصلا هم بهت نمياد عاشق باشي ...به خاطر موضوع هاي پيش و پا افتاده زندگيتو خراب نكن چشم باز ميكني ميبيني ته دره اي
مهسا-وللله گه منم قيافه به اين نازي داشتم استخاره نميكردم تو كه پول هم داري نياز به درس خوندن نداري يكي رو انتخاب كن هم از دست نامادري راحت ميشي هم زندگيت عالي ميشه
سر تكان دادم و با اندوه گفتم –اولا كه چي بشه از چاله بيفتم تو چاه ..دوما از الان كه نميتونم به فكر باشم بعد از بيستو پنج سالگي
تا خونه با ذهنم و پندو اندرزهاي سيما و مهسا كلنجار رفتم ولي به نتيجه اي نرسيدم وارد خونه كه شدم از بوي غذاهاي متنوع دلم غنج ميرفت با خوشحالي به بهزاد كه رو مبل لم داده بود و سيگار ميكشيد گفتم –خبريه ؟مهمون داريم ؟
بهزاد از سيگارش كامي گرفت و گفت –خبريه ولي خير نيست مهينو و خانوادش شام ميان اينجا ...
خنده رو لبهام ماسيد شروع كردم به داد فرياد –اخه مگه اينا زندگي ندارن بهزاد تو يه چيزي بگو من خوشم نمياد هي مهين و اون پسراي چشم ناپاكش با اون شوهر الكليش بيان اينجا بابا ميخوام تو خونه خودم راحت باشم
بهزاد سيگارو تو جا سيگاري خاموش كرد و با لحن دلسرد كننده اي گفت –رها از غر زدن هات خسته شدم بسه ديگه ..اگه سهم الارثتو ميخواي بايد كنار بياي روشنك دختر خاله ي باباست مادر ما بازيچه بود واسه بالا رفتن بابا همه ميدونستن پدر عاشق روشنكه ..براي پس گرفتن حق مادر هم كه شده كوتاه بيا نذار ارث ما بيفته دست اين نوكيسه ها
حرفاش ارومم ميكرد در حال فكر كردن بودن كه با صداي گرمش به خودم اومدم –خواهر كوچولو برو درساتو بخون كه شب مشكل نداشته باشي
لبخندي به وسعت اسمان به رويش پاشيدم نميدونم چرا ولي اميدوار شده بودم انگار من هم بايد افكار بچگانه رو رها ميكردم و با سياست بيشتري عمل ميكردم
تا عصر درس خوندم تازه نتيجه گرفته بودم كه نبايد براي مسايل خونوادگي خودمو بدبخت كنم شايد تحصيلات روزي دست اويزي شد براي فرار از نحسي زندگي من
لباسي ساده پوشيدم به توصيه ي سيما تصميم گرفتم واسه اينكه كمتر در معرض خطر باشم شالي رو حتي اگه نصفه و نيمه سرم كنم تا نظر اشكان و شاهين رو به خودم جلب نكنم براي اخرين بار نگاهي خريدارانه به خودم انداختم واقعا نميدانستم براي داشتن اين زيبايي چگونه خدا را شكر كنم واقعا نميتوانستم منكر زيبايي خود شوم حتي از سر تواضع ياد حرف مهسا افتادم كه هميشه ميگفت –چشمهاي طوسي دور مشكي كم پيدا ميشه قدرشو بدون
دست اخر شالي قرمز و پر حرارت را كه به شدت به پوست سفيدم مي امد بر سر انداختم عجيب بود اما با وجود شال احساس امنيت خاصي ميكردم
وقتي از پله ها پايين اومدم صداي فرياد نرگس منو بيخود كرد –واي خانوم چقدر خوشگل شديد قربونتون برم حجاب خيلي بهتون مياد
لبخندي زدم و تشكر كردم –نرگس جون ميشه من امشب كارها رو بكنم ؟
نرگس موذيانه ابروشو انداخت بالا و گفت –چرا رها جون شما بايد سروري كني كمك كني كه چي بشه پس من واسه چس حقوق ...
وسط حرفش پريدم –نرگس جون اخه ...نميخوام زياد تو مهموني باشم سرم گرم باشه بهتره
انگار منظورمو فهميده بود به نشانه تاييد سرتكان داد صورت گوشتالودشو بوسيدم عجيب مرا ياد مهر مادري ميانداخت
كم كم همه از اتاقاشون بيرون اومدن و هركس تعريفي از من كرد حتي روشنك كه البته موجي از حسادت رو ميشد تو صداش ديد
همه اماده روي مبل ها نشسته بوديم كه صداي زنگ اهنگين در همه را ازجا پراند پدر در را باز كرد و براي استقبالشان به باغ رفت
من اما همهمه اي در درونم به پا بود دلم نميخواست حتي ريخت پسر هاي مهين را ببينم با صداي قهقه هاي جلف و سبكسرانه مهين خانواده راد پور به داخل اومدن
مهين –واي عزيزم رها چقدر خوشگل شدي حيف اين موهاي ابريشميت نيست تو روسري بگنده راحت باش با با الان قرن بيست و يكه
از تعريفش بالاجبار لبخند زدم منوچهر و پدرم در ميانشان نبودند اشكان بعد از مادرش دستش رو به جلو اورد و مانند هميشه نگاه هرزه اشو به صورتم دوخت
-ببخشيد من توبه كردم
-جدا....باشه ولي من كه توبه نكردم جور تو رو هم من بايد بكشم ؟
دون شان خودم ميديم جواب جملات كثيفشو بدم حوصله ي درگيري با شاهين رو نداشتم براي همين سلام كوتاهي كردم و به اشپزخانه پناه بردم ملتمسانه رو به نرگس جون ميخواستم به من كاري بده
-نرگس جون يه كاري بگو من انجام بدم
-اخه رها خانوم تو كه كاري بلد نيستي مادر ....تو ميخواستي از شر اونها در امان بموني كه دراماني ..راستش نميخوام زحمت خودمو دوبرابر كنم
از بيكاري اين پا و اون پا ميكردم و با وسايل اشپزخانه بازي ميكردم كه با صداي منحوس و خشن روشنك به خودم اومدم
-رها...اينجا چيكار ميكني ؟برا چي نمياي تو سالن
-اخه من ...حوصله ندارم حالم خوب نيست ...
-ببين عزيزم ...من اين كار تو رو يك نوع بي احترامي ميدونم پس بهتره واسه خودت مشكل ايجاد نكني
همه ي تهديد هاي دنيا از جمله قطع پول توجيبي ومنع خارج شدن ازخونه و..توي اين يك جمله بود پس چاره اي به جز اطاعت نداشتم
توي سالن پر بود از دود سيگار مهين واقعا ارايش صورتش جلف زننده بود ارام ر وي مبل تكنفره اي نشستم و چشمهامو به گلهاي فرش گرانقيمت دستباف دوختم
مهين –عزيزم امروز چه خبره؟ساكتي؟
-نه هيچي خستم راستش درسا خيلي فشار ميارن خيلي هم افت تحصيلي داشتم
-اي بابا ..خوب رشته شاهين هم كه با تو يكي شاهين حالا كه بيكاري بيا كمكش كن تا شام حاضرشه منوچ و هوشنگم بيان طول ميكشه
اگر قدرتشو داشتم قطعا مهين رو خفه ميكردم شاهين كه قند تو دلش اب ميشد –ماكه از خدامونه
تا چشم باز كردم من و او تنها توي اتاق بوديم واي كاش ميمردم و اون جمله لعنتي روبه زبان نمياوردم روي تخت نشستم و با بغض گفتم –ببخشش شاهين نميخواستم اذيتت كنم اخه من اينو گفتم كه مهين جون زياد كنجكاو نشن ميتوني بري
شاهين كه حتي ثانيه اي نگاهشو از من بر نميداشت سرحال نجوا كرد –نه بابا..اتفاقا دنبال بهانه اي ميگشتم كه بيام اينجا ميشه سري به كتابخونه ات بزنم؟
با بيچارگي غريدم –نه اخه اون كتابا ...
اما اون نيازي به اجازه ي من نداشت كتاب هارو دونه دونه بررسي كرد و يك رمان رو انتخاب كرد چسبيده به من روي تخت نشست
خودم رو عقب كشيدم و ساكت به زمين چشم دوختم –جالبه توي كتابخونت پره از رمان عاشقونه پس چرا انقدر دلت سنگه چرا وقتي من بهت ميگم دوستت دارم نميفهمي؟
اولين باري نبود كه با گستاخي اين جملات رو ادا ميكرد صلاح ديدم جواب ندم
-سكوت علات رضاست ازت انتظار ندارم بگي دوسم داري ولي منو از عشقت محروم نكن فقط بگو نه يا اره
-نه...من دوستت ندارم ..اينو ميخواستي بشنوي فكر كنم بارها شنيدي
-ببين رها تو خودت ميدوني من هرچي رو بخوام بدست ميارم پس بچه نشو خودت با زبون خوش دوسم داشته باش من هم پولدارم هم خوشتيپ تو چه مرگته
اشك هام در شرف ريختن بود بغض و كينه اميخته با هم اشك هايم جاري شد نميتونستم گريه نكنم فشار درد هام به اندازه كوه سنگين شده بود
-ديوونه گريه ميكني؟ببينمت
دستمو در دست گرفت خيلي سعي داشتم ستمو از دستش در بيارم ولي خيلي قوي بود چونه امو بالا گرفت و مثل حيوان درنده كه با لذت به صيدش نگاه ميكنه نگاهم كرد
-تو خيلي هوس برانگيزي مخصوصا وقتي ميخواي از دست ادم در بري ...عاشق گريزهاتم ...تا ميتوني فرار كن يك شير دنبال اهويي ميگرده كه براي خورده نشدن تا ميتونه فرار كنه ..
دلم ميخواست قدرت داشتم تا ...خوب ميدونستم كاري نميتونم بكنم –شاهين ازت بدم مياد دستمو ول كن ..نميخوام حتي يك بار هم ببينمت ..
-خيلي بد شد پس چه جوري ميخواي يك عمر با من زير يه سقف زندگي كني ..
در كه به صدا در اومد انگار حكم ازادي من امضا شده باشد به سمت در پر كشيدم بهزاد
مثل هميشه مواظبم بود
سر ميز شام اصلا دلم به غذا خوردن نميرفت حالات بابا منو نگران ميكرد بابا سرشو روي ميز گذاشته بود و چرت ميزد انگار توي دلم رخت ميشستند درگوش سايه با اكراه گفتم –سايه بابا رو ببين از وقتي با هوشنگ رفتند تو باغ و برگشتند يه بند داره چرت ميزنه
سايه اما با لاقيدي شونه هاشو بالا انداخت و گفت –بس كن رها ..بابا پير شده توقع داري وسط سالن بالانس بزنه مثل هميشه چشمشو رو واقعيات بست و با اشتهاي تمام به غذا خوردن ادامه داد اما من نميتونستم بي تفاوت بگذرم با نگراني بابا رو چند مرتبه صدازدم
-بابا...بابا ...حالت خوب نيست ؟بابا چرا اينجوري شدي
به جاي دريافت پاسخ از پدرم صداي كلفت منوچهر جواب داد چيزيش نيست عمو زيادي خورده مست كرده روشنك ببرش تو اتاق
نزديك بود از تعجب شاخ در بيارم يعني پدرم مست بود اونهم پدر من كه هميشه برادرم رو نصيحت ميكرد نزديك بود از عصبانيت به حالت انفجار برسم از سر ميز پاشدم و بدون كلمه اي حرف فضا رو ترك كردم
امتحانات شروع شده بودن و من مجبور بدم براي اولين بار با بي ميلي تمام كتاب رو ورق بزنم سيما سعي ميكردتو درسها كمك كنه و لي مهسا رو كم تر از گذشته ميديم امتحانات كه به پايان رسيد دلم ميخواست ازاين حال و هوا خارج بشم مدام به پدرم غر ميزدم كه بذاره با كمپ مدرسه به مسافرت برم ولي پدربهانه اي مياورد
يكروز خسته و بي حوصله به ديوار اتاق تكيه داده بودم كه با هياهوي سايه به خودم اومدم –واي رها پاشو وسايلاتو جمع كن بابا گفته ميتونيم بريم مسافرت
چشمامو تنگ كردم و پرسشگرانه نگاهش كردم
-بابا گفته مهين و روشنك و دايي مسعود دارن ميرن بابا به خاطر كارخونه ميمونه تهران ولي ما ميتونيم باهاشون بريم
از عصبانيت دندانهايم رو رو هم فشار دادم –اخه چرا بايد سر بار يك مشت غريبه باشيم به نظر من كه نريم سنگين تريم
-اي بابا بس كن ديگه ...غر غرو ..پاشو وسايلاتو جمع كن ساناز هم مياد تنها نيستي
پاشنيدن اسم ساناز غرق شادي شدم و با فرياد گفتم –راست ميگي ؟چه خوب
-به جون تو ...عمو به بابا گفته كه ساناز دوست داره اب وهوا عوض كنه
ديگه سر از پا نميشناختم غرق شادي بودم من و سايه لباسهامونو توي چمدون كوچك مشترك گذاشتيم ساناز اخر شب به خانه ما اومد تا اشكان بياد دنبالمون وراه بيفتيم
اشكان با نيم ساعت تاخير دم خونه ي مابود من و سانازانقدر سر به سر هم گذاشتيم كه سايه عاصي شده بود م مدام غر ميزد
هنوز سوار ماشين نشده پرسش هاي تلمبارشده و درگوشي ساناز شروع شد-رهااشكان چقدر بزرگ شده سه سالي ميشه كه نديدمش ...چقدرم خوشتتيپه
-اره خيلي...منتهي ذاتش به خوشتيپيش غلبه ميكنه
پرسشگرانه نگاهم كرد و سرتكون داد
-وقتي اينه رو رو صورتت تنظيم كرد ميفهمي
ساناز كه تازه متوجه حرفم شده بود با ذوق و شوق گفت –واي نه خدانكنه ميترسم يه وقت ذوق مرگ بشم ...حالا جدي ميگي؟
-خودت كم كم ميبيني ...
ساناز تنها براي سي ثانيه سكوت كرد و دوباره شروع به صحبت كرد –راستي يه برادر بزرگتر داشت چشمهاش مشكي بود ...يه بار تو رو انداخت تو حوض
نميخواستم اسمشو به زبون بيارم براي همين فقط سرتكون دادم –خوب؟اونم هنوز زندست ولي فكر نميكنم اومده باشه يعني انشالله كه نيومده
-نه بابا كاشكي اومده باشه من اصلا به خاطر گل جمال ايشون اومدم وايسا الان ميپرسم
ره هر وسيله اي سعي كردم منصرفش كنم ولي نشد هرچقدر چشم غره رفتم و نيگونش گرفتم فايده نكرد با همون لحن ذوق زده و بچه گانش داد زد –اشكان خان برادرتون ....اسمش چي بود؟اهان....اقا شاهين نيومدن ؟
نگاه سنگين اشكان با اون چشم هاي گستاخ از اينه به صورتم برخورد كرد پوزخندي هميشه بي معني بود
-رها ..انقدر دلتنگشي؟
ميخواستم دستمو از پشت ماشين دور گردنش حلقه كنم و اونقدر فشار بدم تا زبون درازش صامت بسه ولي با خجالت گفتم –نه خير ايشون انقدر عاشق دل نگرون داره كه به ما نميرسه
لبخندي از سر رضايت زددلش نميخواست نسبت به شاهين اندكي محبت داشته باشم دعا ميكردم قضيه رقابت نباشه
شاهين با خنده رو به سايه گفت –ميبيني سايه ...همه عاشق اين داداش ما ان ببين چي شده كه وصفش به سانازخانوم هم رسيده هيشكي به من نميگه خرت به چند من ؟
ساناز خجالت كشيده بود و سرشو پايين انداخته بود سرمو نزديك گوشش بردم و با لحن سرزنشگرانه گفتم –خيالت راحت شد ؟
ساناز به هم دهن كجي كرد و روشو برگردوند
خدارو شكر ساناز انقدر خجالت كشيده بود كه تا وقت ناهار حرف نزنه وگرنه مطمننا سر سام ميگرفتيم شاهين ماشينو جلاي يه رستوران زيبا در فضايي سر سبز نگه داشته بود اما هوا به قدري رطوبت داشت و گرم بود كه كسي دلش نميخواست بيرون پرسه بزنه البته به جز من كه استثنا بودم
بعد از انتخاب غذابه طرف محوطه ي باغ رفتم تا گلهارو تماشا كنم و سايه هم مانع نشد ميون گل ها راه ميرفتم و بوي گل رز رو به داخل ريه هام هل ميدادم درحال خوندن قطعي شعري از فريدون مشيري بودم كه دستي بر شانه ام به ضرب درامد وحشتزده برگشتم –اي واي اشكان تويي ترسيدم
با انگشت سبابه به الاچشقي اشاره كرد و گفت –بيا بريم اونجا بشينيم مبخوام باهات حرف بزنم
الاچشق انقدر زيبا بود كه ذهن مرا از پرسش جمله ي (درموردچي؟)منحرف كرد
جلوتر از او به طرف الاچيق دويدم و خودمو له درون ان انداختم اشكان هم به سرعت من دوييده بود كنارم نشست و منتظر شد تا بيانات من نسبت به زيبايي الاچيق تموم بشه
-رها خيلي رك ازت بپرسم ...تو..به شاهين علاقه داري
سوالش خيلي غير منتظرانه بود دستهامو در هم قلاب كردم و سرمو به زير انداختم
-تو كه بهتر از هركس ميدوني ...ازش متنفرم
-اگه قرار باشه بين من و اون يكي رو انتخاب كني چي؟
كم كم داشتيم به سوال هميشگي ميرسيديم
-ببين اشكان من نه به تو و نه به شاهين اونقدر علاقه ندارم يعني چطور بگم علاقه ي عاطفي ندارم
شاهين دستم رو گرفت و روي قلبش گذاشت هر كاري كردم نتونستم مانع او شوم –ببين رها واسه تو داره اينجوري ميزنه دلت مياد؟دلت مياد بهش بگي نه
از حرارت عشقش كه به دستهاش سرايت كرده بود ميسوختم دستمو پايين اورد و گفت –رها با من بازي نكن خواهش ميكنم ...... شاهين يه گرگه شايد دوستت داشته باشه ولي دست اخر ميدرتت ولي من عاشقم حاضرم به خاطر تو باهاش بجنگم
بدون توجه به جمله هاي محبت اميزش بلند شدم و فرياد زدم –سگ زرد برادر شغاله ...بس كنيداين بازي رو امروز تو ...ديروز شاهين ...امروز تو ....فردا هم لابد سياوش ...نكنه من رو گنج نشستم و خبر ندارم
اشكان به يكباره از جا پاشد و صاف جلوي من ايستاد ديگه ان لحن محبت اميز تو نگاهش نبود حلا اتشي بود درانبوه كاه –چرند نگو خودت خوب ميدوني كه ما اگه بيشتر از شما اموال نداريم كمتر هم نداريم
-حرف حق جواب نداره..ولي من چيزي درخودم نميبينم كه همه عاشقم بشن اينقدر هم بچه نيستم كه تا يكي گفت دوستت دارم خودمو بندازم بقلش
تا حالا اشكان رو اينجوري نديده بودم ارواره هاش رو چنان روي هم فشار ميداد كه مطمن بودم كه فكش خورد ميشه چشمهاي زيرك و كشكيش رو به چشمهام دوخت و گفت –من بدستت ميارم تهمت هاي مزخرف و چرند تو هم ارزوني خودت حرفات خيلي بد بود بدجوري بهم برخورد ولي من هم واست يه چيزايي تو استين دارم
سرمو به علامت تاسف تكون دادم و راهمو كج كردم ساناز در چارچوب گنبدي الاچيق ظاهر شد –غذا يخ كرد ها چيكار ميكنيد شما؟
-هيچي ايشون اومدند برن دسشويي يك سري هم به اينجا زدند بيا ديگه اشكان
خودم مونده بودم چجوري به اين سرعت چنين جملاتي رو سرهم كردم بالاي سر اشكان هم يه علامت سوال بزرگ بود ناگهان به طور اتفاقي جفتمان شروع به خنديدن كرديم
توي ويلاي مادرجون همه جمع بودن مهين مسعود منوچهر سياوش و از همه نفرت انگيز تر شاهين و سميرا
ثانيه چندين هزار بار خدا رو شكر ميكردم كه ساناز همراه ماست وگرنه بايد چه ميكردم ميون اونهمه گرگ كه به خونم تشنه اند
بزرگترها در طبقه پايين ويلا با هم حرف ميزدند و من و ساناز هم ترجيح داديم به اتاقي كه قرار بود شب توش استراحت كنيم رفته و وقت بگذرانيم با خنده و شور وشوق از پله ها بالا ميرفتيم كه چشمم به سميرا افتاد انقدر ارايشش غليظ صورتش توي ذوق ميزد كه چهره اش قابل تشخيص نبود بلاخره اون هم دختر مسعود بود دختري سبزه به شدت لاغر و بدون ذره اي زيبايي
-به رها جون تو هم اومدي ...چه خبر خوشگله
ديگه اثري از لبخند روي صورتم نبود سرمو پپپايين انداختم و با سردي جواب دادم –خوبم
-بريد بالا الان ميرم بقيه رو هم صدا كنم
نگاه پرسشگر ساناز روي صورتم غلت ميخورد –اين ديگه چجور جونوري بود؟
-جونور؟حيفق از اسم جونور بيا بريم
با هم كنارشومينه خاموش روي سراميك هاي خنك اتاق نشستيم و ساناز هم شروع كرد به تعريف مجدد جوك هاب بي معزه اي كه تا بحال بيشتر از صد بار اونهارو شنيده بودم من هم با بي تفاوتي به هركدام ميخنديدم كه با صداي باز شدنم در صاف سررجام نشستم همهي بچه ها داخل شدند فقط سايه ميان انها نبود
سياوش-به به ...رها خانوم از ما خبر نميگيري...نميگي مرديم زنده ايم ...معرفي نميكني؟
-وا..سياوش مگه توم ساناز رو نميشناسي ...يادته چند سال پيش بعضيا منو هل دادن تو حوض يه دختر بود پيشمون گريه اش گرفت
-اهان حا لا يادم اومد ...چه قدر بزرگ شديد ساناز خانوم
اشكان كنار من نشست ميدونستم ميخواد چيزي بهم بگه وگرنه جرات اينكارو مخصوصا جلوي شاهين نداشت
انقدر وايساد كه همه حواسشون از ما منحرف شد و اروم در گوشم گفت –مواظب خودت باش
تا اومدم منظورشو بپرسم از جلوي چشمم غيب شد هزار سوال بر ذهنم هجوم اورد در حال فكر كردن به جمله عجيب اشكان بودم كه نگاهم با نگاه عصبي شاهين برخورد كرد –رها چته تو فكري ؟
خدا خدا ميكردم چيزي نپرسه ملتسمانه به ساناز نگاه كردم انقدر گرم حرف زدن با سياوش بود كه حتي نيم نگاهي به من نميكرد
از سر ناچاري شونه هايم رو بالا انداختم –من حق ندارم تو فكر باشم ؟
نگاهي به اطراف انداخت و بلند گفت –رها اينا كه سرگرم كارن بيا بريم از تو باغ چوب جمع كنيم اخه دايي مسعود سيخ ها رو جا گذاششته
ميدونستم قراره سوال پيچ بشم با صدايي كه نميتونستم روش كنترل داشته باشم گفتم –نه ..ميخوام با بچه ها باشم با سميرا جون برو
سميرا –مرسي خودت باهاش برو ما امروز با هم دعوا كرديم
حالا همه ي نگاه ها به من دوخته شده بود اهي از اعماق وجود كشيدم و بلند شدم دلم نميخواست برايم شايعه درست شود
جلوتر از او به را ه افتادم چقدر از ويلا دور بوديم سعي كردم اصلا توجهي به شاهين نداشته باشم
اما شاهين هوس دعوا به سرش زده بود روي تخت سنگي نشست و به من كه دنبال چوب ميگشتم خيره شد –بشين
ناباورانه نگاهش كردم اندفعه فرياد زد-گفتم بتمرگ
-شاهين حالت خوبه ...چرا داد ميزني ...اروم م بگي ميشينم
انقدر هول شده بودم كه اب دهانم خشك شده بود به درختي تكيه دادم هوا انقدر شرجي بود كه نفس را تنگ ميكرد
روبرويم ايستاد و به چشمانم خيره شد از ترس اب دهانم رو قورت دام با صداي از ته چاه درامده پرسيدم –چيزي شده؟
-براي چي نشستي زير پاي اشكان ...فكر كردي حاليم نيست واسه چي اشكان هي مياد درگوش تو پچ پچ ميكنه ..تو كه دختر هرزه اي نيستي هستي....
از حرفش قلبم به درد اومد ايا اگر مادر داشتم كسي ميتوانست اين جمله را به زبان اورد مطمنن اندام مادرم هزار بار در گور لرزيد
-خفه شو ...خفه شو ..هرزه تو اي و داداشت ....بعدشم من با هركس دلم بخواد پچ پچ ميكنم هنوز پدر و برادرم نمردند پس به تو هيچ ربطي نداره خيلي نگران داداشتي از راه بدر نشه جلوي دهنشو بگير كه هي نياد دم گوش من غزل سرايي...
مثل سگ از گفته ي خودم پشيمان شدم چنان از جملات خود متجير شدم كه با دو دست جلوي دهانم را گرفتم در چشمان سياه و شرورش اتش زبانه ميكشيد ديگر براي ماندن جايي براي من نبود با دستان ظريفم پسش زدم تا ازجلوي هيكل ورزيده اش رد بشم
اما هنوز يه قدم دور نشده بودم كه چنان مچ ظريفم را با دستان قوياش گرفت كه حس كردم استخوان دستم صد تكه شده از درد فرياد زدم
محكم مرا به تنه ي درخت كوبيد و گفت –پس حدس من درست بود اره ؟بگو خانم واسه اينكه منو از سر راهش كنار بزنه رفته زير پاي داداش خام ما نشسته به خدايي كه ميپرستي قسم اگه ببينم يكبار ديگه دور برش بچرخي گردنتو ميشكنم
از اينكه اورا اونجوردر حال سوختن ميديم لذتي وصف ناپذير وجودمو پر ميكرد پئزخندي معنا دار تحويلش دادم و گفتم –چشم بهش ميگم
احساس كردم اتش گرفت با حيرت تمام نگاهم كرد-ميبنم كه گستاخ هم شدي...حالا ديگه منو مسخره ميكني
فشار دتش رو دور مچم بيشتر و بيشتر كرد مطمنم لگدم را روانا زانوش نكرده بودم دستم شكسته بود تنهايي صدايي كه درحال فرار ميشنيدم صداي ناله هاي پي در پي اش بود
براي ساناز قضيه رو سير تا پياز تعريف كردم و ساناز هم با چشمان گرد شده همه را گوش ميكرد و دراخر هم با شوق و ذوق گفت –خوبه بازعمو دو جلسه كلاس كاراته گذاشتت و گرنه الان فسيلت هم نمونده بود
تا شب با ساناز سرو كله زدم و خنديديم روحيه ام را عجيب شاد ميكرد اما اين خوشي هاي من هيچگاه به بيشتر از دوساعت استمرار نميافت چون اقا مسعود همه رو براي شام صدا كرد
سر ميز شام كنار ساناز نشستم از ترس شاهين جرات نميكردم حتي جلوي پام رو نگاه كنم هنوز مچم از درد ذق ذق ميكرد در حال بازي كردن با غذا بودم كه صداي مهين منو وادرار كرد كه سرمو بلند كنم –وا...رها جون قيمه دوست نداري....يكم الويه هم هست ميخواي بگم سميرا بياره؟
دست از غذا كشيدم و در حال بلند شدن از ميز گفتم –ببخشيد ولي من اصلا اشتها ندارم ...يكم خستم بهتره برم استراحت كنم ..شب همگي به خير
انقدر با نگاه ها سنگين بود كه حس كردم نميتونم نفس بكشم از پله ها بالا رفتم شايد اگر زودتر ميخوابيدم به نفعم بود دستم رو روي دستگيره گذاشتم كه ناگهان با صداي اشكان از جا پريدم –واي تويي چرا يهو عين جن ظاهر ميشي ؟مگه تو الان سر سفره نبودي
-جدا تو نفهميدي من سر سفره نيستم
-نه اخه سرم گررم ....با دين صورتش حرفم نيمه كاره موند –چرا پاي چشمت كبوده ؟
دستش رو روي محل كبودي گذاشت و گفت –يعني تو ميخواي بگي نميدوني
در رو باز كردم و گفتم –حقته ...ميخواستي دور و بر من نپلكي
هنوز قدمي برنداشته بودم كه دستمو گرفت –واقعا كه من به خاطر تو كتك خوردم ...خيلي نمك نشناسي
لبخند تمسخر اميزي زدم و گفتم –نوش جانت...در ضمن تو حتي اگر به خاطر من بميري هم نه به تو و نه بو اون اقا داداشت يه نگاه نميندازم پس خودشيريني رو بذار كنار
انقدر عصباني شد كه عضلات ارواره هايش در قالب ميلغزيد دستم را رها كرد و گفت –تو يه اشغال لياقت منو نداري همون بايد بري زير دست شاهين كه هر روز كتك بخوري اين رفتارتو تا اخر عمر فراموش نميكنمم و قول ميدم تلافي كنم
مجدادا همون لبخند معنادار را به صورت خشمگينش تقديم كردم و با ارامش تمام گفتم –تمام شد...از جلودر برو كنار ميخوام دروببندم
اتش خشم از درون اورا ميسوزند قصد داشت مراهم بسوزاند براي همين هم طوطي وار اين جملات را ادا ميكرد –تو به عروسك خوشگلي كه من فقط تو رو واسه يكروز ميخوام شاهينم همينطور هيشكي عاشق اخلاق گند توي عوضي نميشه پس دلتو خوش نكن .....
انصافا اتش گرفتم صورتم از خشم ملتهب شده بوداما قبل از اينكه بتواند دو دو زدن حلقه اشك را در چشمانم ببيند در را با شدت به رويش بستم او حقيقت را گفته بود و حقيقت هم تلخ بود تلخ تر از زهر خودم را دمر بر روي تخت انداختم شالي را كه به حرف شنوي از نرگس سر كرده بودم بر كناري انداختم موهايم خيس از اشك بود –خداوندا ايا كسي در اين دنيا ي خاكي نيست كه چهره ام را نبيند و عاشق سيرتم شود ايا كسي نسيست كه به جاي تعريف از چشمهاي طوسي دور مشكي ام از سيرت و باطنم تعريف كند قسم به بزرگي خودت كه انروز همه ي وجودم را تقديمش ميكنم
شب به سختي خوابم برده بود و تا نيمه هاي شب گريه ميكردم صبح با نواز دستان سايه بر روي موهايم بيدار شدم
-خواهر كوچولو خوشگلم بيدار نميشي؟
-سايه ساعت چنده ؟
-ساعت دوازده ظهره نميخواستم بيدارت كنم روشنك گفت بيدارت كنم يه چيزي بخوري
-گرسنه نيستم دلم ميخواد برگرديم تهران ...بقيه كجان ؟
-رفتن كنار دريا فقط منو روشنك اينجاييم ...پاشو لوس نشو يه چيزي بخور تا نهار ضعف نكني ممكنه دير برگردند
با اصرار سايه چند لقمه نان و مربا خوردم تازه ميفهميدم كه چقدر گرسنه بودم روشنك هم مقابل من نشسته بود و درحال صحبت با سايه بود اصلا كلمه اي از حرفهايشان را نميفهميدم در حال بررسي اطراف بودم كه چشمم به تلفن روي كابينت اشپزخانه افتاد
به ميان حرف ان دو پريدم و گفتم –روشنك جون تلفن كار ميكنه
-اره عزيزم ...حالا به كي ميخواي زنگ بزني؟
-به بهزاد ...
با كسب اجازه تلفن رو برداشتم و شمارهي تلفن همراه بهزاد رو گرفتن انقدر بوق زد كه ديگر نا اميد ميخواستم تلفن رو قطع كنم بلاخره صداش درگوشي پيچيد
-بفرماييد
-سلام بهزاد...مگه قرار نبود يه سر بياي اينجا؟
-سلام رها ...چرا اتفاقا ميخواستم امشب راه بيفتم ولي يكروز بيشتر نميتونم بمونم
با شنيدن اين جملاتت چنان خوشحال شدم كه اروم جيغ زدم –راست ميگي چه خوب پس منم با تو برميگردم
-چرا مگه سايه ميخواد بياد ؟
به دور برم نگاه كرد م و اروم گفتم –شاهين منو اذيت ميكنه
-غلط كرده ...دور و برش نچرخ تا بيام ببرمت
از توي گوشي برايش بوسه اي فرستادم و خدافظي كردم از خوشحالي سر از پا نميشناختم صبر كردن تا شب برايم سخت نبود بلاخره بقيه هم امدند ساناز انقدر سرش گرم خوش زباني هاي سياوش شده بود كه مرا از ياد برده بود و منهم از اين بابت ناراحت نبودم
ساناز بر گردنم اويز شدو با شوق و ذوق گفت –چرا نيومدي جيگر انقدر خوش گذشت
شاهين –منم جاي تو بودم نميومدم
از پشت ساناز نگاهم به رخسار زيبا و با جذبه اما منفور شاهين افتاد با حاضر جوابي گفتم –جاي تو رو كه تنگ نكردم بعدشم زياد غصه نخور فردا با بهزاد برميگردم
سايه كه در اشپزخانه مشغول خرد كردن كاهو بود از پيشخوان اشپزخانه گفت –چي؟بهزاد ؟مگه قراره بياد اينجا ؟
به علامت مثبت سرتكان دادم –اه پس منم با شما ميام ديگه وقتي تو و بهزاد نباشيد من اينجا بمونم چيكار؟
شونه هامو بالا انداختم روشنك روزنامه اي را مثلا چند دقيقه پيش غرق در ان بود روعسلي مبل پرت كرد و با غيظ گفت-سايه جون اون بچه است با شاهين درگير شده تو برا چي بري؟
-اخه تنها اينجا چه كار ...تازه معناي متلك روشنك رو فهميده بودم عصباني گفتم –ببخشيد روشنك جون ..من با كسي مشكل ندارم حوصله ام سر رفته شما حق نداري به جاي من نظر بدي
سايه لبش را گزيد و چشم غره رفت روشنك هم با لبخند كار را تمام كرد هيچگاه نميگذاشت كار به حاي با لا كشيده بشه انقدر با سيست بود كه خودش رو با نقش بازي كردن در دل همه جا كنه
ساناز-اگه تو وسايه بريد تكليف من چي ميشه
خودم رو روي كاناپه نارنجي رنگ انداختم و بدون اينكه به او نگاه كنم با لحن بي تفاوت اما دستوري گفتم –معلومه ما اورديمت ما هم ميبريمت
شاهين كه انگار سوزه اي پيدا كرد ه باشد دست به سينه به ديوار روبه روي من تكيه داد و نگاه خيره اش را به من دوخت –ساناز جون يه دختر چموش خود خواه ميتونه حتي يه زندگي رو به هم بزنه و به جاي ديگران هم تصميم بگيره حتما توقع داره همه بگن چشم
از كوره به در رفتم و نا خوداگاه چند قدم به پيش رفته و صاف جلوش ايستادم –ميشه ازت بخوام تو نظر ندي پدرش اونو به ما سپرده و از ما هم تحويل ميگيره بعد سرم را نزديك گوشش بردم و اهسته زمزمه كردم –چيه خوشتيحالا نوبت اين شده
پوزخندي زد وارام تر از من گفت –نه ...تا وقتي عروسكي به اين خوشگلي هست چرا برم سراغ اون
سرمو به نشانه تاسف تكان دادم و روزنامه اي را كه چند دقيقه پيش دردست روشنك بود را برداشتنم درحين روزنامه خوندن با طعنه گفتم –ساناز زود برو لباساتو جمع كن تا بعضيا تورت نكردن
ساناز متعجب نگاهم كرد و سرتكون داد چون رفتن سايه و روشنك به باغ را با چشم ديده بودم جرات بيشتري يافتم و داد زدم –گفتم برو ..نميخوام تو هم عاشق سينه چاك بشي بعد ببرمت
ساناز يه حالتي پيدا كرده بود انگار فهميدئه بود فرياد هاي من فقط هارتو پورته چون رو لبش لبخندي تمسخر اميزلانه كرده بود و با همون لبخند به طبقه بالا رفت
شاهين هم كه انگار منتظر همين رفتار باشه بلافاصله تكيه اش رو از ديوار برداشت و كنار من روي كاناپه نشست
-عزيزم چرا انقدر خودتو به در و ديوار ميزني ..تو كه اخر قصه رو ميدوني گفتم كه عاشق گريزهاتم ولي تو ديگه داري كارو به چموش بازي ميكشي چرا نميخواي با من كنار بياي
هر كلمه اش تكه تكه ي سلولهايم را ميسوزاند احساس حقارت ميكردم فكم از عصبانيت چفت شده بود با بغض نگاهم را به سمتش برگرداندم از چشمانش شرارت ميباريد لبهايم را به سختي باز كردم و گفتم –قصه اي دركار نيست مطمن باش اخرش تو ميبازي شايد هم با همين ساناز بري زير يه سقف ...تو لياقتت دخترايي كه با يه دوستت دارم خر ميشن تو لياقت منونداري ....اگر يكبار ديگه
انگشتم را به نشانه ي تهديد جلوي صورتش تكان ميدادم كه دستم را گرفت دستانش انقدر داغ بود كه ميترسيدم دستم را ذوب كند مانند حيواني كه از ترس گشتارگاه جان ميكند تقلا ميكردم –ميبيني تو حتي نميتوني دستتو از دست من بيرون بكشي پس واسه من رجز نخون من اگه بخوام ميتونم بي ابروت كنم به طوريكه خودت به دست و پام بيوفتي
بعد دستم را به سمت لبش برد و ناغافل بوسه اي طولاني بر ان مهر كرد كاش ميمردم و اون صحنه رو نميديم داد زدم خيلي كثيفي ....اشغال حيوون ازت متنفرم
بدون اينكه خودم بخواهم اب دهانم را به صورتش انداختم دستم را رها كرد و با ارامش تمام دستمالي از جيبش در اورد
-ادم جواب بوسه رو اينجوري نميده ...بلاخره ادبت ميكنم دختره چموش گستاخ
از جا بلند شدم و تا اتاق ساناز يك نفس دويدم چنان در را با لگد باز كردم كه ساناز از جا پريد –چته ديوونه ...
درحاليكه نفس نفس ميزدم گفتم هيچي هيچيم نيست تو لباساتو جمع كن
تمام شب به اتفاقات ظهر فكر ميكردم ايا او واقعا ميتوانست به من دست درازي كند ؟جواب معلوم بود اري او ميتوانست چقدر خطرناك بود چقدر حيوان صفت و پست بود سر ميز شام روبرويم نشسته بود همه مشغول غذا خوردن بودند بدون اينكه خودم بخوام سرمو بلند كردم و به چشمهاي وحشي و گرسنه اش چشم دوختم شايد ميخواستم بدانم كه ايا او واقعا ميتواند به من اسيب برساند يا حرفش بلوفي بيش نيست خيلي سريع متوجه نگاه من شد او هم نگاهش را به من دوخت و چشمك زد لبخند لبانش چنان ترسناك بود كه تمام وجودم لرزيد چهره اش زيبا بود ولي پرده باطنش خبر از بيمار بودن او ميداد سريع نگاهم را از او دزديدم درحال بازي كردن با غذا بودم كه زنگ ويلا به صدا دراومد انگار پرنده اي باشم كه از قفس ازاد شده با شور و شوق فرياد زدم –بهزاده ..من باز ميكنم
سميرا –باشه بابا حول نشو كسي نميخواد داداشتو بخوره
امامن بي توجه به متلك او فقط ميدويدم خودم را به باغ رساندم و در اهني باغ را با عجله باز كردم بهزاد بود چقدر چهره اش مهربان و دوست داشتني بود خودم را در اغوشش انداختم و گونه اش را چند بار بوسيدم بزور حلقه ي دستانم را ازگردنش باز كرد –چته دختر خفه ام كردي ...
-واي بهزاد زودتر منو از دست اين خانواده ي عوضي نجات بده
بهزاد خنديد و گفت –باشه اما اول بار يه چيزي بخورنم كه انرزي داشته باشم نجاتت بدم ...شام خوردين؟
-نه ..يعني داشتيم شام ميخورديم كه تو اومدي
دستم را گرفت و با هم به داخل رفتيم از او استقبال گرمي شد تازه متوجه شدم كه اشكان سر ميز نيست براي اينكه حرص شاهين را دربياورم بلند گفتم –مهين جون اشكان كجاست ؟
نگاه تند شاهين به سرعت نور بر صورتم چرخيد –چيه مادر نگرانشي؟
از عصبانيت شاهين لذت ميبردم چه عيبي داشت اشكان هم نبود كه بر خودش بگيرد براي همين از قصد پشت چشمي نازك كردم و گفتم –اره اخه جاش خيلي خاليه
-الهي قربونت برم خاله ..با دوستش رفته شكار
ساناز كه درحال اب خوردن بود اب درگلويش شكست و به سرفه افتاد سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت –دلت ميخواد شاهين جفتتونو بكشه ؟
-چرا شلوغش ميكني ؟من فقط كنجكاو شدم
روشنك لبخندي رضايتمندانه بر گوشه لبش بود احتمالا فكر كرده بود كه من عاشق اشكانم كه دلنگرونش شدم با خودم فكر كردم شايد اين شايعه پخش بشه شايد ديگران شاهين را مجبور كنند دست از سرم برداره پيچوندن اشكان خيلي راحتتر از شاهين بود
بعد از شام همگي جلوي تلويزيون نشسته بوديم و سرگرم ديدن سريالي بوديم كه هر شب ان را دنبال ميكرديم البته بزرگترها در سالن پذيرايي در طبقه پايين صحبت ميكردند شاهين تمام شب را بق كرده بود و فقط جلوي تلويزيون نشسته بود مطمن بودم حتي يك كلمه از فيلم را هم نفهميده هرچند من هم دست كمي از او نداشتم همه به نعي مشغول بودند كه در باز شد همه نگاه ها به سمت در برگشت سياوش-به اقا اشكان كجايي كه يكنفر از ناراحتي دغ كرد
اشكان كوله پشتي اش را بر زمين انداخت و خسته و نزار خودش را كنار سياوش انداخت –جدا؟چه عجب مادر به فكر ما هم افتاد
سياوش –نه بابا مادر كدومه بچه ننه منظورم ...
سياوش انگار نه انگار كه حسابي خسته بود صاف سر جايش نشست –چي؟منظورت كيه ؟
حيف كه دستم به سياوش نميرسيد تهديد گرانه نگاهش كردم ولي او اخر با نگاهش به سمت من اشاره كرد تا خواستم حرف بزنم اشكان نگاه خسته اش را به من دوخت و گفت- جدا؟من هم نگرانش بودم
سميرا كه از شدت حسادت در حال خفگي بود با غيظ گفت –ميشه بريد اتاق بغلي بهم ابراز عشق كنيد
با اين حرف سميرا شاهين به حد انفجار رسيد فرياد زد –ميشه خفه شيد كدوم نگراني؟كدوم عشق و عاشقي؟ داره فيلم بازي ميكنه اين عروسك همه رو بازي ميده همه رو تشنه ميبره لب اب تشنه هم بر ميگردونه
سياوش كه ميخواست جو حاكم رو عوض كنه گفت –نه بابا نكنه تو هم عاشق عروسك شدي ؟به خدا قيافه اصلا ملاك نيست به قول خودت اين اتيش پاره است ادم بايد يكي انتخاب كنه كه اتيش نسوزونه مگه نه ساناز خانوم ؟
ساناز لپهاش گل انداخت و تا بنا گوش سرخ شد خوب بحثو منحرف كرده بود من هم كم نياورد م و متكاي را كه زي دستم بود به سمتش پرت كردم –خيلي بيشعوري سياوش حالا ديگه من اتيش پاره شدم
سميرا كه رگه هاي حسادت رو ميشددر همه ي رفتار و حتي صداش ديد و دنبال يك مجرا براي سريز ان حس لعنتي اش ميگشت با لحن مرموز و طعنه اميزش گفت –نه عزيزم تو اصلا اتيش نميسوزوني فقط يه فاميلوانداختي به جو ن هم ....داري برادرو به جون برادر ميندازي ..ادم خوب نيست از زيبايش سو استفاده كنه تو كه اخرشم هيچكدومو نميپسندي براچي پابندشون ميكني و قلبشون رو ميشكوني از تو بعيده كه...
اومدم حرفي بزنم و از خود دفاع كنم كه اشكان مجال نداد –خفه شو مگه همه مثل تو ان؟تو كه همچين اش دهنسوزي هم نيستي هر روز خودتو بزك ميكني و يكي تور ميكني واي به حال اينكه خوشگلم باشي نزار واسه همه قضيه افشين و پاساز رو و كنم
سميرا چشمانش گرد شد ميدانست كه ديگر كلمه اي هم نبايد حرف بزند اما شاهين خوب طنابي براي كشيدن پيدا كرده بود –تو خفه شو اشكان ..مگه غير از اينه كه رها داره همه پسراي فاميلو بازي ميده ولي من ادمش ميكنم ما كه عروسك خيمه شب بازي خانوم نيستيم
اشك د رچشمانم حلق زد چه توهين هايي كه اونروز نثار من نكرددند ساناز دستش را دورم حلقه كرد دستش را پس زدم صداي روشنك از طبقه پايين به بحث خاتمه داد –دخترا يكودومتون بريد لباسهارو از اونور جمع كنه بياره
من كه دنبال راه فراار براي خلاص شدن از جو حاكم ميگشتم داد زدم –الان ميام روشنك جون و با عذر خواهي از همه به طبقه پايين رفتم
تا رسيدن به رختشور خانه خيلي راه بود در واقع اونجا امارت بود من از ترس ميلرزيدم قدم هايم را سريع بر ميداشتم صداي جيرجيركها و تكان خوردن شاخ و برگها ادم را بدجوري ميترساند راه زيادي را طي كردم تا به رختشورخانه رسيدم در را باز كردم و لباسها رويكي يكي خارج كردم از پشت سر صدايي شنيدم تمام اندامم ميلرزيد نفسم را حبس كردم كه دستي را بروي شونه ام احساس كردم برگشتم چهره ي اشكان با عث شد ترسم فروكش كند
بي تفاوت لباسها رو داخل سيد ريختم كه گفت –بشين رها ترو خدا ميخوام باهات حرف بزنم –نميشه كار دارم
جلوم وايساد چنان سرش را نزديك صورتم اورد كه حرارت نفسهايش پوستم را ميسوزاند ميخواستم از كنار رد بشومم كه دستش را به ديوار زد و مرا گوشه سه كنج ديوار زنداني كرد –عزيزم از من فرار نكن اگه جواب مثبت بهم بدي خوشبختت ميكنم
از چشماش ميترسيدم ميترسيدم هوس بر او غلبه كند حالا وقت نقش بازي كردن نبود بايد اورا ازوضع حال در مياوردم بغضم تركيد و درحالي كه گريه ميكردم گفتم-اشكان شاهين راست ميگه من اون حرفو سر ميز شام زدم تا شاهين دچار سو تفاهم بشه و دست از سرم برداره من واقعا علاقه اي به تو يا به شاهين ندارم
خنده رو لبهايش ماسيد اما خود را نباخت –تو طعم عشق و نچشيدي اگر يكبار طعمشو بچشي ديگه دلت نميخواد ازش دل بكني من واقعا به تو نياز دارم
با دست ازادش موهايم را كه وحشي و ازاد روي چهر ها م ريخته شده بود كنار زد نفسم از ترس حبس شده بود با صداي ازقعرچاه در امدهبود گفتم –منو ببخش اما دوستت ندارم
با دست شانه هايم را محكم نگه داشت و سرش را نزديك و نزديك تر اورد دستهايم را جلوي صورتش گرفتم و گفتم –چيكار ميكني؟...ديوونه شدي؟منكه معذرت خواستم
-دستانم را مهرار كرد و پشتم قفل كرد –تقصير خودته عزيزم نبايد اينقدر با دم شيربازي كني بلاخر من يك مردم از مرد هم توقعي جز اتش نياز نميشه داشت مطمن باش اينجوري عاشقم ميشي من فقط ازت يه بوسه ميخوام
داد زدم –تروخدا اشكان قسمت ميدم تو رو جون مادرت
با صداي در به خودش اومد و به سمت در برگشت
ادامه دارده... _________________ محل داستان های شما :
کاربرانی که برای این ارسال از FLATSET تشکر کرده اند barfi3066
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
FLATSET کاربر ارشد وضعيت: آفلاين 14 ارديبهشت ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 1644 امتياز: 155015 تشکر کرده: 584 تشکر شده 417 بار در 291 پست
محل سكونت: تایپیک درخواست فیلم
ارسال شده در:
جمعه، 16 ارديبهشت ماه ، 1390 00:50:47
موضوع مطلب:
قسمت دوم :
توقعي جز اتش نياز نميشه داشت مطمن باش اينجوري عاشقم ميشي من فقط ازت يه بوسه ميخوام
داد زدم –تروخدا اشكان قسمت ميدم تو رو جون مادرت
با صداي در به خودش اومد و به سمت در برگشت
-چه غلطي ميكني اشغال ...مگه نميدوني رها مال منه به ناموس داداشت دست درازي ميكني خودتو بكش كنار ببينم
من كه حسابي ترسيده بودم از موقعيت استفاده مردم و پشت شاهين قايم شدم
شاهين-تقصير خودت بود از جلو چشمم گم شو تا حساب تو رم بعد برسم
و با چوب دستش به سمت اشكان حمله برد ممكن بود به اشكان اسيبي برسه به سمت شاهين دويدم و از دستش اويزان شدم تو رو خدا ولش كن تقصير من بود تو رو خدا نزنش
-ولم كن تورم ميكشم حالا ديگه با اين ميريزي روهم ...برو رها برو تا نزدم ناقصت كنم
اما من ميترسيدم اشكانو بكشه دستامو صد راهش كردم –به خدا ديگه طرفش نميرم غلط كرد چيز خورد ببخشش
اشكان –بزار بياد جلو ببينم چي ميگه ..كي گفته رها مال تو؟رها مال منه تا اخرش هم پاش وايميسم
ديگه داشتم از عصبانيت و بغض منفجر ميشدم فرياد زدم خفه شيد كثافتها مگه من كالا هستم كه هر كدومتون صاحبم شديد اينو بدونيد حتي اگر موهامهم عين دندونام سفيد بشه با هيچكدومتون نميرم زير يه سقف حالا بزنيد همو ناقص كنيد به من چه؟
هر دو ساكت و متحير به دهن من خيره شده بودن خودمم باورم نميشد بتونم انقدر صدامو بالا ببرم شاهين اما هيچ وقت كم نمياورد چوب رو پرت كرد گوشه ديوار و گفت –راست ميگي ...چرا من بايد بزنم داداشمو بكشم تو اغفالش كردي بايد حال تو را بيارم سرجاش كه ديگه از اين غلطا نكني برو خدا رو شكر كن كه فردا نميبينمت و گرنه زنده نميذاشتمت
لباسها داخل سبد رها كردم و با سبد از در خارج شدم اما دلم نيومد جوابشو ندم به همين دليل اروم گفتم –واي واي ترسيدم
و با قدمهاي بلند خودمو به اونور باغ رساندم مهين –دخترم شاهين و اشكانو نديدي؟نميدونم كجا رفتن؟
سبد سنگين رو از شونم روي زمين گذاشتم اگر ميگفتم نه قطعا سميرا قضيه رو رو ميكردد براي همين با خونسردي گفتم –چرا داشتم ميومدم ديدمشون پشت كلبه با هم حرف ميزدند
دلم نميخواست زياد سوال پيچ بشم براي همين به طبقه بالا رفتم و به محض رسيدن به اتاقم خودم را با كفش روي تخت انداختم اصلا خوابم نميامد اما حوصله مصاحبه با كسي رو هم نداشتم فقط يبه اين فكر ميكردم كه اي كاش توي خانواده ما هم مثل خانواده سيما اينا يك ذره حيا و مذهب وجود داشت كه هر كس جرات گستاخي را نداشته باشد
صبح با نوازش هاي دستي از خواب پريدم روز بارانيو خسته كننده اي بود اصلا باران را دوست نداشتم چون معمولا ادم رو كسل ميكند و باعث حزن و اندوه مشود بهزاد-پاشو وسايلتو جمع كن بريم ...تا همه خوابن زودتر راه بيفتيم
بلاجبار از خواب بيدار شدم و به اتاقي كه همه چمدانهاشونو گذاشته بودند رفتم چمدونم رو به سختي پيدا كردم و اونو از لباسام پر كردم شايد اينكار كمتر از يك ربع طول كشيد انقدر عجله داشتم كه حتي اگر نيمي از وسايلم هم جا ميماند برايم مهم نبود
-بريم من حاضرم
-تا لباساتو بپوشي من برم به كم خرت و پرت واسه تو را ه بگيرم برگردم
مانند بچه هاي حرف گوش كن سر تكان دادم بعد از رفتن بهزاد روي مبل نشستم و رماني را كه ساناز براي تولدم خريده بود را باز كردم تا از نيمه بخوانم هرچند به نظرم رمان هجوي بود همه عاشق دختره بودند همه براش ميمردن دختره همهچي تموم بود همه چي خوب بود رنگ قصه سبز سبز بود شايد اين اتفاق براي من هم مي افتاداما همه مرا به خاطر پول وثروت مادرم ميخواستند شايد هم براي هوس اما كسي نبود كه بتواند يك دقيقه اخلاق مرا تحمل كند كتاب واقعا خسته كننده بود طوريكه از هر ده صفحه يك خط ميخواندم تا شايد كلمه اي از ان جالب باشد ولي فايده نداشت در حال وارسي كتاب بودم كه صدايي مرا از اعماق رويا و تفكر بيرون كشيد
-اسم كتاب چيه ؟
شاهين بود اه كه اي كاش ميمرد من ديگر صدايش را نميشنيدم با بيحوصلگي كتاب رو پرت كردم روي ميز و روي مبل لم دادم –يك كتاب ابكي كه حتي ارزش نداره اسمشو ياد بگيري ..چي شده سحر خيز شدي؟
-اومدم بدرقه حرفيه ؟
-واقعا كه بيكاري ...اگه اومدي راجع به ديشب تهديدم كني و بدبيراه بگي سريع تر...چون دوست ندارم پشت سرم فحش باشه
قهقه اي نفرت انگيز زد و گفت –نه به خدا اومدم بدرقه ات ...بعدشم تهدينو ديروز بهت گفتم برو خدارو شكر كن كه امروز ميري و گرنه به محض اينكه تنها گيرت مياوردم زندت نميذاشتم
پوزخندي زدم و كتابو برداشته به سمتش رفتم –بيا ...اين كتابا رو مخصوص تو نوشتن مه بخوني و با خودت بگي چقدر پسرايي مثل من جذابن كه ميتونن روح و جسم هر دختر رو تسخير كنن ...و اعتماد بنفس كاذبت فوران كنه
كتاب رو از دستم گرفت و لاشو باز كرد و درحالي كه صفحه اي از كتاب رو بررسي ميكرد گفت –من قبل از تو به اندازه ي موهاي سرم دوست دختر داشتم همشونم رام رام بودن ولي تو ...تو اصلا جزو ادميزاد نيستي
كول ام رو پشتم انداختم و گفتم –د همين ديگه اگه ادم پاكي بودي و لياقت منو داشتي ادم دلش نميسوخت ولي لياقت تو دختراي هرزه ي خيابونن كه عين خودت كثافتن
اومد حرفي بزنه كه صداي ساناز مانع شد –بريم رها؟
-اه ساناز تو كه خواب بودي ...مگه قرار نبود با سايه بري؟
-نه بابا ميخواستم تو رو امتحان كنم خيلي بيشعوري ميخواستي منو بپيچوني تنها بري؟نترس شب نميمونم خونتون
-انقدرز وراجي نكن ...ه بهرامم اومد چمدونو كه جمع نكردي لاقل چند تا از ساك ها رو بيار
ساناز دوتا پلاستيك و ساك خودش رو به سختي بلند كرد وبعد از خداحافظي گرم از شاهين جلوتر از من از در خارج شد
داشتم خارج ميشدم كه شاهين با صداي نسبتا بلني گفت –واسه پس دادن كتابت ميام خونتون شايد بتونيم در باره حرفهاي امروزت بحث كنيم
-مال خودت ...لازم نيست زحمت بكشي بياي اونجا
وبدون خدافظي از در خارج شدم
تقريبا همه ي راهو خواب بودم شايد هم خودم را به خواب زده بودم ولي اهميتي نداشت حوصله خنديدن به بامزگي هاي ساناز را نداشتم جاده زياد شلوغ نبود كمتر از پنج ساعت جلوي در خونه بوديم وقتي بهزاد كليد انداخت و وارد شديم از تعجب شاخ در اوردم انقدر خونه كثيف و بهم ريخته شده بود كه ماتم برده بود –بهزاد ما فقط دوروز خونه نبوديم اينجا زلزله اومده ؟
-نه بابا هوشنگ اومده البته دست كمي از زلزله نداره
-اينا چرا دست از سرما بر نميدارن حتما باز هم پاي زهرماري به خونه باز شده چند روز ديگه هم ميشينن پاي بساط و كافور
بهزاد به من چشم غره اي رفت كه جلوي ساناز حرفي نزنم و من هم ديگه سكوت كردم انشب ساناز و بهزاد تا تونستن سر به سر هم گذاشتن و شلوغ كردن ولي من خيلي تو فكر بودم با خودم ميگفتم نكنه پدر از روي منظور مارو به مسافرت فرستاده ...
روزها در پي هم ميگذشت پدر هروز عبوس تر از روز قبل ميشد بد دهن شده بود و دنبال بهانه اي ميگشت تاباران رحمت خويش را بر سر ما ببارد روشنك و سايه دو روز بعد از ما برگشتند و دوباره شديم همان خانواده ي به ظاهر خوشبخت و مرفهي كه زن دوم پدرشان همسن دختر ارشد بود چه ظاهر زيبايي و چه باطن زشتي
دلم ميخواست سر كار بروم اما بعيد ميدانستم كه بتوانم تصميم گرفتم موضوع را با پدر و با بهزاد مطرح كنم و اينكار را هم كردم بر خلاف تصورم پدر هيچ مخالفتي نداشت و شايد هم فكر ميكرد اينگونه از دستم خلاص ميشود و ديگر غرغر هاي مرا تحمل نميكند پدر قبول كرد و اينكار را به بهزاد واگذار كرد تا برايم كار كوچكي دست و پا كند
يكروز افتابي كه من و سايه تو ي تراس نشسته بوديم و قهوه ميخورديم و از اينده حرف ميزديم يهزاد هم به ما پيوست و با عذرخواهي وسط حرف سايه پريد –رها ...مزده بده ؟
با تعجب نگاهش كردم حدس ميزدم چه اتفاقي افتاده با خوشحالي داد زدم –برام كار پيدا كردي؟كجا؟
بهزاد با سر تاييد كرد و گفت-توي يه شركت خصوصي واردات قطعه كامپيوتر ...البته به عنوان منشي
نميدانم چرا خيلي بهم برخورد واقعا پر توقع بودم سرم را پايين انداختم كه سايه گفت –رها ...بايد خدارو شكر كني الان دكتر مهندساش بيكارن همينم با پارتي بازي برات جور كرده خوشحال باش
به اشتباه خودم پي بردم راست ميگفت بايد خيلي خوشحال ميبودم همين هم غنيمت بود اروم سرم رو بلند كردم وگفتم –نه ناراحت نيستم داشتم فكر ميكردم شيريني چي بدم ؟
هردو خنديدن و بهزاد گفت –ما شيريني دوست نداريم ولي پيتزا چرا ...
-حالا من يه تعارف زدم تو چرا پررو ميشي
شب بلاجبار همه رو شام مهمون كردم بهزاد رييس شركت پسر جوونيه كه برادر دوستشه و من ميتونم از پس فردا برم سر كار از خوشحالي تو پوست خودم نميگنجيدم تند تند به مهسا و سيما زنگ زدم و خبر رو اعلام كردم انها هم با خوشحالي به من تبريك گفتند همينكه تلفنم به مهسا تمام شد يكباره تلفن زنگ خورد
بدون اينكه شماره رو نگاه كنم گوشي رو برداشتم –بله بفرماييد
-به به رها خانو مطمن بودم خودت بر ميداري...چطوري
از شنيدن صداي جذاب اما نفرت انگيز شاهين نفسم بند اومد پس از مكث طولاني گفتم –امرتون؟
-امر خاصي ندارم فقط بايد بهت بگم فردا شب خونه ما دعوتيد اخه تولدمه
-باشه ...مرسي..حتما مياييم البته رو من حساب نكن چون كار دارم بقيه حتما ميان كاري نداري؟
صداي خندش گوشي رو پر كرد –نه عزيزم ...فقط يه جمله حتما مياي
اروم به اميد انكه نشنود گفتم –كورخورندي
اما او گوشي رو قطع كرده بود بهزاد-كي بود چيكار داشت
-مهين جون فردا دعوتمون كرده براي شام بريم اونجا تولد شاهينه
روشنك –اوه راستي از يك هفته پيش گفته بود ولي من يادم رفت بهتون بگم ..
درحالي كه با باقي مونده غذا بازي ميكردم گفتم –بابا جون ميشه من فردا نيام ...اخه كلي كار دارم
روشنك به چشمان پدر ذل زد مطمن بودم با چشمانش پدر را طلسم ميكند پدر انچنان فريادي بر سرم زد كه نزديك بود اشكم همانجا جاري شود
-غلط كردي دختره چشم سفيد.. بموني كه چه غلطي بكني مياي خوبم مياي ..
روشنك لبخند رضايت بخشي زد و لقمه كوچكي را در دهان گذاشت بيشتر از اين خوب نبود كه بحث كنم من هم بايد سكوت ميكردم چن با جوش و خروش من روشنك غرق لذت ميشد طوري كه عضلات فكش منقبض ميگشت
سايه از صبح بيرون بود و من گوشه ي اتاقم كز كرده بودم نرگس هم قراربود شب بياد در حال بررسي لباسهام بودم كه با تقه ي در به خودم اومدم
سايه –رها بيام تو؟كارت دارم
-بياتو
دستش چند پلاستيك مارك دار بود لباسها رو پخش زمين كرد و با شور و شعف گفت –بيا ببين چي خريدم برات ...كدوم خواهري انقدر ايثار گره ؟
راستش ميخواستم براي خودم لباس بخرم ولي هرچي لباس ميديدم سايز تو بود هركدومو ميخواي بردار منم چند تاشو بر ميدارم
شونه هامو بالا انداختم و روي زمين نشستم همه ي لباسها واقعا زيبا بودند اما يكي از انها محشر بود مطمن بودم هارموني محشري با صورتم خواهد داشت لباس روو در مقابل چشمان سايه گرفتم و گفتم –به نظرت اين چه طوريه ؟
-اين؟خيلي محشره منتها به نظرم رنگش تو ذوق ميزنه بيا اين پيرهن رو بپوش
پيرهن ماكسي فسفري رنگي را جلوي چشمانم گرفتواقعا تنها صفتي كه ميشد به ان داد زيبا بود
-اين قشنگه ...ولي به خورده بازه
سايه خنديد و گفت خوب ميتوني اون كت جين منو روش بپوشي فقط تو رو خدا شال رو بي خيال شو
با بيچارگي سر تكان دادم و لباس را روي ميز تحريرم گذاشتم تا شب منو سايه مشغول اماده شدن بوديم من موهايم را سشوار زدم انقدر لخت بود كه هيچ حالتي به خود نميگرفت موهايم را روي شانه ام ريختم واقعازيبا شده بودم به خاطر اين زيبايي اگر روزي هزار بار هم خدا را شكر ميكردم كم بود اما از طرفي هم اين زيبايي كار دستم ميداد
خونه باغ خانواده راد خيلي شلوغ بود انقدر دود در فضا پخش يود كه نميشد نفس كشيد دختر پسر ها با وضع زننده اي در باق ميرقصيدند واقعا حركات و ظااهراكثرشان خجالت اور بود صداي بلند موسيقي گوش ادم را كر ميكرد از ترس محكم دست سايه رو گرفته بودم و به بازوي او چسبيده بودم
-روشنك-بريد دخترا بريد توي باغ بشينيد كنار جوونا و لذت ببريد منو پدرتون هم ميريم توي سالن پيش هوشنگ و مهين
سايه سر تكون داد و اونها هم با قدمهاي بلند از ما فاصله گرفتند سايه به سرعت نور سميرا و سياوش را پيدا كرد و كنار انها جا باز كرد بعد از سلام و احوالپرسي گرم بين سايه و سياوش نشستم سياوش و سميرا و سايه سه تايي بحث داغي رابه پيش كشيده بودند ولي من حوصله نداشتم از سرم به شدت درد ميكرد چندي بعد شاهين با سيني مشروب وارد شد و كنار سايه نشست –به بلاخره اومديد ...چقدر دير؟
-تقصير رها بود بس كه تو حاضر شدن فس فس ميكنه ..
چشم غره اي به سايه رفتم و رو به سميرا گفتم –قرص ارامبخش داري سرم داره ميتركه
سميرا-نه ...به شاهين بگو برات مياره
ترجيح دادم ساكت شم چون حوصله كل كل كردن با شاهين را نداشتم اما شاهين حفهاي مارا شنيده بود و ديگر ولكن نبود –راست ميگي بيا بريم بالا من يه قرص بهت بدم بخواب خواستيم شام بخوريم صدات ميكنم
سايه –خدا عمرت بده زود اين خاله پيرزن رو بردار ببر ديوونمون كرد از بس كه غر زد
شاهين دستم را گرفت و بلندم كرد بلاجبار بلند شدم و به دنبالش راه افتادم داخل خونه كه رفتيم صداها خيلي ضعيف شد خودم را روي مبل انداختم و سرم رو بين دست هام گرفتم به داخل اشپزخانه رفت و بعد از مدتي با يك ليوان و يك قرص برگشت و كنارم نشست
-بيا بخور ارومت ميكنه ...
قرص رو از دستشش گرفتم و ليوان رو يك نفس سر كشيدم كه طعم تلخي داخل دهنم چشيدم انقدر تيز و تلخ بود كه اگر ان را قورت نداده بودم همه رو بيرون ميريختم
از عصبانيت داد زدم –اين چي بود مگه بتو نگفتم اب؟
-چرا سخت ميگيري گفتم اينجوري سردرد يادت ميره ..حالا بيا برو تو اتاق بخواب سر شام صدات ميكنم
بزور از جام بلند شدم سرگيجه بدي داشتم بدنبالش به طبقه بالا رفتم با كليد در اتاق اشكان رو باز كرد و خودش كنار وايساد تا داخل بشم با كنجكاوي پرسيدم –اشكان كجاست توباغ نديدمش
-همين دور وراست تو نميخواد نگران اون باشي ...نكنه دلت براش تنگ شده ؟
-نه خير دلم واسه اون تنگ نشده ...ميترسم بلايي سرش اورده باشي
-بلايي سرش نياوردم يكم ادبش كردم تا ديگه جرات زبون درازي پيدا نكنه نيم ساعت ديگه ميام دنبالت بريم پايين
-مرسي نميخواد بياي فقط به بقيه بگو خسته بود خوابيد
ترجيح دادم امروزو زياد با هاش بحث نكنم از خواب كه بيدار شدم خستگي كاملا از تنم در رفته بود از پنجره بزرگ اتاق به باغ نگاه كردم كم كم همه داشتند خداحافظي ميكردند و ميرفتند پس حتما خيلي وقت بود مه خوابيده بودم كش و قوسي به بدنم دادم و بعد از مرتب كردن لباسهام جلوي اينه روانه باغ شدم فقط فاميل هاي خودموني اونجا بودن كنار سياوش نشستم و بدون كلمه اي حرف به چمن هاي زير پايم خيره شدم كه باز زبان سرخ سياوش كار دستم داد
-رها شنيدم شاغل شدي پس شيرينيش كو؟
بدون ذره اي ترديد گفتم –اره ...البته به عوان منشي خنده داره نه؟
در حال صحبت با سياوش بودم كه نگاهم به چشمان پر از غضب شاهين افتاد كه در ميان تاريكي مانند شراره هاي اتش ميدرخشيد در ميانه راه جمله رو تمام كردم و بحثو منحرف كردم –راستي سمبرا سايه با تو بود نميدوني كجاس؟
سميرا با پوزخند به گوشه اي از باغ اشاره كرد با ديدن اون صحنه قلبم از حركت ايستاد سايه در حال قدم زدن با يك پسر خدا خدا ميكردم ربطي به شاهين نداشته باشه
با صداي لرزان رو به شاهين سوالم را مطرح كردم –شاهين اين اقا پسر كيه ؟من همه فاميلامونو ميشناسم ولي اين اقا رو تا بحال نديدم
يكي از ابروهايش را بالا انداخت و با قيافه حق به جانب پاسخ داد –نه ...از فاميلا نيست دوستمه ...من بهم معرفيشون كردم ..اخه خيلي بهم ميان
تمام تنم يخ كرد با خودم گفتم كم كم داره به تهديداتش جامه ي عمل ميپوشونه رها بدو تا دير نشده كاري بكن
با عصبانيت از جام بلند شدم و يكراست به سمتشون رفتم با ديدن من هردو بهت زده نگاهم كردند سايه با لحني پر از عشوه و ناز دستم را گرفت و گفت –راستي اين رهاست خواهر كوچكم ..
خوب به چهره ي مرد جوان دفت كردم از شاهين چهار پنج سالي بزرگتر بود حدودا بيست و هفت و هشت ساله به نظر ميرسيد چهره اي گندمگون و فريبنده اي داشت موهاي مشكي بركلاغي اش را به سمت بالا شانه كرده بود و هيكلي متناسب طعمه ي خوبي بود انقدر به صورتش دقيق شده بودم كه دستي را كه به طرفم دراز كرده بود را خيلي دير ديدم و با او دست دادم
-خيلي ببخشيد ميشه من و خواهرم يك چند دقيقه از حضورتون مرخش شيم ؟
خيلي خوش برخورد و محترمانه جواب داد-بله خانو م جوان البته
نميدونم چرا از لحنش خنده ام گرفت از نظر من كاملا مشخص بود كه نقش بازي ميكنه دست سايه رو گرفتم و گشان گشان اونو به ميان باغ بردم وسط انبوه درخت هاي گيلاس ايستاديم و من خيلي بي مقدمه رفتم سر اصل مطلب-سايه اين پسره كيه؟
-يه ساعته دارم چي ميگم ؟ااسمش فرشاده فرشاده حميدي....نميدوني رها از اول مهموني تا اخر به من زل زده بود و بعد اخرش ازم دعوت كرد باهاش برقصم از نظر من كه خيلي جذاب و با وقاره
چنان با ذوق و شوق برام تعريف ميكرد كه انگار نه انگار بيست و سه سالشه رفتارش مثل دخترهاي نو جوان دبيرستاني بود كه هر ثانيه يكي چشمشونو ميگرفت نميدونستم بهش چي بگم
ولي بدون اينكه فكر كنم زبان در دهانم ميچرخيد –بس كن سايه ..مثل بچه ها حرف ميزني ...شاهين كمر به قتل خانوادهي ما بسته ...به خدا قسم هزار تا دختر شيك و پيك ترز از من و تو تو اين مهموني بود بعد يهو پسرره هنوز از در نيومده تو چشمش خورده به تو و يك دلنه صد دل عاشقت شده ؟اينا همش زير سر روشنكو و اون فاميلاي نوكيسه اشه ...ميدونم نبايد نصيحتت كنم ولي ...
با عصبانيت دستش رو به سمتنم نشونه رفت و به نشانهي تهديد ان را برايم در هوا تكان داد بلند بر سرم فرياد زد –رها تو داري منو نصيحت ميكني من از تو پنج سال بزرگترم تو ميخواي منو نصيحت كني؟شا هين براي بايد بخواد مارو بدبخت كنه ؟تو با اون لجي چون اون بدبخت عاشقته و تو اونو اصلا ادم حساب نميكني ..بذار رك بهت بگم رها تو لياقت شاهينو نداري شايد قيافت فريبنده و زيبا باشه اما اونقدر بد اخلاق و از خود راضي هستي كه هيچكس حاضر نيست حتي يك دقيقه باتو زير يه سقف زندگي كنه ..برو خودتو اصلاح كن ...مشكل خودتي ...ديگه هم منو نصيحت نكن
از حرفهاش چنان حيرت زده بودم كه پاهام سست شده بود و درحال زمين خوردن بودم دستمو به ديواره باغ گرفتم كه زمين نخورم اشك مانند رود از چشمانم جاري بود –واي كه چقدر رقت بار بود خواهرم به خاطر يه غريبه هر چه ميتوانست بارم كرده بود و بعد خيلي سريع بدون اينكه بذاره از خودم دفاع كنم ميدان را ترك گفته بود سر برگرداندم تا ببينم كجا ميره دوباره به سمت فرشاد رفت عشق چشماشو كور كرده بود
روي نيمكت نشستم و بغضي را كه درگلويم اسير بود ازاد كردم صداي هق هقم تو فضا پيچيده بود فكر ميكردم كه شاهين منو زير نظر داره ولي حتي يك درصد هم فكر نميكردم كه پشت سرم ايستاده
وقتي متوجه حضورش شدم او كنارم روي نيمكت نشسته بود به صورتش چشم دوختم چه صورت زيبايي افسوس كه سيرتي پليد داشت سرم را پايين انداختم خيلي دلم ميخواست در حضور او ابراز ضعف نكنم ولي اشك ها مجالم نميدادند
-حرفاتو باور نكرد نه؟خوب حق داره اخه به چهره ي معصوم من مباد بخوام كسي رو بدبخت كنم
پس از اتمام اين جمله چنان قهقه اي زد كه مو بر اندامم راست شد خنده اش كه تمام شد اروم سرمو پايين انداخت و گفتم –نه باور نكرد ...ميگه من لياقت تو رو ندارم ...ميگه من خيلي احمقم كه تو رو پس ميزنم ...ميگه مشكل همه منم و منم كه باد خودمو اصلا ح كنم
مجدادا به چشمهاي مشكيش نگاه كردم و اروم گفتم –راست ميگه ؟
چشمهاشو گستاخانه به چشمانم دوخت و بدون پلك زدن گفت –اره راست ميگه تو يه دختر از خود راضي و چموشي ..والبته زيبا ..انقدر زيبا كه كه همه ي صفات بدت از يادم ميره ...ميدوني سميرا چند بار به ابراز عشق كرده يا همون دختره فاميل بابات ..ساناز واسه يه نگاه من هر جور قر و فري مياد يا اصلا چرا راه دورببريم مريم دختر مستخدم خونه باغ ...ولي تو لياقت منو نداري اگه چشمم به پولت بود دايي مسعود از باباي تو وضعش خيلي بهتره بايد سميرارو تور ميكردم ..تو رو خدا اذيتم نكن بيا عين ادم جواب بله رو بده بريم سر خونه زندگيمون
اشكم سرازير شد اصلا بغض مجالي به سخن نميداد اهي كشيدم و گفتم –من دوستت ندارم تو انقدر پستي كه بخاطر اينكه من داري خواهرمو بدبخت ميكني ...سايه خيلي ساده است
خنديد و دستمو گرفت و گفت –من به خاطر تو حاضرم كل خونداتو بدبخت كنم حاضرم جتي ادمم بكشم ولي بايد تو بري جزو املاك من چون من ميخوامت همين الان واقعا خيلي خودمو كنترل ميكنم كه بهت دست نزنم ولي خوب دركم كن
دستمو از دستش دراوردم و بروي چشمهام گذاشتم
-گريه فايده نداره تا بيشتر از اين خونواتو بدبخت نكردي تسليم من شو وگرنه ...
حرفشو قطع كردم و گفتم –خدا بزرگه ...يه روزي تقاص پس ميدي
شاهين خنديد و گفت –عزيزم خدا بزرگه ولي فرشاد تشنه ي پوله بد نيست به فكر شكم گرسنه اون هم باشيم حالا بيا بريم شام بخوريم
اون لحظه فقط دلم ميخواست خورد شدنشو ببينم براي همين با لبخند پاسخ دادم –من حتي اگه با اشكان ازدواج كنم باتو نميام زير يه سقف
چنان عصباني شد كه رگ گردنش كاملا متورم شد از حرف خودم پشيمون شدم و لب به دندان گزيدم
اما دير شده بود چون اون هم مقابله به مثل كرد و گفت –باشه پس خرد شدن تك تك اعضاي خونوادتو نگاه كن چطوره با سايه شروع كنيم
دستهامو روي گوشم گذاشتم تا بيشتر از اين حرفهايش را نشنوم و سمت سالن دويدم هيچكس توي باغ نبود اروم درسالن رو باز كردم و به داخل پناه بردم با ورود من همه سرون به طرف در برگشت با سكوت و بدون كوچكترين حرفي شامم را خوردم تا ان شب نحس بد تر از اين نشود
صداي زنگ فلزي و قديمي باعث شد خوا ب كاملا از سرم بپره ا ياد اوري قرار امروز مثل برق از جا پريدم و حاضر شدم بهترين لباسهايم را پوشيدم مانتو كتان زيباي مشكي رنگ با شال طوسي كه كاملا همرنگ چشمانم بود سليقه بهزاد بود هر وقت ميخواستم لباس بخرم از نظر او استفاده ميكردم ديري نگذشت كه زنگ در به صدا دربه صدا در اومد اانس بود با عجله به سمت در رفتم زمان برايم خيبي طولاني ميگذشت اما بلاخره رسيدم چشم كه باز كردم رو به روي خود ساختماني بزرگ و شيري رنگ ديدم كه روي ان تابلوي بزرگ نقره اي رنگي حك شده بود
وارد ساختمان كه شدم بوي نويي همه جارا گرفته بود همه جا شيكو تر تميز بود وسايل و ميز و صندلي ها برق ميزدند و كارمندان خيلي منضبط كارشان را انجام ميدادن به ميخواستم به سمت ميز منشي بروم ولي يادم افتاد كه قراره خودم منشي بشم درحال وارسي دور و اطرافم بودم كه چشمم به يك دختر خانم همسن و سال خودم خورد با خوشرويي سلام كرد و پرسيد –ميتونم كمكتون كنم
درحالي كه با انگشتان دستم بازي ميكردم با ذوق و شوق گفتم –بله ..من رها افشار هستم ميخواستم اقاي رييسو ببينم
خندهي زيبايي كرد و با انگشت اشاره درب يكي از اتاق هارا نشانم داد تشكركردم و جلوي در ايستادم نميدانم چرا ولي دلشوره عجيبي سر تا پايم را گرفت اروم در زدم و وارد شدم اولين تصويري كه به محض ورود به اتاق مجلل رييس به چشمم خورد چهره ي جدي و جذاب ييس جوان بود با دين من عينك مطالعشو بالاي سرش زد و خيره نگاهم كرد موهاي خرماييش را كه امروزي درست كرده بود توي نور بيش از هرچيز خودنمايي ميكرد انقدر سرگرم بررسي اطاف بودم كه اصلا يادم نبود سلام كنم كه خودش پيشقدم شد –عليك سلام ...
انقدر هول شده بودم كه با پته په سلام كردم –اوه ببخشيد راستش من خيلي هول شدم
معلوم بود حسابي بهش برخورده با عصبانيت عينك رو به سمتي پرت كرد و به ميز تكيه داد –بفرماييد ...كارتون؟
نفس عميقي كشيدم و گفتم –من رها افشار هستم ...قرار بود اينجا مشغول به كار شم
پوزخندي زد و گفت –نميخوام شما رو رد كنم اما رعايت تربيت و نزاكت توي كار شما يه امر ضروري اگه شما سلام كردن يادتون بره كه ديگه...
از متلكي كه بارم كرده بود خيلي عصباني شدم اگه روز اول نبود يه جواب دندون شكن نثارش ميكردم ولي فقط معذرت خواهي كردم و استرس روز اول كارو بهونه كردم
با دست به نشستن دعوتم كرد و منهم ارام و موقر بر صندلي روبرو نشستم و چشم به سراميك هاي براق زمين دوختم فقط صدايش را ميشنيدم و سرتكون ميدادم
حرفهاش كه تموم شد بي توجه همچنان سرتكون ميدادم ناگهان به خودم اومدم و ديدم غضبناك نگاهم ميكند خودم رو به اون راه انداختم و گفتم بله متوجه شدم ميتونم مرخص بشم نميدونم چرا اما لبخندي پهناي صورتش را پوشاند و سرتكون داد
ادامه دارد... _________________ محل داستان های شما :
FLATSET کاربر ارشد وضعيت: آفلاين 14 ارديبهشت ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 1644 امتياز: 155015 تشکر کرده: 584 تشکر شده 417 بار در 291 پست
محل سكونت: تایپیک درخواست فیلم
ارسال شده در:
جمعه، 16 ارديبهشت ماه ، 1390 00:53:09
موضوع مطلب:
قسمت سوم :
کارام توی شرکت خیلی زیاد بود به حدی که گاهی وقتها کم میاوردم درست دو هفته بعد از ورود من به شرکت خانمی که متاهل هم بود به استخدام شرک در ا.مد که اسمش مینا پور اسد بود دختری بسیار مهربان و خوش صحبت که همین خصلت های جالبش تو همین مدت کم باعث دوستی بسیار عمیق بین ما شده بود توی یکروز سرد زمستانی بود که در حال رفتن به خونه بودم که ماشین شاهین رو دو متر انطرف تر جلوی در شرکت دیدم از ترس اینکه برایم حرف درست نشه به اطراف نگاه کردم اما حتی پرنده نیز در ان هوای سرد پر نمیزد میخواستم بهش محل نزارم اما از طرفی هم میخواستم بدونم چرا اینجاست اصلا ادرس رو از کجا گیر اورده دوباره به اطراف نگاه کردم و ارام به سمت ماشین اخرین سیستم و براق شاهین به راه افتادم شیشه رو پایین کشید و به جلو خم شد -علیک سلام گنجشکک اشیمشی زیر بارون خیس میشی بیا تو ماشین ما بشین
دهن کجی کردم و گفتم -ههه مسخره ..اینجا چکار میکنی ادرس اینجارو از کدوم قبرستون اوردی ؟
-باز که بی ادب شدی عزیزم بیا بشین اینجوری هم من سرما میخورم هم تو ادم برفی میشی
در رو باز کرد و من نشستم و درو محکم بهم زدم
-خوب حرفتو بزن دیرم میشه تاکسی گیرم نمیاد
-میرسونمت امشب خونه شما دعوتیم اخه فردا میخوایم بریم کوه
-بله چتر شما که همیشه تو خونه ی ما بازه
پوزخندی زد و گفت-خبر داری بابات الکلی شده ؟
-اره میدونم سرکارم نمیره
-حتما خبر داری که داره ورشکست میشه اخه کلی چک بدهکاره
با بهت نگاهش کردم شوخی میکنی پس چرا به ما چیزی نگفت
قهقه ای زد و گفت -میدونی که طلبکارش کیه
-نه... بابات ؟
-نه ......خودم
کم مونده بود شاخ دربیارم با دهان باز نگاهش میکردم اگه تو پیشنهاد منو قبول کردی که کردی ولی اگر قبول نکنی نمیذارم یه پاپاسی از ارث مامان جونت به تو و خواهر و برادرت برسه و منو خاله روشنک همه رو مخوریم یه ابم روش و باباتم تا اخر میمونه تو هلفتونی منتحی به جای شامپاین و مارتینی و ویسکی باید اب رد بخوره
اشک ناخواسته بر روی گونه ام چکید با دهان خشک گفتم -باید به من وقت بدی تا فکر کنم
-وقت باشه اما فقط یک هفته ...البته بابات گفته بزور هم که شده تو رو پای سفره عقد میشونه
اروم گفتم -خیلی اشغالی تو اصلا انسان نیستی
-زر زر زیادی نکن تو خود ت باعث شدی
تا اخر دیگه چیزی نگفتم اون هم چیزی نگفت فقط عین روانی ها هر از چند گاهی بلنئد بلند میخندید
تو خونه پر از سرو صدا بود و کلی مهمون داشتیم همه درحال گپ و خوردن بودن اما پدر در میون اونا نبودمیخواستم برم تو اتاقم که صدای زنگ اس ام اس بلند شد سمیرا بود نوشته بود که برم تو باغ کنار الاچیق کارم داره
دوباره کفشم رو پوشیدم و به سمت الاچیق رفتم سمیرا پشت به من زیر درخت بید بزرگ کنار الاچیق ایستاده بود بارش برف شدت گرفته بود وقتی برگشت صورتش پر از اشک بود و چشماش ورم کرده بود -سمیرا جون چیزی شده
-بشین میخوامباهات حرف بزنم
مطیعانه کنارش نشستم امروز همه چی عجیب بود
سمیرا با دستمال اشکشو که همراه ریملش پایین اومده بود پاک کرد و گفت -رها میشه از زندگی شاهین بری بیرون من شاهینو دوست دارم ولی تو نداری
-من که از خدامه اگه بتونم این کارو میکنم
-رها شاهین ابروی منو برده من ازش بچه دار شدم و اونو سقط کردم اون ابروی منو به باد داده اون به من گفت که قصد ازدوج با منو نداره ولی من احمق نفمیدم
با تحیر نگاهش کردم سمیرا داری شوخی میکنی
-نه رها اون یه ادم کثافت اشغال ..اون یه حیوونه ازش
صدای شاهین تمام بدنمو لرزوند
-خب سمیرا جون ادامه بده
با چشمان از حدقه بیرون زده نگاهش کردم
شاهین چند قدم به جلو برداشت و درست روبروی سمیرا وایستاد -هرزه خانوم بهش بگو تو منو اصرار کردی مگه تو نگفتی که واست ابروت مهم نیست و من فقط مهمم مگه شب تا سب به گوشی زنگ نمیزدی که بیا خونمون بابام نیست د زر بزن خراب
بغض با ترس قاطی شده و گلومو میفشرد
سمیرا از ترس میلرزید -شاهین رها دوستت نداره تو که با ابروی من بازی کردی دست از سرش بردا و برگرد
چنان سیلی از طرف شاهین به گوشش نواخته شد که رودی از خون از گوشه لبش جاری شده و بعد به سمت من اومد و دستمو گرفت و منو کشون کشون به سمت خونه با برد -بیا برو تو خونه نزار گوشتو از مزخرف پر کنه
-تو خیلی کثیفی من اگه شده گدایی هم بکنم با تو نمیام زیر یه سقف
دستمو فشار داد و منو پرت کرد جلو و خودش هم پشت من وارد خونه شد همینکه پامو بخونه رسید به طرف اتاق بابا رفتم بطری بزرگ مشروب خالی روی میزش بود و خودش هم مثل فیل بزرگ روی میز کارش افتاده بود
داد زدم -بابا شرم به تو که دخترتو به مشروب و پول فروختی ازت نمیگذرم و بعد با گریه به سمت اتاقم رفتم
انقدر گریه کردم تا بلاخره خوابم برد صبح با صدای سایه از خواب پاشدم :رها پاشو میخواییم بریم کوه
با صدای خواب الود گفتم:خودت برو من نمیام
:تو غلط میکنی حالا که بابا و کامران نیستن منم شاهین و فرشادو صدا کردم سیاوشم هست
:تو غلط کردی همشون هم عتیقه ان
وسرمو کردم زیر پتو که با صدای شاهین به خودم اومدم که سایه تو که هنوزلباس نپوشیدی فرشاد پایین منتظره تو برو من اینو میارم
سایه :لباساش تو کمده بده بهش زود بیا
شاهین:باشه تو برو
ار ترس نفس نمیکشیدم و منتظر عکس العملش بودم
ش:رها پاشو قربونت برم بیا لباساتو بپوش همه پایین منتظرن
حالم از صداش بهم میخورد له تندی گفتم:من نمیام هر گوری که میخوایید تشریف ببرید اونم با کی تویه روانی هرزه با اون دوست عوضیت با اون سیاوش دلقک
رو کلمه هرزه حساس بود برای همین هم همیشه بکار میبردم :رها پاشو بریم تا به زور بلندت نکردم ببرمت مثل اینکه تو همیشه باید روی سگ منو بیاری بالا
قهقه ای زدم و گفتم :تو روتم نیاد بالا خودت سگی
انگار چون زیر پتو بودم و صورتشو نمیدیم جراتم صد برابر شده بود ولی اون شوخی نداشت با عصبانیت پتو رو کنار زد و روی دست بلندم کرد هر چی با مشت به شونش کوبیدم ول کن نبود به سمت کمد رفت و یه دست مانتو و شلوار برداشت و ممنو به طبقه ی پایین و سالن برد
فرشاد:باریکلا دختر چموش اینج.ری باید رام کرد
منو روی مبل رها کرد و لباسامو بهم داد :میپوشی زود میای
سیا:شاهین جدی حدی خودتو صاحب طرق فرض کردی بابا ناسلامتی خواهرش اینجاس
سایه خندید و گفت :این از شاهین که هیچی از بابام هم حساب نمیبره
دلم ار اون همه تحقیر بهم خورد دلم میخواست بخوابونم تو گوشش خرخره شو بجوم وای خدا نفرت انگیز بود
فرشاد در حالیکه پکی به سیگارش میزد گفت:رها برو بپوش دیگه بابا ظهر شد
شاهین:الان میره میپوشه بدو عمو بدو برو بپوش
با این حرف شاهین همه زدن زیر خنده
به اتاق رفتم بغضم در حال ترکیدن بود نمیدونستم چجوری خودمو ار گریه منصرف کنم از همه بیشتر درد ارثیه مادرم بود که اگر دیر میجنبیدم اینا میخوردن لباسا رو سریع پوشیدم و پیش سایه برگشتم
س:رها شاهین صبح داشت درباره خواستگاری از تو به بابا میگفت
بغضمو خوردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :میشه بعدا راجع بهش حرف بزنیم؟
سایه شونهاشو بالا انداخت و سوار رونیزفرشاد شد من هم رفتم پشت بشینم که بلافاصله شاهین هم کنارم نشست و سیاوش هم نشست کنار شاهین
شاهین:بچه ها بزودی یه عروسی دعوتید
با ارنج به پهلوش کوبیدم و در گوشش گفتم :خفه
فرشاد:دلتو صابون نزن ما تا اخر بهار عروسی نمیگیریم
من هم برا اینکه به شاهین مجال ندم گفتم:جدا ؟من فکر کردم شما تا ماه دیگه عقد کنید
سیا:عیب نداره شما شام عروسی رو به ما بدید مراسم پیشکش
من:راستی شاهین اشکان چرا پیداش نیست
به چشمام زل زد و نگاه تندی به من کرد :رفته شمال
پورخندی زدم و گفتم:جدا ؟اخه جاش خیلی خالیه
فرشاد از تو ایینه نگاهی به من کرد و گفت:رگ غیرت بعضیا باد کرده
شاهین تا وقتی رسیدیم دیگه حرف نزد ولی به محض رسیدن به هم گفت :بچه هامن و رها میریم یه گشتی میزنیم و میایم
ودستمو گرفت و به سمت نقطه نا معلومی برد جای دنجی بود پرنده پر نمیزد روی سنگی نشست و سیگاری اتش زد پک عمیقی به اون زد وگفت:با بابات حرف زدم گفت پس فردا بیایم واسه قول و قرار ا
منم به درخت تکیه دادم و گفتم :من ادم نیستم چرا کسی از من نمیپرسه
به طرفم اومد و با فاصله کمی ار من ایستاد:دیگه بیشتر از این خودتو ضایع نکن فایده نداره بابات از ترس طلبکارا داره میره اونور برای همین هم عروسی ما تا اخر ماه برگزار میشه
سرمو پایین انداختم و سکوت کردم
اشکی از گونه ام روی لباسم چکید سرمو با دستاش بالا اورد و مشمز کننده تگاهم کرد :هوس برانگیز تنها صفت تو هوس برانگیزه و البته زیبا
و صورتشو جلو اورد و گونمو بوسید اونهم طولانی با تمام قدرت سیلی به گوشش نواختم بهت زده نگاهم کرد و دستش رو روی جای سیلی گذاشت روی علفا نشستم و زار زار گریه کردم اونهم درست روبروم ایستاده بود :این سیلی رو بعدا تلافی میکنم
حالم دست خودم نبود :شاهین توروخدا تو رو به عزیز ترین کست دست از سزم بردار من دلم میخواد با کسی که دوست دارم ازدواج کنم این اخرین فرصت شادیمه ازم نگیر
کنارم نشست و گفت:نمیشه به جون خودت نمیشه من اگه چیزی رو بخوام نمیتونم ازش بگذرم این یه جنونه
همچنان گریه میکردم دستمو توی دست داغش گرفت و گفت :اگه با من خوب تا کنی باهات را میام
:دستمو از دستش دراوردم و گفتم :تو التماس حالیت نمیشه
پس خوب گوش کن من باهات ازدواج میکنم ولی فقط به خاطر مادرم که تنش توی گور میلرزه جوابم بله است ولی خونه ارو برات جهنم میکنم به طوری که روزی هزار بار ارزوی مرگ کنی دیگه هم به من دست نزن
:باشه خوشگل منم تو جهنمون با تو زندگی میکنم مشکلی نیست اتفاقا بدم نمیاد ولی من اتیشم تنده مخصوصا راجع به تو و هر وقت هم بخوام بهت دست که هیچی پاهم میزنم
و هر هر خندید
ادامه دارد... _________________ محل داستان های شما :
FLATSET کاربر ارشد وضعيت: آفلاين 14 ارديبهشت ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 1644 امتياز: 155015 تشکر کرده: 584 تشکر شده 417 بار در 291 پست
محل سكونت: تایپیک درخواست فیلم
ارسال شده در:
جمعه، 16 ارديبهشت ماه ، 1390 00:55:39
موضوع مطلب:
قسمت چهارم :
ش:حالا هم کم کولی بازی در نیار پاشو بریم پیش بقیه دارم از گشنگی میمیرم
با خشم پاشدم و جلوتر ار اون براه افتادم فرشاد اتیش روشن کرده بود و سیاوش هم داشت کبابا رو اماده میکرد
کنار اتش وایسادم تا گرم شم سایه:شاهین جواب بله رو گرفتی
شاهین با غرور گفت:فکر کن که اقا شاهین جواب بله رو نگیره
سیاوش کبابا رو داد دست فرشاد و گفت:معلوم نیست چفدر شکنحه اش داده تا تونسته جواب بله رو بگیره
من همه ی این حرفا رو میشنیدم و چیزی نمیگفتم میدونستم به محض اینکه چکا رو پیدا کنم الفرار فقط نباید میذاشتم کسی بوببره
تو فکر بودم که فرشاد یه تیکه جوجه رو گداشت تو دهنم
:حواست کجاس رها سه ساعته میگم نهار حاضره
سیا:ولش کن بابا هر چی نفرات کمتر بهتر
بعد از نهار پسرا رفتن کوهنوردی و من و سایه موندیم اونجا کنار اتیش
سایه:رها تو که از شاهین بدت میومد حالا قبول کردی زنش شی؟
من:من؟من عاشق شاهینم یکم ناز کردم که گربه رو دم حجله بکشم
:حالا کشتیش؟
به فکر فرو رفتم و گفتم:نفسای اخرو میکشه
اون روز هم به پایان رسید منو سایه رو رسوندن خونه داشتم کفشاکو در میاوردم که صدای زنگ تلفن پیچید
با سرعت کفشتکو در اوردم و پرت کردم یه طرف و تلفونو برداشتم
:بله
:سلام رها..خوبی
صدا اشنا نبود اشنا بود ولی مثل یک خاطره شماره مال خارج بود او بهت و سکوت و تردید دست . پا میزدم که دوباره حرف زد
:رها منم کامرانم...پسرحاله
:سلام ..کامران ...خاله خوبه
ذهنم درگیر خاطره ها شد رفت و رفت تا رسید به پسر بچه ای که دنبال یه دختر بچه میکرد موهاشو میکشید و بعد صدای جیغ دختر بچه تو عالم هپروت بودم که با صداش به خودم اومدم:ببین فردا بیا خونه ما ماامشب میایم ایران فقط خودت بیا کسی نفهمه مادرم کارت داره راستش مریضه میخواد تورو ببینه
:حتما خونتون همونجاس؟
:اره هنوز همون جاس
گوشی رو گذاشتم یعنی چی بعد از اینهمه سال حالا که دارم بدبخت میشم اومدن چیو ببینن
با صدای سایه بخودم اومدم :رها کی بود نکنه شاهین جونت بود
:نه مهسا بود
:اهان گفتم یک ادم خاص بوده
ترجیح دادم برم بخوابم ساعت 8 شب بود شایدم میخواستم از خودم فرار کنم
رو به سایه که داشت به فرشاد زنگ میزد گفتم :سایه منو واسه شام بیدار نکن فردا باید برم پیش مهسا زود باید پاشم میخوام بخوابم
درحالیکه با فرشاد حرف میزد با سر تایید کرد توی رختخواب ذهنم همش درگیر بود همش خواب بد دیدم تا صبح بارها خواب بد دیدم و پریدم چی در انتظارمه
صبح زود ار خواب پاشدم نگاهی به دور وبر کردم هوا افتابی بود ار بارون متنفر بودم برای همین با دیدن افتاب خبلب خوشحال شدم کنار پنجره رفتم و بیرونو نگاه کردم احتمالا بابا اینا بعد از ظهر میرسیدن رقتم جلو ایینه نگاهی به خودم انداختم ارایش ملایمی کردم و مانتوی قرمزم رو هم که خبلی دوست داشتم پوشیدم هنوز سایه خواب بود و نرگس هم هنوز نیومده بود دیگه حوصله سرکار هم نداشتم تصمیم گرفتم بدون اینکه کسی بقهمه استعقا بدم زنگ اف اف که خورد سریع رفتم دم در و سوار شدم تا مقصد نزدیک یک ساعت طول کشید من هم در بین راه یک چرت حسابی زدم و با صدای کلفت راننده بیدار شدم:خانوم رسیدیم
کرایه رو حساب مردم و پیاد شدم جلوی در اهنی بزرگی قرار داشتم که از لابه لای میله هاش پیچک ها رد شده بودند یک خونه باغ قدیمی خونه رنگ نداشت سکه ای از جیبم در اوردم و با سکه بروی در اهنی کوبیدم تا بلاخره صداشو شنیدم کامران بود چه صدای جذابی داشت نمیدونم چرا از شدت هیجان چشمامو بستم صدای پاش رو علفا و رو برگای خشک چرا همه چی مثل رویا بود در اهنی با صدای گوش خراشی باز شد چشمامو باز کردم و اروم سرمو بالا اوردم :خدای من این کامرانه چقدر بزرگ شده مرد شده هیکل و قدش مثل شاهین بود چشماش قهوه ای روشن بود پوستی برنزه ادم و یاد شاهزاده های افسانه های والت دیرنی میانداخت ممن مبهوتش شده بودم و اون مبهوت من اروم گفت:خیلی بزرگ شدی و البته زیبا
لبخندب برویش پاشیدم و گفتم :تو هم حوب بزرگ شدی ...میتونم بیام تو
بلند خندید:اخ منو ببخش اصلا حواسم نیس
با هم شانه به شانه نوی باغ قدم ردیم اما مسیر تمامی نداشت سکوتو شکوندم :خاله کجاست بیداره؟
:اره ار دیشب چشم رو هم نذاشته
دلم برای دیدن خاله ام به طپش افتاده بود بغد ار من او شیبه ترین فرد به مادرم بود من میتونستمنکاه مادرمو از اون بطلبم
با هم وارد خونه شدیم در چوبی قدیمی باز شد و من خاله رو دیدم نمیدونم چرا اما مثل دیوونه ها به سمتش رفتم و خودمو توی بقلش انداختم حتی به خودم فرصت ندادم که درست نگاهش کنم اغوشش گرم بود و امن همه ی غمای دنیا از دلم رفت زار زدم :خاله حون خاله جون کجا بودی
اشک های خاله شونه هامو خیس کرده بود :رها ...تو نمیدونی من چی کشیدم همش زیر سر بابای نامردت بود
کامران شونه هامو گرفت و منو بزور از خاله جدا کرد جای دستهاش رو شونه هام باعث شد به حسی تک تک سلولامو فرا بگیره یه حس خوب یه حس امن
ک:رها مامان براش خوب نیس زیاد هیجان رده بشه هیجان براش مثل سمه بیا بریم تو اتاق تا حال مامان و خودت یکم جا بیاد
با هم به اتاق رفتیم روی صندلی چوبی نشستم و اونهم روبروم نشست :رها خیلی بزرگ شدی ها دیپه نمیتونم موهاتو بکشم
در جوابش خندیدم اما خنده ای تلخ که تلخیش خودمو هم ازار داد
ک:رها چرا انقدر تو خودتی ناراحتی...یه جوری پزمرده ای
:ای بابا ..کامی...نپرس من تاره هیجده نوزده سالمه ولی عین یه پیرزن هشتاد ساله ام بس که رنج کشیدم زیر دست نامادری بزرگ شدن واسه ادم عمر نمیذاره
در تایید حرفم سر تکون داد نمیتونستم نگاهش کنم اخه قلبم بد جور میزد نمیدونم چرا به درک اصلا نگاهش نمیکنم ...ولی اخه دلم میخواد نگاهش کنم
با خودم کلنجار مبرفتم که فنجون چای ذو بدستم داد دوتا دستمو به دو فنحون گرم حلقه کردم تا سرما از جونم بره
کامران مجدادا سر جاش نشست و گفت:چه خبر از بقیه ..سایه بهزاد...بابات..سایه هنوزم خود رای و سر به هواست
سرتکون دادم :اره همشون همونجورین بابا الکلی شده کامران هم میخواد سر بازیشو بخره بره میدونی اخه بابا کلی قرض بالا اورده برا همین میخواد از ترس طلبکارا بره اونور
:بمیرم چقدر سختی کشیدین
:بخیال تو چه کار کردی تو این چند سال
:من؟من پزشکم ...دکترم یعنی...دکتر زیبایی..تو چی
:دیپلمم بزور گرفتم البته شاید ادامه تحصیل بدم
وسط گپ و گفتگوی ما بود که خاله اومدو به دیوار تکیه زد :خب باهم گرم گرفتید منو یادتون رفته
:نه خاله جون مگه میشه من شما رو یادم بره
خاله:قربون دخترم برم من خاله ماشالله چقدر هم خوشگل شده عین ماه میمونه
کامی:مادر ساعت نه الان بابا میاد ببینه رها اینجاس باز یاد پولاش مییفته
از حرفش ختدم گرفت خاله :ببر برسونش خب مادر
:نه من خودم میرم خاله اخه سایه همش میره بیرون منو با کامی میبینه یه وقت
:باشه خاله پس برو خودت مواظب خودتم باش
چشمکی زدم و راه افتادم
به دوستم تو شرکت رنگ ردم و گفتم که برام مرخصی رد کنه بگه حالم خوب نیس
و بعد هم تا شب تو خیابونا چرخیدم و بلاخره بخونه رفتم خونه حسابی شاد شده بودم
شب هم بخوبی خوابم برد
صبح خیلی دیر پاشدم چشمام انقدر پف کرده بود مه نمیتونستم چشمامو باز کنم باهراز زحمت از تخت پایین اومدم و خواستم از اتاقم خارج بشم که ناگهان چشمک افتاد به گوشیم که رو میر تحریر داره روشن خاموش میشه حتما یه پیامی میس کالی چیری داشتم خواشتم برم بیرون با خودم گفتم حتما دوباره شاهین چرندیات فرستاده اما بدون اینکه خودم بخوام به سمت گوشی رقتم 5 تا میس کال و 2 پیام خواند نشده
4 ال ار میس کالا از شاهین بود ولی یکیش یک شماره نا اشنا بود پیامها هم جفتش از همون شماره بود چشمامو بزور باز کردم تا بتونم بحونمشون :رها میای منو ببری خرید کامرانم
پیام بعدی:نکنه خوابی میای یا نه
سریع ساعت اس ام اس رو نگاه گردم مال نیم ساعت پیش بود با سرعت بهش پیام دادم که حاضر باش دم در تا منم بیام و با سزعتی که ار من بعید بود مانتو شلوارمو پوشیدم و ارایش نازی هم کردم و بدو بدو رفتم پاسسن جوری که تو پله ها پام پیچ خورد ولی بیحیال دوباره دویدم که با صدای روشنک فریز شدم :کجا عزیزم ...امروز میحوان بیان خواستگاریت اونوقت تو داری تشریف میبری گردش همین یه حواستکارم میخوای بپرونی؟
از کنایه اش لجم گرفت :روشنک جون من تازه 18 سالمه بعدشم تا الان هم کم خواستگار نداشتم شما نذاشتی پاشوم. بدارن تو خونه ..در ضمن تا شب بر میگردم
روشنک دست به کمر رو برویم ایستاد و گفت:عزیزم میدونی که اگه تا اون موقع بر نگردی بابات خیلی عصبانی میشه
سر تکان دادم دلم میخواست براش شکلک در بیارم و یا زبون درازی کنم در حالیکه بند کفشکو میپوشیدم چند تا فحش ابدار که دلمو خنک کنه زیر لب بهش دادم و از خونه زدم بیرون
در بستی گرفتم و به سمت خونه خاله راه افتادم وفتی دم در رسیدم چشمم به کامران اقتاد لباس مشکی استین کوتاه که عضلاتشو بیرون انداخته بود و با موهای درست کرده و عینک افتابی دست به سینه وایساده بود دم حونشون و با کفشش برگا رو له میکرد هر چند اخرین روزای زمستون بود اما هوا انقدر گرم نبود که ادم اینجوری لباس تنش کنه محو جمالش بودم که صدا نحراشیده راننده منو بخودم اورد:خانم تو هپروتیا
:بله بله ..ببخشید چقدر شد؟
از تاکسی پیاده شدم و به سمتش رفتم لبخند شیرینی زد و گفت:ماشین علف زنی میاوردی با هم علفا رو میزدیم
خندیدم و به ماشین روبرو نگاه کردم ماشین خودته ؟
:نه بابا من که یکروزه ماشین نمیخرم ماشین دوستم سعیده اونم دکتره تو المان باهاش اشنا شدم الان ایرانی اینجا مطب زده
بدون توجه به حرفاش بهش لبخند زدم و گفتم :ببین من زود باید برم خونه بیا زود بریم زود برگردیم
با هم سوار ماشین شدیم و براه افتادیم :رها تو نامزد داری
قاطعانه گفتم:نه ..توچی ؟
انگار مطمن بودم که میگه نه برای همین منتظر جواب نبودم اما انگار چیز دیگری گفت به گوشم شک کردم :تقریبا اره
دلم یه جوری شد نه دلم نبود قلبم بود مگه ادم یکروزه عاشق میشه ولی صدای شکستن اش گوشمو کر کرد سرمو رو به پنجره کردم و طوریکه صدام نلرزه گفتم :ا چه خوب دوسش داری
خندید و گقت :دوست ..دوست؟بهش عادت کردم ولی دوسش ..فکر نمیکنم
همیشه تو بچگیم تو خیالاتم اونو همسر خودم میدیم حالا صاحب داره سرنوشت ..لعنت به سرنوشت
:فامیله
:نه دختر شریک بابام تو المان بود بابا با هر کی شراکت میکنه باید من دخترشو بگیرم اون موقع ها هم که با بابای تو شریک بود میگفت یا سایه یا رها
پوزخندی زدم اشکی از روی گونم چکید و روی شالم افتاد اروم گفتم :چرا با اون نیومدی ..منظورم نامزدته ...اسمش چیه ؟
:لیدا؟...اخه اون ادمو ورشکست میکنه مثل بچه ها میمونه هی باید دستشو بگیری نره چیزی بخره اخه میدونی ..من زدم دماغشم خراب کردم دیگه کسی نمیاد بگیرش اولین عملم بود
از حرفش خندم گرفت نگاهش کردم :خوشگله ؟
:اممممم....اره ...بد نیست ولی به پای تو نمیرسه ...بی شوخی تو خیلی خوشگلی ...اگه بابات پول ما رو نخرده بود ما الان سر زندگیمون بودیم
وقتی این حرفا رو میزد حواسش ب رانندگی بود ولی احساسی تو صداش حس نکردم منم ادرس پاساز رو دادم و با هم رفتیم داخل همه ی لباساشو با سلیقه من انتخاب کرد من عاشف رنگ قرمز بودم اما به رنگ پوست اون لیمویی مشکی سفید یا ابی روشن میومد و لیمویی با پوست برنزه اش بد سط بود
با پلاستیک های خرید در حال خارج شدن بودیم که گفت وایسا بیا اینحا
یک مغازه نقره فروشی بود با انگشت اشاره یک ساغت خوشگلو نشونم داد که در ساعت پسر بچه ای بود که موهای فرفری داشت و دستش چنگ بود واقعا قشنگ بود حتما میخواست واسه نامزدش بخره
رفت تو مغازه منتظر شدم که برگرده ااون هم برگشت و جعبه رو داد دست من :تشکر امروز خیلی زحمت کشیدی
در ساعتو باز کردم :ممنون خیلی قشنگه ......ساعت 6 ا وایییی ..خدای من روشنک میکشه منو میشه منو زود برسونی خونه ؟
:اره حتما
دم خونه پیاده شدم و ازش تشکر کردم شاهین دم در وایساده بود اونم با کت و شلوار به دیوار تکیه داده بود کامران حرکت کرد و رفت به سمت شاهین رفتم انقدر عصبانی بود که رگش باد کرده بود :سلام شاهین چرا اومدی بیرون
داد زد :کدوم گوری بودی ؟
شانس اوردم کسی تو کوچه نبود جواب ندادمو رفتم توی خونه باغ اومد سمتم و با عصبانیت بازومو گرفت گفتم کجا بودی کری؟
:هیس همه میشنون زشته ...با دوستم رفته بودم خرید
:منطورت دوست پسرته دیگه
:شاهین یواش تو رو خدا ...اون شوهر دوستم بود ارش خواستم چون دیر شد منو برسونه
برای همین باهات بای بای کرد ؟
:اره خب ما با هم راحتیم...
:برو تو ...بعدا درستت میکنم
بهزاد به سمتمون اومد :کجا بودی رها هوا تاریک شده
:ببخشید حواسم به زمان نبود
با سر اشاره کرد که بیا تو سه تایی رفتیم داخل همه نشسته بودن پدر:بفرمایید مهین جون اینم عروستون
مهین:به به عروس گلم بیا ببیین تاریخ عروسی رو هم معلوم کردیم نامزدیتون یه جشن کوچولو روز جمعه این هفته میگیریم عقدتون و عروسی رو هم یکجا میذاریم واسه 5 فروردین
کیفمو از شونم در اوردم و نشستم کنار بهزاد
:اخه شاهین گفت یه ماه دیگه ...به نظرتون بذارید واسه یک ماه دیگه بهتر نیس
شاهین با لحن مستبدانه ای گفت :نه ...همین خوبه
پدر هم گفت :اره هر چه زودتر بهتر چون منو و بهزتد داریم میریم اونور بری خونه شوهرت خیالم راحت تره از فردا هم رفیق بازی ممنوع برید خریداتونو بکنید
بهزاد:اصلااز رها پرسیدید راضی یا نه؟مثلا خواستگاریه بله برون که نیس
سایه :واسه رها از شاهین کی بهتر ...
بهزاد چشم غره ای به سایه رفت منم گفتم :اخه کاش میذاشتید واسه یک ماه دیگه
روشنک:رها جان رو حرف بابا حرف نزن
حالم رو گرفته بودن اگه دست خودم بود همونجا میردم زیر گریه
شاهین نگاهی به من کرد خنده ی کجی تحویلم داد
ادامه دارد... _________________ محل داستان های شما :
FLATSET کاربر ارشد وضعيت: آفلاين 14 ارديبهشت ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 1644 امتياز: 155015 تشکر کرده: 584 تشکر شده 417 بار در 291 پست
محل سكونت: تایپیک درخواست فیلم
ارسال شده در:
جمعه، 16 ارديبهشت ماه ، 1390 00:58:53
موضوع مطلب:
قسمت پنجم :
در جواب لبخندش منم لبخندی کج و کله تر از خودش زدم نرگس جون اومد توی سالن و جلوی همه چای تعارف کرد روشنک هم با لبحند مرموز همیشگی رو به من کف عروس خانوم چایی که تعارف نکردی لاقل پاشو شیرینی رو بگردون منم لبخندی زدم و بلاحبار قبول کردم شرینی رو جلوی همه گرفتم ولی تا اومدم اونو به شاهین تعارف کنم گوشیم توی جیبم شروع کرد به زنگ خوردن جعبه رو دادم دست شاهین و گفتم شاهین جون اینو بگیر
شماره مال کامران بود دلم هری ریخت لبختدی ردم و ببخشیدی گفتم بدو بدو رفتم تو اتاقم:بله
:علیک سلام سه ساعت پشت خطم
:درگیر بودم ببخشید دکتر امرتون
:راستش من حوصلم سر میره اینجا میخواستم برای فردا قرار بزارم
از حرقش حرصم گرفت لرای همین با کنایه گفتم :با نامزذت برو...اسمش چی بود ؟لیلا
:نه خیر اسمش لیدا بود بعدشم گفتم که با اون بهم خوش نمیگذره اون خیلی ننره
صدای خنده ام به هوا رفت روی تخت درااز کشیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم :یادمه تو همیشه به من میگفتی ننر
:اه چقدر میپیچونی بیام دنبالت
:ته...فردا بابام خونه است در ضمن کلی هم کار دارم
:باشه اصرار نمی کنم پس قردا مجبورم با لیدا جونم برم
روی تخت نشستم داشتم حسادت میکردم؟قبل از اینکه جواب خودمو بگیرم واکنش نشون دادم:به درک با هر خری میخوای بری برو
اومدم گوشی رو قطع کنم که گقت:وایسا وایسا نمیرم چرا ناراحت میشی
با حرص گفتم :من ناراحت نشدم اصلا به من چه
صدای حنده اش اتاق منو پر کرد دلم لرزید چه ناز میخندید
ناکهان صدای پا شنیدم ساکت موندم تا ببینم کیه تا اومدم به خودم بجنبم شاهینو جلو خودم دیدم از رو تخت پاشدم و نشستم و سریع گوشیمو کرفتم جلو دهننم :مهسا جون ...ببیخشید دیگه باید قطع کنم...به همسرت سلام برسون خدافظ
خدا رو شکر کامران انقدر تعحب کرده بود که حرف نزنه اب دهنمو قورت دادم و با لبخندی که از ترس بود گفتم :شام حاضره؟
نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت :اره
لبختد مسخره ای زدم و گفتم خوب بیا بریم شام بخوریم دیگه ...نکنه سیری؟
شاهین اومد جلوتر و خم شد و تو چشمام زل زد:خیلی مشکوکی...
با دست کنارش زدم و گفتم :برو بابا تو هم دنبال بهانه میگردی من مشکوکم؟من گرسنه امه میخوام برم شام بخورم
دستمو گرفت و گفت خوب بریم شام بخوریم با اینکه خوشم نمیومد دستامو بگیره ولی خوب چون بقیه شک نکنن منم حرفی نزدم و با هم دست تو دست رفتیم پایین مهین که استاد شلوغ کاری بود گفت :ماشالله ببین چقدر بهم میان ...هردو خوشگل ببین نوه ام چی بشه
اگه میتونستم بهش میگفتم:تو یکی خفه
ولی در جواب به ناچار لبخندی بهش زدم و دستمو از دست شاین کشیدم و نشستم پیش روشنک تا از دست شاهین راحت باشم ولی مگه ول کن بود اونم با یه نگاه به روشنک جاشو به اون غوص کرد و پیش من نشست
روشنک درحالیکه تکه ای گوشت رو به چنگالش رده بود پشت چشمی نازک کزد و رو به بابام گفت:عزیزم فکر کن من تو سن 28 سالگی مادر بزرگ بشم
همه خندیدن الا من که با غدا بازی بازی میکردم شاهین هم که امگار از این بحث بدش تیومده بود گفت:اره اتفاثا منو و رها هم بدمون نمیاد زودتر بچه دار بشیم
من که دیگه طاقتم طاق شده بود چنگالمو توی بشقاب رها کردم و با لحن عادس گفتم:من که اصلا از بچه خوشم نمیاد در ضمن فعلا هم میخوام کنکور بدم پس شاممونو بخوریم
سایه بیشعور نداشت بحث مسخره تموم شه و گفت :اه رها نمیخوای من خاله شم ؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم :تو حفه در ضمن اگه خیلی بچه دوست داری حودت دست بکار شو و زودتر عروسی کن
هوشنگ با دهن پر که حال ادمو بهم میزد برای خودش سالاد کشید . گفت:بابا خودشون میدونن به ما چه
دبم میخواست ببیوسمش بلاخره تو زندگیش یه حرف راست و حسابی زد اما حال پدر منو ناراحت میکرد همش تو خودش بود اصلا لی یه غذا نزد تا اخر غدا همه یه بند حرف زدن و من هم نگاشون کردم اما هیچی نمیشنیدم یهزاد هم مثل من اخماش تو هم بود انگار اونم ناراضی بود .اونشب هم گذشت انقدر خسته بودم که مثل سنگ افتادم اما صبح با صدای شاهین پاشدم نشسته بود کنار تختم و یک سر چرند میبافت فکرکردم دارم خواب میبینم اما وقتی گونه امو بوسید تازه فهمیدم که واقعیته سرش داد زدم :تو اینجا چه غلطی میکنی مگه دیشب نرفتی خونتون
روی تخت نشستم و پتو رو تا زیر چونم بالا اوردم
:چرا رفتم .....اومدم بریم خرید نامزدی دو روز دیگه چشن نامزدیمونه پاشو دیگه
با عصبانیت گفتم :کسی خونه نیست که تو سرتو مثل گاو انداختی پایین اومدی تو اتاقم ؟نمیگی من لباس درست تنم نباشه
:نه همه رفتن دتبال تالار و ...کارای عروسیمون سایه هم که چشم همه رو دور دیده رفته با دوست پسرش گردش
یاد اداره افتادم پس چرا زنگ نمیزدن که را نیومدم رو به پتو رو بالا تر کشیدم و گفتم:من باید برم شرکت...الان دو روزه نرفتم چرا کسی زنگ نمیزنه..
:من به بهزاد گفتم که به دوستت زنگ بزنه که وایسه جات بلاخره ریستون دوست جون جونیه داداشته
:خیلی خوب برو بیرون لباسمو عوص کنم بیام
شونه هاشو بالا انداخت و گفت تا دقیقه دیگه نیای من میام و خارج شد نفس راحتی کشیدم و تو سه سوت لباس عوض کردم ارایش ملایمی هم کردم و رفتم تو سالن نرگس تازه اومده بود و داشت اتافو جارو برقی میکشید صداش اعصابمو بهم میریخت از نرگس خدافظی کردم و با شاهین را ه افتادیم
شاهین سی دی داخل ضبط گذاشت و صداشو زیاد کرد صدای انریکو بود که من دوست داشتم ولی اون موقع عذاب بود:کمش کن
:نمیخوام....
دلم میخواست انقدر من حرص میخورم اونم حرص بدم برای همین دکمه ی اجکتو زدم سیدی رو دراوردم و بدون فکر و با قدرت سی دی رو شکستمو پرت کردم جلوش
قهقه ای زد . گفت اه اینجوریه باشه و به چراغ قرمز که رسیدیم تو سیدی ها گشت و یک دونه در اورد و گذاشت توی دستگاه از این جوات قدیمی ها داشتم بالا میاوردم صداشو تا اخر زیاد کرد منم هیچی نگفتم یعنی برام فرقی نداره ولی داشتم شکنجه روحی میشدم
دیگه طافت نیاوردم و داد زدم بمیری تو من راحت شم
قهقه ای زد و دستشو کنار گوشش گذاشتکه یعنی نمیشنوم و با صدای بلند گفت جان نشنیدم
منم گفتم :هیچی گفتم خیلی قشنگه بلندش کن حال کنیم
:چششششم
تا اخر بلندش کرد داشتم به شکر خوردن میفتادم چجوری خودش کر نمیشد تا اخر همینطورداشتیم به صدای زبیای خواننده گوش میدادیم و من با اینکه دستامو گداشته بودم رو گوشم ولی باز میشنیدم و در حال کر شدن بودم وقتی رسیدیم جلو یه مغازه الماس فروشی که کنارش هم یه پاساز بود مگه داشت جای شیکی بود که تا حالا ندیده بودم از تو ماشین داشتم مثل به ها نگاه میکردم به مغازه که درو برام باز کرد و گفت :پیاده شو
:نمیخوام هرچی میخوای برو بخر من اینجا میمونم
بزور دستمو کرفت و از ماشین شاسی بلندش پیادم کرد :بیابغل عمو میخوام برات قاقالی لی بخرم
دستمو گرفت هرچی تلاش کردم دستمو از دستش بکشم فایده نداشت :ابروریزی نکن این اقا رفیق فابریک بابامه
با هم وارد مغازه شدیم اقا اول داشت با یه چیزی مثل ذره بین یه سنگ ریزو که درخشش از دم در هم پیدا بود بررسی میکرداما وقتی چشمش به شاهین افتادکار و بارشو ول کرد واومد دم در شاهینو بغل مرد :سلام شاهین جون استخون ترکوندی
:شاهینهم اقا رو گرم تخویل گرفت و گفت :اومدیم یه حلفه به ما بدی اقای نوری
اقای نوری که ظاهر خیلی شیکی هم داشت از پشت عینک به من خیره شد و بعد با شک پرسید:زنته
لبختدی زدم و اروم سلام کردم با سز جوابمو دادشاهین هم دستشو دور کمرم انداخت و گفت :اره ..داریم مزدوج میشیم
اقای نوری با انگشت عینکشو بالا زد و دوباره پشت میزش برگشت وگفت مبارکه مبارکه ..
طرز حرف زدنش خیلی بامزه بود شین و سین اش میگرفت قیافه اش منو یاد غمو جغد دانا مینداخت با اون شکم کوچولو و اندام لاغر و تکیده دست شاهین یه دقیقه هم از دور کمرم باز نمیشد حسابی داشت سو اسفاده میکرددستشو که مثل مار بوا دور کمرم پسچسده بود بزور باز کردم و در دستم گرفتم تا اقا هم شک نکنه در این میان شاهین هم داشت با اقای نوری چاق سلامتی میکردو از حال و روز باباش میگفت تا به خودم اومدم چتد تا جعبه جلوم بود پر از اتگشترای الماس چشمک زن چشمام گرد شده بود شاهین هم بدون اینکه نظرمنو بپرسه شیک ترینش رو برداشت و در سه سوت حسای کرد و گفت بریم از اینکه نظزمو نپرسیده بود خیلی لجم گرفت و همینکه خارج شدیم دستمو از دستش کشیدم بیرون .
اوتهم بیخیال رفت تو پاساز منم که دلم میخواست لباس نامزدیو خودم انتخاب کنم به دنبالش رفتم تو
تند دویدم دنبالش و گوشه لباسشو گرفتم :کدوم گوری میری؟
لبخند کجی زد و گفت:دارم میرم خرید کوری مگه؟لباسمم ول کن الان ارشاد میگیرتمون
از لجش لباسشو بیشتر کشیدم و با حرص گفتم:اه اون موقع که مثل مار پیچیده بودی دور من هیچکس نمیگرفتمون
نچ نچی کرد و اروم گفت:یکم حیا کن ببین چجوری ازم اویزون شدی الان مردم میگن دختره پسر ندیدس
میدونستم واسه اینکه لجمو در بیاره اینو میگه ولی بدون اینکه خودم بخوام اطرافمو نگاه کردم اما همه سرشون به کار خودشون بود حواسم به دورو برم بود که قهقه اش رفت هوا:به خودت شک داری؟
همینجوری که تندتند به دنبالش میرفتم گفتم
:نقسم برید میشه وایسی
لبختدی زد و گفت :حالا نمیشه بشینم
بزور نگهش داشتم و گفتم :بابا تو رو خدا وایسا
دستمو گرفت . منو هم به دنبال خودش کشید تو یه مفازه
خانومی با ارایش غلیظ نشسته بود پشت میز و داشت یا سوهان ناخنشو تمیز میکردچشمش به شاهین که افتاد از جاش پاشد و به طرف ما اومدو با شاهین سلام و علیک گرمی کرد و حتی اونو بوسیدو بعد انگار نه انگار کاری کرده باشه رو به من گفت:به رها جون ایشونن..چقدرم نازن
و منو محکم بغل کرد و بوسید فقط با چشمای گردو لبخند زورکی نگاهش کردم و بعد خانمه رفت و با کفتم اینکه الان میارم مارو تنها گداشت رو به شاهین اومدم بگم :چیرو الان میاره
که چشمم افتاد به صورتش جای رز لب دختر رو لپش مونده بود دستمو از دستش کشیدم بیرون و با کنایه گفتم:لا اقل صورتتو پاک کن همه نقهمن ادم هرزه ای هستی
گوشه لبش کج شد ولی ازرو پرویی و برای اینکه کم نیاره گفت:چی...الی رو میگی دوست دختر سابقمه
دست بسینه وایسادم و با پوزحند گفتم:عذر بدتر از گناه ....از این یکی بچه نداری؟
از عصبانیت در حال انفحار بود ولی بازم خودشو نگه داشت با اینکه تمام صورتش سرخ شده بود ولی بروی خودش نیاورد و گفت:نه..حواسم بود اونیکی هم از دستم در رفت
دلم میخواست خفه اش کنم و بعد هم سرشو پایین اورد و تو گوشم گفت:اگه خیلی دلت بچه میخواد خودمون یچه میاریم
با ارنج محکم توی پهلوش کوبیدم چون دختره روبرمون بود و با لبخند معنی داری به ما زل زده بود و بعد هم با تمام بی شرمی گفت:رها جون نگران نباش ما به شیطنتای شاهین عادت داریم
شاهین هم خندید و جبو رفت و یسته رو ازش گرفتو بدون اینکه نگاش کنه یه تراول چک گداشت رومیز
و رو به خانومه گفت:الی جون به محسن بگو بقیشو بیاد پاساز با پول شلوار جین ها حساب کنه ودستمو گرفت و منو از مغازه کشید بیرون وقتی تو ماشین نشستیم بهش گفتم چی بود اون که خریدی
:لباس نامزدیت
دستمو مشت کردم و محکم تو سینه اش کوبیدم :خیلی عوضی هستی ...چرا نذاشتی من انتخاب کنم
جای مشتمو نوازش داد و درحالیکه صورتش از درد مچاله شده بود با یه دشت ماشینو روشن کرد و گفت:چون میدونم توبدت نمیاد منو اذیت کنی هی میخوای نه و نو کنی
نفسمو با حرص از بینی بیرون دادم و گفتم:مسخره خودخواه
بدون اینکه نگاهم کنه تا خونه در کمال سکوت رفتیم
پایان فصل اول
ادامه دارد... _________________ محل داستان های شما :
کاربرانی که برای این ارسال از Patoghdl تشکر کرده اند dady
FLATSET کاربر ارشد وضعيت: آفلاين 14 ارديبهشت ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 1644 امتياز: 155015 تشکر کرده: 584 تشکر شده 417 بار در 291 پست
محل سكونت: تایپیک درخواست فیلم
ارسال شده در:
جمعه، 16 ارديبهشت ماه ، 1390 10:20:00
موضوع مطلب: فصل دوم
قسمت اول :
به خونه که رسیدیم بازم مثل دیشب مهین اینا اونحا بودن اندفعه هم خبری از اشکان نبود نمیدونم شاهین چه ذره چشمی ازش گرفته بود که اصلا پیداش نیود البته مهین که میگفت با دوستاش رفته شمال زنگ رو که زدم سایه و روشنک به گرمی اومدن استقبالموت و مهین هم تو سالن داشت با گوشیش حرف میزد کنار سایه رو مبل نشستم و بقیه هم هر کدوم جایی رو انتخاب کردن و نشستن مهین هم که تلفنش تموم شد کنار شاهین نشست و رو به من گفت:خوب شیرید یا روباه
من جوابی ندادم شاهین اما بادی یه غب غب انداحت و با اعتماد بنفس گفت:جز شیر چه انتظاری داری
مامانش بغلش کرد و محکم سرشو بوسید:هیچی قربونت...ناسلامتی پسر مهینی
لب و لوچه ام بدون اینکه خودم بخوام از رو تمسخر کج شد و پوزحندی زدم و تو دلم گفتم:حالا انگار خودش چه جواهریه
سایه:روشنک ایما رفتن یه باغ اجاره کردن تو نیاورون ....ترتیب همه چیزارو دادن
فقط لبحند زدم که البته همونم زیادشون بود دلم شور میزد چرا کامران دیگه زنگ نزد نکنه بهش برخورده فکر کرده اندفغه من میخواستم مسخره اش کنم حودم بهش زنگ بزنم؟نه ولش کن به هوا اینکه میخوام با خاله حرف بزنم حالشو میپزسم و از سوتفاهم درش میارم تو فکر خودم بودم که سایه نکونم داد>اوه کجا سیر میکنی..میگم پاشو بپوش بینم چه شکلی میشی
سرمو بالا اوردم و به پیراهن تو دستش نگاه کردم اولین چیری که تو لباس نظرمو جلب کرد رنگ مسی اکلیلیش بود که خیلی تو چشم میزدووای خدا چه نازه البته اینو تو دلم گفتم ولی تو وافغیت با بی تفاوتی اونو گرفتم و بالا اوردم و شروع به بررسی اون کردم دکلته بود و بالای سنه اش پر سنگ دوزی یکم زیاد باز بودقبل از اینکه بگم خیلی بازه شاهین به کنارم اومد و گفت:نتز انقدرها هم بی فکر نیستم یه شال داره اونو بندازی رو شونت دیگه چیزی پیدا نیست لباس تا پشت کمرش لخت بود شونه هامو بالا انداختم و سلانه سلانه تو اتاق سایه رفتم تا بپوشمش پوشیدنش خیلی سحت بود ولی به هر جون کندنی بود پوشیدمش اما پشتش باز تر از اونی بود که فکر میکردم لباسو پوشیدم و تو ایینه خودمو نگاه کردم واقعا قشتگ بود و انداممو عالی نشون میدادمن مونده بود شاهین چجوری انقدر خوب اندازه منو داشت اما نمیتونستم با این لباس برم بیروت واقعا از خجالت میمردم با احتیاط درو باز کردم پاهام از خجالت میلرزید وقتی روبروی بقیه ظاهر شدم اولین واکنش صدای جیغ سایه بود:وای رها چقدر ماه شدی
مهین:ماشالله عین مانکنها میمونه
اما روشنک فقط سر تکان داد و لبخند زد و در اخر گفت :مبارکه
داشتم عکس العمل شاهینو دید میزدم و ریر چشمی میپاییدمش چشم از رو من بر نمیداشت ولبخند میزد اما خوشجالی همه وقتی تکمیل شد که حلقه ها رو دیدن ومن همچنان بی تفاوت به همه زل زده بودم لباسو در اوردم و بدست سایه دادم تا یه جوری که چروک نشه اونو تو جعبه بذاره و بعد با اجازه از همه توی اتاقم رفتم روی تخت نشستم وگوشیمو از جیبم در اوردم یک پیام با خوشحالی بازش کردم قلبم تند تند میکوبید بابک بود نوشته بود :سلام حوب مارو میپیچونی ها ...مهسا کیه دیگه
براش زدم :سلام ببخشید یه مزاحم پیشم بود میدونستم اون موقع جواب نمیده چون حتما تو اتاق عمل بود کش و قوسی به حودم بدادم و خمیازه ای کشیدم به سمت کمدم رفتم و لباسامو دراوردم درحال عوض کردن لباس بودم که بدون در زدن اومد تو
در حین اویزوت کردن مانتوم به چوب لباسی گفتم :طویله نیستا ....بلد نیستی در بزنی؟
بیخیال روی تختم نشست و گفت:جدی؟من قکر کردم هست وگرنه در میزدم وقاه قاه خندید
در کمدو قفل کردم و گفتم :خیلی بی ادبی هم بی ادب هم بی شعور
لبحندی زد و گقت:ناراحت شدی ؟
:نه خوشحالم شدم رفته پیش دوست دحترش بدون اینکه از من بپرسه لباس خریده حلفه رم بدون نظر من خریده تازه میپرسه ناراحت شدی
:عیب نداره بیا بوست کنم از دلت در بیاد
بالحن کشداری گفتم :خفه شو پسره ی ...بی...استفرالله پاشو پاشو گمشو بیرون میخوام بخوابم
روی تخت دراز کشید و گفت خوب بخواب منم خیلی حوابم میاد
کنار تخت ویسادم و دستمو به نشانه تهدیدبه طرقش گرفتم :گم میشی بیرون یا سایه رو صدا کنم
انگشتمو گرفت و منو روی خودش انداخت از خجالت گر گرفتم و اومدم بلند شم که با دستاش مانع شد و دستشو دور کمرم حلقه کرد
:ولم کن احمق
:دقغه اخرت باشه منو تهدید میکنی جوجو بگو غلط کردم
در حالیکه تقلا میکردم گفتم :غلط کردی
خندید و محکم تر گرفتم :گفتم بگو تو فلط کردی نه من ...میگی یا نه؟
دستمو بزور ازاد کردم و تو صورتش یه چنگ انداختم صورتش حراش اقتاد واخ کوچکی گفت ولی ولم نکرد کجالا دیگه چنگ میندازی جوجه
با اون دستم یه چنگ دیگه انداختم تو صوزتش و گفتم :کجاشو دیدی؟اگه ولم نکنی کل صورتتو با ناخونام خط خطی میکنم
قهقه ای زد و گفت :اوه اوه چه غلطا
و دو تا دستمو با یه دستش محکم گرفت و با این یکی دستش هم منو محکم نگه داشت :حالا چی عزیزم؟
تنها چیزی که به فکرم رسید گاز گرفتن بود برای همینمحکم بازوشو گاز گرفت بازوش عین سنگ سفت و ماهیچه ای بود اما با اینجال دردش اومد و ولم کرد و داد بلندی کشید:وحشی امازونی
از روش سریغ بلند شدم و با متکا محکم تو سرش کوبیدم :الاغ خر...عوضی....همینجوری با متکا تو سرش میزدم و اونهم با یه دست جای زخمو نگه داشته بود و با یه دستهم حودشو از ضزبه های متکا حفظ میکرد و درحال جنگ و دعوا بودیم که سایه در زد و بدون اینکه منتظز جواب بمونه اومد تو منو شاهینو که دید از تعجب شاخ در اورد منو شاهین هم بهت زده بهش نگاه میکردیم
سینی پر از خوراکی رو رو میز کامپیوتر گداشت و گفت:شما دو تا چرا سگ و گربه افتادید به جونه هم
شاهین لبحندی زد و موذیانه نگام کرد:میبینی سایه منو در عین مظبومیت داره کنک میزنه
سایه اومد حرفی بزنه که چشمش افتاد به دست شاهین که رو بازوش بود:شاهین بازوت طوری شده
چشمام گرد شد با التماس بهش خیره شدم که یعنی تو رو خدا چیزی نگو ولی اون با قساوت تمام کار خودشو کرد
:هیجی خواهرتون برام ساعت کاشته
:رها گازش گرفتی؟
نگاه خشمگینی به شاهین کردم .وگفتم بخدا فقط یه شوخی بود
اما حالا مگه سایه ول کن بود لبخندی معنا دار زد و به سمت در رفت :این خوراکیا رو بخورید ممکنه در اثر شوخی انرزیتون تحلیل بره
زیادم شوخی نکنید بقیه شوخیهارم بدارید واسه بعد عروسی و بعد همراه زدن چشمکدوباره درو بست و رفت
با عصبانیت سیبی رو پرت کردم طرفش البته هدفم مخش بود ولی جاخالی داد و با دست سیبو رو هوا گرفت:خیالت راحت شد احمق؟
:اره...دلم خنک شد ...وبعد گازی به سیب زد که نصف سیب تموم شد منم ناراحت از فکرایی که سایه ممکن بود راجه بهم بکنه گفتم:الان سایه چه فکری میکنه
شاهین هم با لحن حدی گفت؟اول یه دونه از اون پرتغالا بده تا بهت بگم
منم از بس ناراحت بودم و تو فکر پرتغالو گداشتم تو بشقابی که سایه اورده بود و با چاقو بهش دادم
بهم لبحندی زد و بعد از گفتن مرسی گفت:هیچی فکر بدی نمیکنه اخرش اینه که تو بزور میخواستی منو مورد هتک حرمت قرار بدی
از عصبانیت زیر ب فحشی نثازش کردم و اونهم صداس قهقه اش کل اتاقو پر کرد به دم در که رسیدم و خواستم از اتاق خارج شم صدام کرد:رها...
درو نیمه باز نگه داشتم و گفتم بگو
:پس بقیش چی ؟
احم کردم و گفتم :بقیه جی چی؟
:شوخیمون دیگه نمیخئای شوخیمونو اموم کنیم
درو محکم بهم کوبیدم و حارج شدم و درحین رفتن گفتم:دلقک مسخره
ثانیه ها عین ساعت میگذشت و من هم اصلا خوابم نمیبرد و هی تو رختخواب غلت میزدم و خودمو گول میزدم که خوابم میاد اما چشمام عین جغد باز بود دوباره غلطی زدم و پتو رو بالا تر کشیدم که با صدای ویبره گوشی که رو میز بود و سکوتو میشکوند قلبم ریخت گفتم وای حتما کامرانه و با اشتیاق گوشی رو برداشتم 2 تا پیام حتما یکیش وسط شام رسیده و من متوجه نشدم برای همین هم سریع پیام و باز کردم :کاری نداشتم فقط میخواستم ساداوری کنم که شبا که ما میخوابیم اقا پلیسه بیداره
میخواستم گوشی رو بکوبم تو دیوار:شوخیهاشم مثل خودش بی نمکه و مسخره اس
اما قبل از اینکه گوشی رو بزارم رو میز و دوباره غلت بزنم یادم اومد یه پیام دیگه دارم :فردا بیا اینجا
حرصم گرفت اقا دستور میدادن هرچند دستور داده بود ولی عیب نداشت اخه دوست داشتم برم حالا چجوری روشنکو بپیچونم
مثل که امشی یه ما خوابیدن نیومده تا صبح غلت میزدم و قکر میکردم که چجوری روشنکو بپیچونم
صبح با زود پاشدم و گفتم زودتر برم و زودتر بزگردم حیر سرم فردا نامزدیمه لباس مانتو شلوار طوسیمو که با رنگ چشمام سط بود پوشیدم با یه شال طوسی ورساچ و پاورچین پاورچین داشتم از حونه خارج میشدم که که صدای روشنک باعث شد سر جام فریز شم
:عزیزم کجا کله سحر؟
هیچ جا دارم با شاهین میرم بیرون
دست به سینه به دیوار نکیه داد و چشماشو ریز کرد :کله سحر؟مگه میخواید برید کله پزی
:کله سحر نیس ساعت دهه..
از دروغی که گفته بودم خودم شاخام داشت در میومد اخه شاهین الان تو پاساز سرکاره مطمنا ضایع میشم
ولی راهی بود که رفته بودم و راه برگشت نداشت و باید پاس دروغم میموندم حالا ازمن اصرار از روشنک انکاروای خدا عحب کنه ایه
ول کن نبود منم درمونده با بیچارگی گفتم :بابا اگه باورت نمیشه زنگ بزن از شاهین بپرس
:باشه برو
نفس راحتی کشیدم و راهی شدم دم خونه حاله اینا یه ماشین شیک و پیک پارک شده بود دوباره در زدم چیزی حدود سه دقیقه بعد کامران درو باز کرد:سلام ....
:علیک برای چی گفتی بیام اینجا
اشاره کرد که برم تو منم رفتم تو و با هم تا تو ویلا هم قدم شدیم :هیچی لیدا اومده داشت سر منو میخورد گفتم تو بیای اینجا سرتورم بخوره
بدم نمیومد ببینمش ولی از طرفی هم حسادت داست ذره ذرمو میخورد با این حال به خودم مسلط شدم و گفتم :اها پس این ماشین شاسی بلند البالویی مال لیدا خانمه
:اره حال میکنی چه نامزد پولداری دارم
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم :پس نامزد منو ندیدی
با هم رفتیم تو هر فدمی که برمیداشتم دل شوره ام بیشتر میشد اما بلاحره دیدمش اول سلام کردمو و بعد حیابی از نو سز تا کف پا وراندازش کردم خیلی لاغر بود ارایش غلیظی کرده بود دماغشم کاملا معلوم بود عملیه سبزه بود درکل بد نبود ولی به زیبایی من نمیرسید موهای سرش زرد زرد بود اما تو نگاهش یه جور.....منو عین رقیب نگاه میکرد البته نوع نگاه من به اون هم همچین بهتر از اون نبود جلو رفتم و باهاش دست دادم کامران هم وایسادده بود و نگاهمون میکرد و البته بهم معرقی مون هم کرد
روی مبل نشستم و گفتم :شما خانم زیبایی هستید به کامران تبریک میگم سلیقه خوبی داره
ناز و غشوه تو صداش موج میزد :نه غزیزم تو خودت خیلی نازی
از سکوت خسته شدم :کامی خاله جون کجان؟
:مامان حمامه الان میاد
:من باید زود برم ...کار دارم
:کجا ؟منو لیدا میخواییم نهارو بیرون بخوریم خوشحال میشیم تو هم مارو همراهی کنی
لیدا هم با لوندی گفت:اره عزیزم ما خوشحال میشیم ...بمون دیگه
تو دلم گفتم اره جون خودش
اما قبول کردم چون دلم واسه خاله هم تنگ شده بود همه ساکت نشسته بودیم و همدیگر و نگاه میکردیم که حاله از تو اتاق صدام کرد
:رها جون خاله بیا اینجا
بدو بدو رفتم تو اتاقش داشت موهاشو با حوله خشک میکردهمه رفتاراش منو یاد مادرم مینداخت :رها جون عروسمو دیدی
:اره خاله دختر نازیه مبارک باشه
:ای بابا خاله پسزمو پیر کرده....دختره ی ....چی بگه ادم الان سایه باید عروس من میشداین دختره مثل اینا که ویار دازن هوس میکنه من نمیدونم چرا محتشم نمیذاره خود کامران انتخاب کنه
از حرفش دلم گرفت یعنی اگه لیدا هم پاش وسط نبود خاله میرفت خواستگاری سایه
اونروز خیلی غمگین بودم و حتی تو رستوران هم دل و دماغ غذا خوردن نداشتم یه جورایی حس کردم کامران دلش برام میسوزه که هی منو صدا میکنه بریم بیرون این لیدا هم انقدر تو رستوران از کامی اویزون شد که توجه همه رفته بود روما داشتم با چنگال یه سیب زمینی سزخ شده رو سوراخ سوراخ میکردم که گوشیم زنگ خورد شمارو رو نگاه کردم عکس شاهین اومد رو صفحه :وای خدا ی من حتما روشنک بهش جدی جدی زنگ زده وای حالا چه کنم درحال بلاخره تمام جراتمو جمع کردم و با مغذرت خواهی زیاد رفتم گوشه کنار رستو ران :بله
:بله و مرض بله و کوفت.کدوم گوری هستی ؟
صداش از عصبانیت دورگه شده بود منم داشتم از ترس میلرزیدم چون تا بحال چند بار عصبانیتشو دیده بودم ولی با این حال کم نیاوردم . محکم گفتم:به تو چه .....سر من داد نزن
:چرت نگو میگم کدوم قبرستونی ساعت سه ظهر....چرا به دروغ گفتی پیش منی
ساغتمو نگاه کردم سه و نیم بود صدای دادش توی گوشی پیچید به طوریکه گوشم درد گرفت و دهانه گوشی رو از گوشم دور کردم
:بزار بیای خونه حالتو جا میارم
:خب حالا ....با مهسا بیرونم
:د دروغ نگو با هزار بدبختی شمارشو از دفترچه تلفن گیر اوردم بهش زنگ زدم میگه اینجا نیست چرا دروغ میگی اگه من گذاشتم تو دیگه از خونه پاتو بذاری بیرون
اشک تو چشمام جمع شده بود کامران اومد کنارم و گفت :رها بریم دیگه
وای دعا دعا میکردم صداش تو گوشی نرفته باشه بهش اشاره کردم برو من الان میام اونم رفت و دوباره نشت سرجاش خدا رو شکر شاهین صداشو نشنیده بود
:کجایی میخوام بیام دنبالت
:نمیخواد بیای خودم میام
دوباره فریا دزدو قاطعانه گفت:رها با تو ام میگم بگو کجایی میام دنبالت
:خیلی خب بیا ونک خیابون....
داشتم ادرس مسدادم اما اصلا حواسم به کامران نبود چجوری اونو بفرسم بره ادرسو دادم و گوشی رو قطع کردم فکری به ذهنم رسید رفتم سر میز کامران اینا :کامران شما برید من میخوام برم انقلاب واسه کنکور کتاب بخرم
کامران و لیدا قبول کردن و بعد از حدافظی رفتن و من موندمو شاهین عصیانی که تا بیست دقیقه دیگه میرسید
ادامه دارد.... _________________ محل داستان های شما :
کاربرانی که برای این ارسال از FLATSET تشکر کرده اند Patoghdl
FLATSET کاربر ارشد وضعيت: آفلاين 14 ارديبهشت ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 1644 امتياز: 155015 تشکر کرده: 584 تشکر شده 417 بار در 291 پست
محل سكونت: تایپیک درخواست فیلم
ارسال شده در:
جمعه، 16 ارديبهشت ماه ، 1390 10:27:44
موضوع مطلب: فصل دوم
قسمت دوم :
جلوی در رستوران وایسادم و منتظر شدم بیاد هوا سرد بود و من هم فقط سویشرت نازک تنم بود بلاخره افا سرو کلش پیدا شد اخماش بد جوری تو هم بود از ماشین پیاده شد و درو باز کرد و با سر اشاره کرد برم تو منم جایز ندیدیم باهاش کل کل کنم برای همین اب دهنمو قورت دادم و سوار شدم درماشینو محکم برویم بست تازه بابام اگه میفهمید بیچاره بودم خودشم سوار شد ولی ماشینو روشن نکرد فقط به من زل زد و با لحنی که یک قطره مهربونی توش نبود گفت:اینجا چکار میکردی؟
درحالیکه از اضطراب با انگشتام بازی میکردم اروم گفتم:تو رستو ران میرن که چیکار کنن
با مشت روی فرمو ن کوبید چنان که لرزه بر اندامم افتاد:سوال منو با سوال جواب نده دختر ی احمق
چشمام گرد شد و گفتم:خوب اومدم نهار بخورم
:اهان ....با کی؟
تو ی جام گوله شدم و خودمو جمع جور کردم دهنم خشک شده بود لبمو تر کردم و بزور گفتم :با خودم ....هوس پیتزا کرده بودم
مثل کاراگاها چشماشو ریز کرد و نگام کرد :پس چرا به رو شنک گفتی بامنی؟
:اخه نمیذاشت بیام
سری تکان داد و و دستشو به طرف فرمون برد تا با سویچ ماشینو روشن کنه اما انگار که چیزی یادش بیاد دستشو از رو فرمون برداشت و به سمت من چرخید :.وایسا ببینم
قالب تهی کردم اینکه داشت خر میشد پس چرا دوباره....
سرشو جلو اورد و تو چشمام زل زد چشمای مشکیش ادمو میترسوند :روشنک میگفت تو از ده صبح زدی بیرون....الان پنجه
دوباره اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم
با دست موهای پرپشت قهوه ایشو که وحشیانه تو صورتش ریخته بود و اونو صد برابر جذاب تر کرد بود از کلافگی عقب زد و با صدای دورگه و عصبانی اش اروم گفت:کدوم گوری بودی
:بابا همین دورو ورا بودم ...بحدا جای بدی نبودم با یکی از دوستام رفتم سینما
وای چقدر چرند میگفتم انقدر عصبانی شد که یقمو گرفت و منو به سمت خودش کشید :راستشو نمیخوای بگی نه
سعی کردم دستاشو از یقم جدا کنم ولی عین کنه چسبیده بود بهم :ولم کن روانی
:ادمت میکنم بزار بریم خونه
انقدر ترسیده بودم که درو ماشینو باز کردم و پریدم پایین و بدو بدو داشتم از پساده رو در میرفتم که به دنبالم اومدو از پشت بازومو گرفت داد زدم: ولم کن....حالم ازت بهم میخوره
اما اون بدون اینکه حرفامو گوش بده بازومو گرفت و قصد داشت منو بزور سوار ماشین کنه توجه همه به سمت ما بود دیگه داشتم از خجالت اب میشدم ناچار سوار شدم تا خونه گریه کردم انقدر گریه گردم که همه ریملام ریخته بود تو صورتم
شاهین دستمالی به سمتم گرفت . با لحن دستوری گفت:بگیر بزکتو پاک کن حاتون الان خونتونه ببینتت بیچارمون میکنه
دستمالو گرفتم و گفتم خاتون؟اون دیگه چرا
همونجوری که رانندگیشو میکرد و به جلوش خیره شده بود گفت:ناسلامتی مامان بزرگمه ها...اومده عروسی نوه ارشدش شرکت کنه..
زیر لب گفتم :از همتون بدم میاد
تا رسیدن به خونه دیگه هیچکدوم حرف نزدیم همینکه رسیدیم به خونه انبوهی از کقشا رو دم در دیدم :اه لعنت باز معرکه گیریه
شاهین کفشاشو تو جا کفشی گذاشت و گفت:مثلا فردا جشن نامزدیمونه ها
لبمو کج کردم و گفتم :روشنک میدونه من با تو نبودم
:نه بهش گفتم با من بودی به رو خودت نیار
نگاهی به چکمه جلف و سفید سمیرا کردم که دو ردیف زنجیر ازش اویزون بود کردم و گفتم :اه مادر بچه تم اینجاس
توقع داشتم عصبانی شه ولی دستشو از پشت دور کمرم حلفه کرد و گفت:مادر بچه هام تویی
پسش زدم و گفتم :کورخوندی
لبخندی زد و گفت:میبینیم
دستشو از دور کمرم بزور جدا کردم یازوشو اورد جلو که یعنی مثی روح ها ی خوشیخت دستشو بگیرم منم بلاحبار بازوشو گرفتم و درو باز کردیم بادیدن ما همه شروع کردن به هلهله و دست زدن حاتون مادر روشنک هم داد زد:ماشالله پسرم ....
نگاهم به دنبال سمیرا بود پسش سیاوش نشسته بود حتی ساناز اینا و همه ی خانواده پدرم هم اومده بودن بالاخره سمیرا رو دیدم نشسته بود کنار مادرش و لی حسادتو میشد تو نگاش دید نمیخواستم زیاد باهاش رو در رو بشم برای همین دستمو از شاهین جدا کردم
و بعد از احوالپرسی مفصل لا همه رفتم و پیش ساناز نشستم ساناز بغلم کرد و گفت:بلاخره کوتاه اومدی ؟
لبخندی اجباری زدم و گفتم :میبینی که
سیاوش تو طوی مجلس همه نگاهش رو به ساناز بود سمیرا هم اصلا نگاهم نمیکرد نمیدونم گفته های سمیرا راجع به اون بچه راست بود یا نه ولی برام اهمیتی هم نداشت من بزودی طلاق میگرفتم و نیازی به کنکاش نبود روشنک ازم خواست به حموم برم و زود بخوابم چرا که قردا روز سحتی در پیش بود
با صدای شاهین از خواب پاشدم ؟رهااااا....رهااا پاشو دیگه همه منتظرن بابا ارایشگر منتظره
پتو رو روی صورتم کشیدم گفتم :زهر مار
حلاصه از حواب پاشدم همه چیز خیلی زود گذشت تا بخودم اومدم توی باغ داشتم با شاهین راه میرفتم و از مهمون ها پذیرایی میکردم
هممه چی از قبل برنامه ریزی شده بود و من هم هنوز تو شک بودم زیر لب همش به شاهین فحش میدادم :ای تو روحت...بمیری
ولی اون بیخیال رفته بود وسط دوستاش و میرقصید دخترهای جوون هم اون کنار وایساده بودن و براش غش و ضعف میرفتن منم توی سالن مثل ملکه ی مصر بر صندلی نشسته بودم و نظارت میکردم همهحوشجالن الا من کاش کامی رو هم دعوت میکردم اگه بهش میگفتم من نامزد دارم چه حالی میشد؟خب معلومه هیچی الکی نباید دلمو خوش میکردم تو تفکرات خودم قوطه ور بودم که ساناز عین اوار روی سرم خراب شد و کنار م روی صندلی شاهین نشست :شوهرت مجلسه ترکونده ...نگاه سمیرا رو ببین چه لوندی میکنه
اسم سمیرا که میومد چندشم میشد ولی به روی خودم نیوردم و گفتم:اره...خوب میرقصه همین موقع شاهین به سمت مون اومد همه نگاه ها به سمتش بود و همه دست میزدن مثل پرنسا تعظیم کرد و دستشو جلوم گرفت:افتخار میدید
پوزخندی ردم چقدر کیف میداد که جلو دوستش و مخصوصا خاتون و مادرش سنگ روی یخ بشه سایه چشم غره ای به من رفت که یعنی پاشو باید دلیل میاوردم برای همین گفتم فعلا میخوام با ساناز برقصم
مجلس ساکت شد شاهین تو چشاش اتیش شعله ور شد دست سانازو گرفتم و با هم رفتیم وسط همه جوونا دورمون حلقه زده بودن هیشکی تو رقصیدن به پای من نمیرسید مجلسو ترکونده بودم چنان قرو قمیشی میدادم که همه کف کرده بودن ساناز هم رقصیدنش بد نبود همه جیغ میکشیدن و دست میزدن سایه هم جو گیر شده بود و کلی تشویق میکرد اما پدرم اصلا به روی مبارکش نمیورد انقدر شاباش روی سرم ریختن که فکر کنم میتونستم باهاش یه لپ تاپب چیزی بخرم بعد از رقصیدن ما و تشویق حاضرین سیاوش به طرف ساناز اومد و ازش تقاضای رقصیدن با خودش رو کرد ساناز هم که خر کیف شده بود عین ترشیده ها پرسد و دستشو گرفت و با هم رفتن شاهین که دست به سینه وایساده بود و مشروب قرمز میخورد تا دید جاش خالی شد اومد پیش من نشت روی صندلیش
دوباره اب دهنم خشک شد با خودم گفتم :رها غلط میکنی یک بار دیگه باهاش کل کل کنی تازه مست هم کرده
جرعه ای از زهره ماری رو کوفت کرد و بعد بدون اینکه منو نگاه کنه به مجلس خیره شد و زیر لب گفت:میخواستی منو خراب کنی نه؟
من از ترس گفتم :نه بخدا اخه ساناز گیر داده بود با هم برقصیم منم نمیشد روشو زمین بندازم
:اه برای همینه که با همون لباسی که جلو من روت نمیشد بپوشی تشریف برده بودید وسط میدون رقاصی
حالتش عصبی بود باید خرش میکردم وگرنه شب باید مست و پاتیل مینداختمش رو کولم میبردمش خونه
بزور لیوانو از دستش کشیدم و گفتم:خب بابا ببخشید
به چشمام خیره شد و گفت:اه زرنگی ابروی منو بردی منو سنگ رو یخ کردی حالا میگی ببخشم ؟کورخوندی
با التماس به چشماش خیره شدم و گفتم :خب میگی چکار کنم؟جبران شه ؟
قهقه ی مستانه ای زدو گفت این دور داره تموم میشه برای دور بعد میای جلو همه مثل خودم ازم تقاضای رقص میکنی
ابروهام تو هم گره خوردولی بالحبار قبول کردم
دوربعدی شروع شد و من هم جلوی همه در سکوت تمام حاضرین جبوش تعظیم کردم و دستمو به سمتش گرفتم همه دست زدن و سوت کشیدن از همه خوشحال تر روشنک بود که از ضایع شدن من حال میکرد قلبم تاپ تاپ میزد اگه میخواست به بازی در بیاره و عمل خودمو تکرار کنه چی اما خوشبختانه دستمو گرفت و پاشد و یک اهنگ لایت میزدن ومن اصلا بلد نبودم با این اهنگای خارجی برقصم ولی اون خوب بلد بود دستمو گرفت و یه دستشم روی کمرم گداشت همه ساکت بودم در حین رقصیدن چشم از من بر نمیداشت اون اهنگ داشت تموم میشد اواخر اهنگ بود که جلوی چشم اهنگ منو خم کرد و یک بوسه ی طولانی روی لبام کاشت وای خدای من چی شد؟
چه اتفاقی اقتاد ؟اگه کسی اینجا نبود یک کله تو صورتش میرفتم از خجالت گر گرفتم همه دست میزدن و سوت میکشیدن
پامو با اون پاشنه ی بلند چوری که کسی نفهمه روی پاش گذاشتم و فشار دادم اخش در اومد و اون مسخره بازی رو تموم کرد با تمام نفرت و درحالیکه جلوی دیگران لبخند میزدم بهش گفت:خیلی اشغالی...خر
لبخندی زد و گفت:هر عملی یه عکس العملی داره ...جواب های هویه
در میان تشویق حاضران سرجامون نشستیم اون کلی شارز شده بود و میخندید ولی من همش یاداون بوسه اخمثانه میفتادم و داغ میشدم دلم میخواست موهاشو بکنم روشنک غذا رو برامون اورد و گفت:بفرمایید
اونم خیلی خوشحال بود تو دلم مدام همشونو فحش میدادم اصلا جز دوتا قاشق دیگه لب به غذا که اتقاثا جوجه کباب ابدار زغفرونی با برنج پر کرده بود نزدم دلم میخواست بگم غذای منو بیارید خونه منم میخوام بعدا بخورم ولی روم نمیشد بعدا خودم یک پرس سفارش میدم ولش کن دیگه اخرای مجلس بود و من و شاهین وایسادیم و هوشنگ که نمک همه ی مجالس بود کراواتشو صاف کرد و گفت اقایون و خانما حالا وقتشو که حلقه رو تودست این دو گل جوون و رعنا بکنیم تا نامزدیشون سند داشته باشه
تو دلم گفتم :میخوام صد سال نداشته باشه
شاهین حلقه ها رو از مهین گرفت و حلقه ی منو توی انگشتم کرد همهمی ای بود که نگو و نپرس صدای دست و سوت و جیغ و ای سرگیجه دارم تازه گرسنمم بود بزار برم خونه یک نونو پنیری بخورم دلم حوس پنیر تبریزی و هندونه کرده بود تو حال و هوای خودم بودم که مهین حلقه رو جلوم گرفت و گفت بکن دستش عروس گلم
با غجله و بی رغبت حلقه رو تو دستش کردم تازه برای اولین با ر خوب حلقه رو دیدم چقدر قشنگ و شیک بود خودش طلا بود و روش با لماس نوسته بود لاوالبته یکم بزرگ بود ولی ناز بود و فانتزی
نمیدونم ساعت چند بود که به خونه رسیدیم ساناز هم با من اومد با هم روی زمین جا انداختیم و کتارم هم توی اتاق دراز کشیدیم داشت دیگه قید پنیر تبریزی با هندونه و نون بربری داغ رو هم زده چون خیلی خوابم میومد داشتم کمکم میخوابیدم که ساناز گفت رها
:هوم؟
به سمتم چرخید و با شوق نگاهم کرد:شاهین عجب کاری امشب کرد
زیرلب بهش فحش دادم خدا لعنتت کنه داشت یادم میرفت ولی منم سمتش چرخیدم و گفتم:میخوام بخوابم خستم
:خیلی اتیشیه..ح.شبه حالت کاش یباوش هم ابنطوری باشه
چشم غره ای رفتم و گفتم:یکم حیا بد نیست هاا
از شوف چرخید اونور و هر هر خندید ولی من دیگه خوابم نبرد همش خواب پنیر تبریری و هندونه با نون لرلری داغ دیدم و تا صبح از ثدای قارو قور شکمم خوابم نبرد
ادامه دارد... _________________ محل داستان های شما :
FLATSET کاربر ارشد وضعيت: آفلاين 14 ارديبهشت ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 1644 امتياز: 155015 تشکر کرده: 584 تشکر شده 417 بار در 291 پست
محل سكونت: تایپیک درخواست فیلم
ارسال شده در:
جمعه، 16 ارديبهشت ماه ، 1390 10:31:58
موضوع مطلب: فصل دوم
قسمت سوم :
چند روزی گذشت و منم تو خونه بودم و سرمو یه جورایی گرم میکردم یه روز که با سایه نشسته بودیم تو سالن و داشتیم منچ بازی میکردیم که تلفن زنگ زد تاسو ول کردم و دویدم سمت تلفن سایه داد زد:رها ببین یک اوردی ها جر نزنی بگی شیش بود
بی توجه به حرف اون تلفنو برداشتم و گفتم: بلهههههههه
صدای شاد و پر انرژی اش گوشی رو پر کرد :سلام رها
:سلام ساناز چیه ؟
:رها میدونی من خیلی دوست دارم؟من میمرم برات ...جیگرتو بخورم ....عزیز دلم میخوای برات دلستر بگیرم لیمویی؟
خودمو خیلی نگه داشتم که نخندم و با جدیت گفتم:من تلخشو دوست دارم یک بعدم چی میخوای...
خندید و گفت:ای هلو ..ای شفتالو...ای مربا ....ای
:خفه...خفه ...زود کارتو بگو سایه داره جر زنی میکنه
:بی ادب انگار نه انکار چند روز دیگه داره شوهر میکنه
یاد تاریخ عروسیم افتادم 1هفته و سه روز دیگه عروسیم بود بزور لبهامو باز کردم و گفتم:کارتو بگو
:ببین من و سیاوش میخوایم با هم بریم سفر ولی مامانم مطمنا نمیذاره برای همین کفتم اگه تو هم بیای به مامانم بگم دارم با تو میام اینجوری خیلی خوبه هم اب و هوا عوض میکنیم هم منو سیاوش همدیگرو بهتر میشناسیم
تو دلم قند اب شد :اره خوبه ..ولی گم نشیم منم دیگه وقت کنکورمه ...تازه به قول تو چند روز دیگه هم عروسیمه...شاهین نمیذاره
:میذاره تو یک ماچ از لپش بکن واست ملق میزنه
خندیدم و گفتم من رانندگی بلد نیستم
:بابا سیا بلده وومن به مامانم گفتم تو تصدیق داری
:خدا بکشتت من نمیدونم سیا به چیه تو ی خل و دیوونه دل خوش کرده
در حال سر و کله زدن با ساناز بودم که اف اف به صدا دراومد سایه به طرف اف اف رفت و در باز کرد
:ساناز یکی اومد بزار ببینم کیه
»باشه گود بای
:خدافظ
همزمان با گذاشتن گوشی قامت شاهین دم در ظاهر شد چفدر لباس سفید بهش میومد کفشاشو دم در رها کرد و اومد تو
:سلام
منو سایه حواب سلامشو دادیم روی مبل نشست و من رفتم روی زمین نشتم :سایه جر زدی ؟مهره ابیه تو خونه بود
سایه به اشپزخونه رفت تا میوه بیاره و از تو اشپزخونه داد زد:نه خیر نبود دروغ نگو
شاهین که به من خیره شده بود اروم گفت:منچ بازی میکنی؟
:اره عیب داره
و مهره ی قرمز رو از تو خونه ی سایه ورداشتم و گذاشتم زیر در قندون و خنده ی شیطانی کردم
شاهین هم قهقه ای سر دادو گفت:ای شیطون
:روشنک خونه شما بود؟
روی مبل جا بجا شد و گفت:اره ...اخر شب با بابات میاد خونه
سایه با ظرف میوه اومد تو سالن و اونو گذاشت رو میز من که هنوز خوب مهره ها رو حابه حا نکرده بودم گفتم:سایه یه پفک تو کابینته برو وردار بیار حال میده وسط بازی
سایه هم دوباره به اشپزخونه رفت و دوباره برگشت سایه با پفک برگشت و نشست سر بازی وقتی فهمید من تو بازی دست بردم کلی جیغ و داد کرد و گفت:اوندفعه تو شمال هم همینکارو کردی وگرنه من میبردم و مجبور نبودم هزار تومن بهت بدم
قهقه ای زدم ولی یهو یاد حرف های ساناز افتادم روی مبل نشستم وگفتم سانازمیگفت بریم سفر
سایه گفت:خودتون دو تا؟
به دروغ گفتم:اره دیگه ..اونجا هم که ویلای عمو هست امن امنه
سایه شونهاش و بالا انداخت وگفت: باشه برید خوش بگذره
شاهین کش و فوسی به تنش داد و گفت:سایه جون مرسی دیگه ما برگ چغندریم ؟مثلا من نامزدشم ها
سایه سیبی ورداشت و بی تفاوت گاز زد شاهین هم پفکو باز کردوگفت:من اجازه نمیدم بری ما یک هفته دیگه عروسیمونه
درحال جمع کردن منچ گفتم :گی از تو اجازه خواست من میخوام برم هنوز نه به باره نه به دار باید اجازه بگیرم؟
عصبانی پفکی در دهنش گذاشت و گفت:مگه از رو نعش من رد بشی
پوزخندی زدم و پامو روی پام انداختم:با کمال میل از روی نعشت هم رد میشم
معلوم بود بهش برخورده :حالا بذار طلافت بدم دیگه پرویی نکنی
قهقه ای ردم و گفتم:هه تو عقد کردنم موندی
سایه :بس کنید دیگه شاهین میای واسم فال ورق بگیری
شاهین:البته ..برو بیارتا بگیرم
سایه که رفت شاهین پقک بالای سرش گرفت و خورده های ته پفکم خورد و بعد گفت:ارزوی رفتنو به دلت میذارم
شکلکی دراوردم و گفتم:برو بابا رمال تو برو فالتو بگیر
سایه ورقارو دست شاهین داد بعد از فال ورق که من خیلی بهش اطمینان داشتم سایه گفت :من یه فال کف دست بلدم که تغداد بچه ها رو معلوم میکنه میخوایید براتون بگیرم
من:نه لازم نکرده واسه خودت بگیر
شاهین:نه بگیر ...
سایه بزور کف دست منو گرفت و بعد از بررسی فراوان گفت:ااه 5 تا چه خبره
پوزخندی زدم و گفتم:برو بابا...چرنده
شاهین:راسته راسته من دوستدارم ده تا بچه داشته باشم
با این حرفش من گر گرفتم و بهش چشم غره رفتم سایه:رها طلاقتو بگیر وگرنه میشی معلم مهد کودک
اون شب من جلوی چشم شاهین زنگ زدم به ساناز و گفتم که میام و بلند هم گفتم و واضح هم گفتم تا شاهین بشنوه و دستش بیاد که از این خبرا نیست شاهینم یه سره تو خونه ما خورد و فیلم دید قرار شد فردا عصر راه بیفتیم تا شب ا ونجا باشیم روشنکم یه بند بیرون ببود دنبال لباس عروس و...از صبح مهین اومد دنبال روشنک که برن دنبال فیلم بردار و عکاس تقریبا همه کارا انجام شده بود منم از نبود
روشنک سو استفاده کردم و کلی هم قربون صدقه سایه رفتم تا روشنکو راضی کنه و بعد با تاکسی رفتم دم قرار یعنی نزدیک خونه سیاوش اینا ماشین سیاوش یکم جلوتر از خونشون پارک بود به سمتش رفتم سیاوش تکیه داده بود به در ماشین و بادیدن من سلام و احوالپرسی گرمی کرد نشسته پیش ساناز که پشت نشسته بود :چرا پشت نشستی؟برو جلو راحت باش دیگه از این وقتا گیرت نمیادا
خندید و گفت :الان نمیشه منتظر راننده ایم
:راننده ؟داشتم تو ذهنم کلمه رو حلاجی میکردم که سیا اومد نو ماشین و روی صندلی بغل راننده نشست و گفت:اومد
اومد؟کی اومد گیج و منگ بودم که یه پسر دیگه هم اومد و روی صندلی راننده نشست و به سمت عقب برگشت و گفت>خوبی ساناز جون ؟
شاهین بود ای خدا اینجا هم دست وردار نبود میخواستم شاهینو وسیا و سانازو ب فحش بکشم به من زل زد و با قیافه تردید باری گفت :اه شما چفدر اشنایین ...شما رو جای ندیدم
از حالت شک خارج شدم و گفتم :چرا تو قبرستون
هر سه ازپقی ردن زیر خنده شاهین ماشینو روشن کرد و از ایینه به من زل رد :یادم اومد من یه بار با شما نامزد کردم
از عصبانیتپامو محکم به صندلی جلو کوبیدم سیا درحالیکه میخندید گفت:شاهین این رها انقدر خوشحال شده که داره به صندلی من شاخ میزنه بابا کمرم شکست رها جون
ساناز همچنان داشت میخندید نگاهش کردم و گفتم :مرض ....کوفت اگه من گذاشتم غروسی شما سر بگیره الان زن میزنم به زن عمو میگم دختر جنابعالی با سیا خان دیت گذاشتی شمال
ساناز شدت خنده اش بیشتر شد شاهین:وا به این دوتا چیکار داری عزیزم خودم خواستم بیام اخه یه دوست دختر تو شمال دارم ئلم براش تنگ شده
زیر لب گفتم عوضی
شاهین بلاخره ماشینو روشن کرد و خواست را بیفته که من داد زدم :کجا من پیاده میشم
و دست بردم که درو باز کنم که شاهین با قفل مرکزی درو قفل کرد .گفتکرها من ماه عسل نمیبرمتا همین ماه عسلمونه ..فردا نگی منو ببر ماه عسل سیا و مهناز از خنده کبود شده بودن
من همچنان میخواستم پساده شم و حرص میخوردم ماشین براه افتاد و من تا خود نور داشتم میگفتم :نگه دار پیاده میشم
خلاصه از سفر برگشتیم و بلاخره ما رو پای سفره عقد نشوندن همه چی عین فیلیم بود سریع و بی اراده از ارایشگاه بر گشتیم خانم ارایشگر کارشو خیبی خوب بلد بود و من رو با رنگ نقره ای عالی درست کرده بود به طوریکه مثل ملکه برفی شده بودم با نیمتاج و تور خودم میخواستم خودمو ماچ کنم کارش بیست بود بعد از اتمام کارش بهم گفت که خودم زیبا بودم و گرنه ارایش اینقدرها تاثیر نداره خلاصه شاهین وارد شد و با دیدن من مات و مبهوت و با دهان باز توی چشمام زل زد جلو اومد و پیشونیمو بوسید:چقدر ناز تر شدی
ساناز:اوه در انظار عمومی ؟وقت واسه این کارا زیاده برید تو خونتون اینجا زنو بچه نشسته
چشم غره ای بهش رفتم و بعد از همه خداحافظی کردم و گفتم که تو تالار میبینمشون
نزدیک صدتا یا بیشتر عکس انداختیم و شاهین هم تا تونست تو این عکسا منو بغل کرد یا بوسید جوری بود که عکاس یهش گفت:بابا این که همش مثبت 18 شد که ..نسخه دوم تایتانیک شد با این ژستاتون
من از خجالت مردم از دست شاهین همش باید زجر بکشم من توی جشن عروسی خودم همش نشسته بودم وشاهین یه بند رقصید بهش گقتم اصلا حالم خوب نیس و برای همین اثلا طرفم نیاد که دوباره سنگ رویخ میشه هر چه به پایان عروسی نز دیک میشد تزسم بیشتر میشد اگه نتونم جلوی شاهینو بگیرم چی..میتونم خیر سرم کمربند مشکی دارم تو کاراته
دسگه پاسان جشن رسید و من موندم و خونه و شاهین و البته ساناز که دقیقه های اخر رفت یه اپارتمان 150 متری تو نیاوران خیلی شیک بود و البته نسبت به خونه ما و شاهین اینا خیلی کوچک دو تا خواب داشت و یه پذیزایی بزرگ حین اینکه شاهین باباباش حرف میزد من رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم و تا نیست از شر این لباسای مضحک راحت شم این لباس عروسی انقدر سخت به تنم رفته بود ولی سحت تر از اون دراوردنش بود تا به اتاق رفتم یه تخت صورتی شیک که تاج بزرگی داشت جلوم نمایان شد دکور اتاق صورتی و ابی بود واقغا رویایی بود رفتم به سمت دراوز گوشه اتاق تا یه لباس انتخاب کنم بلاخره کشومو پیدا کردم ولی دریغ از یه لباس درست و حسابی همش لباسای خواب تحریک کننده :خدا لعنتت کنه روشنک این که گفت لباسای خودتو میذارم همه رو بررسی کردم و از همه پوشیده ترشونو که البته زیاد هم پوشیده نبود ورداشتم ولی یک لحظه به نظرم بدجوری محرک اومدیقش گه باز باز بود دامنشم از زانوم بالا تر یود پشتشم که باز بود کلا نیم متر پارچه مصرف شده بود تا این لباس رو بدوزن رنگشم که زرشکیه جیغ بود منصرف شدمبا خودم گفتم لباس عروسیه که بهتره اما همین که اومدم بزارم سرجاش صدای شاهین بگوشم رسید:چشم پدر ..نه خودش میگه پاتختی نمیخوام..به من چه....منم راحتترم اره کاری نداری ...خدا نگهدار
خواستم سریع لباسمو غوض کنم که شاهین خودشو به اتاق رسوند لیخند موذیانه ای روی لبش بود من اونو به چشم گودزیلا میدیدم اب دهنم بزور قورت دادم و چیزی نگفتم :میخوای زیپتو باز کنم؟
سزمو پایین انداختم و گفتم:نه لازم نکرده خودم میتونم
اگه راست میگی بکن ببینم
و درحالی که میخندید رو تخت نشست و پاشو روی پاش انداحت دستم اصلا به زیپ نمیرسید و مدام مثب این توله سگا که دنبال دم خودشون میکنن و بهش نمیرسن تقلا میکردم قهقه اش به هوا رفت و از تخت پاشد و به سمتم اومد چشمام از ترس درحال بیرون پریدن از حدقه بود دستشو به پشتم برد و به راحتی زیپمو باز کرد و تا اخر پایین کشید :حوب میتونی بری حالا مرسی
گره کراواتشو شل کرد و گفت تازه اومدن
:برو بیرو مسخره بازی در نیار
حندید و در حالیکه میرفت بیرون گفت :باشه ولی 10 دقسقه دیگه میام تو وقتی رفت نقسمو بیرون دادم و با سرعت باد لباسمو عوض کردم ولی وقتی خودمو تو اینه دیدم خوف ورم داشت :رها ی خنگ اینطوری که کارت ساخته است
موهای پرپشت و بلندمو که تا کمرم میرسید از قید تاج و تور راحت کردم و تا اومدم ارایشمو پاک کنم شادوماد تشریف اوردن تو
با دیدن من ماتش برده بود کراواتشو شل تر کردو گفت:رها ..چ..وای دیوونه کننده شدی
بی توجه به حرفش گفتم :خوب حالا میتونی بری تو اون اتاق بخوابی
پقی زد زیر حنده:بخوابم؟تو اون اتاق؟تو مثل که خودتو تو اینه ندیدی ...
و کتشو در اورد و روی تخت گذاشت با ترس بهش گقتم :چرند نگو اگه تو نمیری من برم
:بچه بازی در نیار شب عروسیمونه ها
به طرف در رفتم و گفتم :غروسیته که عروسیته مبارکت باشه شب بخیر
با یه جهش خودشو به در رسوند و درو قفل کرد :رها من اعصاب ندارما نذار تو شب عروسیمون بجای عشق ورزی رو تخت جنگ کتیم از حرفش لرزه براندامم افتادو بدو بدو به سمت دیوار رفتم و اونجا وایسادم اونهم پسشم اومد و درست روبروم وایساد سعی کردم هلش بدم اونور که بازومو گرفت و خودشو به من چسبوندبین لباش با لبای من یک سانت بیشتر فاصله نبود چشمامو بستم وقکر کردم :رها فکر کن فکر کن....صدای ممربی تو گوشم پیچید درصورتیکه راه دیگری نبود وسط پاهارو نشونه میگرید و ضربه نهایی رو همونجا بعمل میارید خودشم اون موقغ همراه بقیه به حرف مربی حندیده بود ولی حالا بهش نیاز پیدا کرده بودم چشمامو که باز کرد لبهای شاهین رو رو لبام حس کرد م با دستام کاری نمیتونستم بکنم چون شاهین سفت اونا رو نگه داشته بود پاهاموعقب بردم و صاف زدم وسط پاهاش بیهوش شدافتاد وسط اتاق و دستشو محکم روی محل ضربه گذاشت انقدراه و ناله کرد که ترسیدم طوریش شده باشه از ترس کنارش نشستم و دستاشو گرفتم :شاهین شاهین..
جوابی نداد:شاهییییییییییییینننن نننننننننن
سرشو یالا اورد و گفت:از جلو چش...مام گم..شو...اخخخخخخخ
:باشه ...ولی ببخشید
دلم براش سوخت ولی چاره ای نداشتم در اتاقو باز کرده ام و سریع به اون یکی اتاق رفتم که اتاق کار شاهین بود خدا رو شکر یه مبل تخت خواب شو توش یود روی اون دراز کشیدم و با نگرانی خودمو بدست خواب سپردمممم
ادامه دارد... _________________ محل داستان های شما :
FLATSET کاربر ارشد وضعيت: آفلاين 14 ارديبهشت ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 1644 امتياز: 155015 تشکر کرده: 584 تشکر شده 417 بار در 291 پست
محل سكونت: تایپیک درخواست فیلم
ارسال شده در:
جمعه، 16 ارديبهشت ماه ، 1390 10:42:23
موضوع مطلب: فصل دوم
قسمت چهارم :
نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم از بس استرس داشتم که نزدیکای صبح خوابم برده بود برای همین دیر از خواب پاشده بودم دستی به سرو صورتم کشیدم و موهامو که سرکش هر کدوم یک ور میرفت رو با دست رام کردم از جام پاشدم کمرم درد گرفته بود گردنم رو خم و راست کردم و به سمت اتاق شاهین رفتم بواشکی سرک کشیدم از یاداوری اتفاف دیشب قهقه ام به هوا رفت وای انقدر خندیدم که دلم درد گرفت و دستمو رو دلم گذاشتم و به خندیدن ادامه دادم که صدای شاهین از پشتم منو به خودم اورد :رو اب بخندی...
سرمو برگردوندم حتما تو پذیرایی بود به سمت پذیرایی رفتم رو مبل دراز کشیده بود و روزنامه میخوند
بازم یاد دیشب افتادم و پقی زدم زیر خنده دست خودم نبود شاهین که داشت حسابی حرص میخورد روزنام رو رو میز کنار مبل گذاشت و گفت :میگم مرض ...چته میخندی
دستم رو روی شکمم گذاشتم و تا تونستم خندیدم وسط خنده گفتم :حالت خوبه؟چیزیت که نشد؟
از عصبانیت پتوشو کنار زد و واومد که بیاد سمتم که فریادش به هوا رفت:اخخخخخخخخخخ تو روحت
دوباره شروع کردم به خندیدن :مهین جون دیشب گفت که میخواد واسم یکم حلواو کاچی بیاره که تقویت شم ولی مثل که تو باید اونو بخوری تا تقویت شی
از عصبانیت قرمزشده بود داد زد :دهنتو ببند
دستمو به کمرم زدم و گفتم :نوش جانت تا تو باشی دیگه واس من ژست نگیری ...از این به بعد هم همینه
درفتم و رو مبل روبروییش نشستم و منتظر عکس العملش شدم :رها جون میدونی چیه؟خیلی خریادم شوهر به این خوشگلی و مانکنی داشته باشه اونوقت ازش قرار کنه الانم همه ارزو داشتن جای تو بودن من مطمنم خودت چند روز دیگه به دست و پام میفتی
پوزخندی زدم و گفتم :برو بابا
ادامه داد:منم باید تلافی کنم دیگه به تو عمرا دست بزنم انقدر بمون که از بی شوهری بمیری از فردا هم دوست دخترامو میارم خونه هر غلطی بخوام میکنم تو هم فقط میشورس و میصابی الان هم تا دادم در نیومده برو نهارو حاضر کن
دلم داشت از گرسنگی مالش میرفت بی اراده و به تمسخر گفتم:الان مامانت برات حلوا میاره
و فرار کردم
اشپزی که اصلا بلد نبودم رفتم تو اشپزخونه اصلا به عمرام اشپزخونه رو دو سه بار بیشتر ندیده بودم خلاصه تک تک کابینتا رو گشتم و بلاخره یک بسته ماکارونی پیدا کردم پشتش نوشتته بود چی جوری درست کنیم من بعد از هزار جور کلنجار رفتن با خودم بلاخره یه شبه ماکارونی درست کردم قیافش که بد نبود دو تا ظرف گذاشتم رو میز و دیس ماکارونی هم سر میز بردمو بعد شاهینو صدا کردم شاهین گفت:میرم دست و صورتمو بشورم
داشتم رو میز بندری ضرب میزدم و خوصبمم سر رفته بود که چشمم به فلفل رو میر افتاد انگار شیطون به من دستور میداد دستمو بدم جلو فلفل دونو برداشتم و تا تونستم فبفبو تو ظرفش ریختم و قاطی کردم اصلا پیدا نبود ظرف ابو هم از سر سفره بردم تا اشپزخونه سرمیز نشسته بود و من تو اشپزخونه بودم که دا زد رها ....چرا نمیای؟
سریع ابو تو یخچال گذاشتم و رفتتم سر میز جاشو تغییر داده بوود و رو صندلی کنار من نشسته بود غذا رو چنان با اشتها میخورد که انگار نه انگار اون همه نمک و فلفل توشه اون همه فلفل فیلو از پا مینداخت چنگالمو ورداشتم و یک عالمه ماکارونی به چنگال زدم و گذاشتم تو دهنم انگار توش بمب باشه سوختم منفجر شدم انقدر تند بود که فیل که هیچی یه گودزیلا رو هم از پا مینداخت شاهین قهقه ای زد و مچمو محکم گرفت :جووون ....تنده عزیزم....
مکارانی رو بزور پایین داد و با التماس گفتم :شاهین ولم کن بذار برم اب بخورم
:نه خوشگله اول همشو میخوری بعد میزارم بری اب بخوری
:شاهین غلط کردم ....گوه خوردم ...بذار برم
بزور منو رو پاش نشوند و دستامو محکم گرفت :شاید فلفلش کمه عزیزم بذار یکم دیگه فلفل بریزم برات
:شاهبن تو رو خدااااا
در فلفل دونو در باز کرد کرد و همشو خالی کرد تو بشقاب هرچی زور زدم نمیتونستم خودمو از دستش نجات بدم مجبورم کرد نصفه بشثابو بخورم دیگه کاملا داشتم از سوزش دهانم اشک میریختم و التماس میکردم که سرمو بوسید و گفت :چون اقا شاهین خیلی بخشنده اس میذاره بری
دستامو که رها کرد به سوی دستشویی پرواز کردم و سرمو زیر شیز اب گرفتم وقتی اومدم بیرو احساس کردم زبونم تاول زده برای همین از یخ ساز یخچال یخ برداشتم وتوی پلاستیک روی زبونم گذاشتم
وقتی برگشتمیس خیال روی مبل نشسته بود روی مبل و از تو ماهواره شو نگاه میکرد اونم شو خواننده مورد علاقش انریکو رو غاشق این خواننده بود منم از حرصم رفتم و جلو تلویزیون پشت به اون وایسادم که یعنی دارم نگاه میکنم روم گفت:عزیزم میشه بیای کنار دارم میبینم
لبخندی زدم و گفتم :تو این خونه کسی حق نداره چیز بدد ببینه اونم توی بی جنبه مگه یادت رفت دیشب چی شد
شاهین چند باز ازم خواهش کرد و وقتی گوش ندادم دمپاییشو از پاش در اورد و پرت کرد سمتم :با تو ام ها
:کر که نیستم
و بعد خاموشش کردم و رفتم تو اشپزخونه تا چایی بریزم که صدای اهنگ دوباره تو خونه پخش شد چایی ریختم و به پذیرایی رفتم
و کنارش نشستم
:تو چایی چی ریختی؟
:هیچی بخدا
؟را به خدا اگه مزه هر چیزی جز چای بده من میدونم و تو
:نه مزه چایی میده
شو تموم شد و یه فیلم شروع شد بالای فیلم یه 18منفی نوشته بود و یه دایره قرمز دورش چای رو برداشت هورت کشید
بی توجه به اون محو فیلم شدم ببینم چیه اما فیلم لحظه به لحظه بد تر میشد و صحنه های ناجورش پیشرفت میکرد رو به شاهین که با یه پوزخند موزیانه فیلمو نگاه میکرد گفتم:بزنش اونور چرت و پرت
لبخندش بیشتر شد و گفت :نمیخوام تو که هیجده سالت تموم شده ..مشکلت چیه نکنه جنبه نداری میترسی نصقه شب بیای سراغم
پوزخندی زدم و گفتم دارم برات و به اتاق رفتم و روتخت دراز کشید خواب بعد از طهر میچسبید
از تابش نوز افتاب به صورتم از خواب پاشدم چند ساعت خوابیده بودم یعنی من یکروز کامل خوابیده بودم پتو رو که فکر کنم شاهین روم انداخته بود رو کنار زدم ولی مگه من دروقفل نکردم خوب صد در صد اقا کلید داره به سمت پنجره رفتم هوا افتابی بود عاشق هوای افتابی بودم و همونفدر از بارون بیزار به همین علت دلم میخواست برم بیرون در همین افکار بودم که یاد کامران افتادم خوب چطوره با کامی برم بیرون ....
گوشیمو از تو کشو دراوردم و شماره کامران رو گرفتم بعد از پنچ زنگ که داشتم کم کم نا امید میشدم گوشی رو برداشت
:به سلام خانووووووووووومممم
:علیک سلام اقا پسر گل سرکاری نه
سرفه ای کرد و گفت:نه ...هستم ولی الان کاری ندارم امروز نوبت کاری من نیست
لبخندی از رضایت زدم و گفتم:به پس امروز ریاست میکنی ....حال داری بریم بیرون من حوصله ام سر رقته راستش میخوام برم خرید
:اره میام منم مردم از بس راجع به غضروف بینی و پروتز گونه و این چرندیات زر زدم
خندیدم و گغتم پس من میا اونجا
:منتظرم
گوشی رو قطع کردم و رفتم تا حاضر بشم یه حسی تو دلم میگفت:رها تو دیگه شوهر داری خوب نیست با یک مرد دیگه بری بیرون
ولی حسمو سرکوب کردم و گفتم:وا پسرخالمه میخواییم باهم بریم خرید قرار نیست خلاف شرع بکنیم که
بهترین مانتو و شبوارمو که شاهین برام خریده بود رو برداشتم و پوشبدم بهترین سلیقه رو داشت ارایش خوشگلی هم کردم و شال مشکی هم سرم کردم و به راه افتادم
دم ساختمون که رسیدم دیدم کامران خودش اومده پایین و دست بسینه وایساده براش دست تکون دادم منو دید و با لبحند به سمتم اومد سلام و احوالپرسی کردیم و دست دادیم
:مجبوریم با تاکسی بریم اخه من گفتم که فغلاماشین نخریدم
:باشه مشکلی نیست
دربست گرفت و با هم سوار ماشین شدیم :رها راستی مامانم میخواد برگرده المان
:اه چرا انقدر زود ؟
:ما خواستیم اخه یه عمل قلب داره که اونجا انجام بشه بهتره و حالا گیر داه میحواد سایه و بهزادو ببینه
:خوب میتونم سایه و بهزادو بیارم اونجا یا اصلا بیرون قرار بزاریم
:اره ....خوبه
داخل پاساژرفتیم ولی من خواستم یکراست به طبقه بالا بریم چون هم وفت اون گرفته نشه و هم من زودتر دو دست لباس خونه درسا حسابی بخرم و اون لباسای مسخره رو بذارم دم در با انتخاب اون چند تا تیشرت ورداشتم سلیقه اش به خوبی شاین نبود ولی متوسط بود و چون من اندفعه لباسای اونو انتخاب کردم گفتم تلافی بشه ناراحت نشه
بعد از سه ساغت تو پاساژگشتن بلاخره به ساعتش نگاه کرد و گفت؟رها دیگه باید برم ببخشید فقط قضیه اون ملاقات رو خودت ترتیب بده سرتکان دادم و سریع از هم جدا شدبم چقدر وقتی با اون بودم بهم خوش میگذشت رام و مطیع ارام و حرف گوش کن مثل بره رام رام بود اصلا مخالفت نمیکرد برغکس شاهین مسخره همش نه از دهنش نمیفتاد
تو افکار خود قوطه ور لودم که بلاخره یه ماشین نگه داشت سوار شدم و سرمو به شیشه ماشبن تکیه دادم و چشمامو بستم :
نمیدونم از کجای ضمیر ناخوداگاهم به ذهنم رسید که اگه لو بره من ازدواج کردم چی؟
چشمامو باز کردم و رو صندلی سیخ نشستم :سایه انقدر دهن لقه که از سیر تا پیاز این چتد سالو واسه خاله تعریف میکنه اونوقت کامی نمیگه چرا به من دروغ گفتی
دوباره لم دادم روی صندلی و گفتم :برای چی باید بگه مگه فرقی هم میکنه براش ....احتمالا تلریک میگه و تازه ازم میخواد یکروز با نامزدش شاهین بریم شهر بازی رنجر سوار شیم دلت خوشه ها
یه جوری بودم حس تهوع با شک و تردید مثل بچه هایی که از امتحان میان بیرون هی احساس میکنن جواب یه سوالو جا انداختن
انقدر روی صندلی جابجا شدم و فکرهای مختلق کردم تا رسیدم خونه کرایه ماشین رو حساب کردم و با اسانسور به طبقه هستم رقتم کلید انداختم کفش شاهین و یه خانوم جلوی در بود برای اولین بار حس حسادتم تحریک شد درو با بگد باز کردم و داخل شدم به به خانوم که یکزره هم ریخت و قیافه نداشت ولو شدن بغل شوهر کذایی بنده و گل مبگن و گل میشنفن
سعی کردم خونسرد باشم اروم رفتم جلو وسلام کردم شاهین :سلام عزیزم ...کجا بودی؟
مانتومو در اوردم و گفتم :به تو ربطی نداره ...این خانوم کی باشن؟
لبخند کجی زد و گفت:خواهر دینیمن اوردمشون برای کارخیر
میخواستم چشمای زنرو در بیارم ولب خودمو حفظ کردم و ارامشم رو بدست اوردم :جدا:چه خوب ....عزیزم میشه بری اون میوه ها رو از تو یخچال بیاری رشته مهمونن مثلا
اون رنه که یر تاپاش داد میزد چکاره اس با تعجب به من نگاه میکرد حتما با خودش میگفت این دیگه چه زن بی عاریه...شوهرش خانم اورده خونه تازه میخواد پذیرایی هم بکنه
شاهین هم برای اینگه لج منو در بیار گفت:چشمممممم جتما
همینکه پاشو از اتاق گذاشت بیرون پیش خانومه که ارایش مشکی قهوه ای غلیظی هم کرده بودنشستم و دم گوشش گفتم :توچقدر خنگی دختر اخه با خودت نمیگی من برای چی باید شوهر به این خوش تیپی رو ول کنم بدم دست تو این مردیکه ایدز داره برای همین هم من ازش قاصله میگیرم من جای تو بودم میزدم به چاک اروم برو فرار کن
رنه اولش تو بها مونده بودولی بعد شال و کیفشو ورداشت و اروم بی صدا تشکر کرد و زد به چاک شاهین هم که میوه ها رو شسته بوداومد تو ی پذیرایی و گفت :اه پس سودی کو
لبخندی زدم و گفتم :رفت
:چی رفت ؟واسه ی چی
اخه قهمید تو ایدز داری زد به چاک
چشماش دو کاسه خون شد من ایدز دارم ؟کدوم خری اینو بهش گفته
:خر خودتی ...من بهش گفتم...
از اعصبانیت نمیدونست چی بگه سیبی رو که میخواست بخوره پرت کرد تو بشقاب و گفت:مگه ما میخواستیم کاری بکنیم که رفت
لبخندی زدم پس واس این بوده که لج منو دربیاره اروم حندیدم و گفتم:حتما به خودش شک داشته
شاهین:دیدی حسودی کردی؟
:نخیر
::نخیر
:بد بخت من واسه خودت گفتم ایدز نگیری
:اره جون خودت...حالا کجا بودی؟
:رفتم دو دست لباس گرفتم تا این لباسای مسخره رو بنداز دور
:خیلی خری اینا همه کار فرانسه است مامانم از فرانسه اورده
:جدی....ولی اینا رو خانومای با شخصیت نمی پوشن اینا رو زنهای فاسد میپوشن
شاهین روی مبل دراز کشید و درحالیکه هی کانالها رو عوض میکرد گفت:امروز خاله و مامانم اومدن اینجا و راستی سانازم زنگ زد
:خب مامانت اینا چکار داشتن
شاهین لبخند موذیانه ای زد و گفت:برات حلوا و کاچی اورده بودن تا تقویت شی و کلی هم راجع به پریشب سوال پیچ شدم
خاله روشنکم ول کن نبود انقدر شکنجه ام داد تا راستشو گفتم
داد زدم :تو غلط کردی اصلا مسایل خصوصی ما به اونا چه....حالا بعدش چی شد/
هیچی خاله روشنک به من گفت :خاک تو سرت مثلا مردی تو؟
از عصبانیت فریاد زدم :این روشنک اینجام ول کن نیست ...اصلا به اون چه دفعه ی دیگه اومدن بگوتموم شد رفت پی کارش
شاهین از جاش بلند شد و نشست کنار من :یعنی دروغ بگم.....نچ نچ اصلا تو ذاتم نیست
خودمو عقب کشیدم و گفتم که چی میخوای خاتونو بندازی به جون من میخوای فردا پس فردا همه بریزن اینجا هی سوال پیچم کنن..هی نصیحتم کننن
دستامو گرفت تو دستای داغش و گفت :حب چرا که نه رها اثلا چرا نمیخوای ما هم مثل بقیه باشیم ...
یاد چکا افتادم چرا فراموش کرده بودم :داد زدم راستی چکا چی شد ؟
:هیچی جاش امنه .
:د یعنی چی تو گفتی بعد از عقد پارش میکنی ...حالا زدی زیرش
:این چه عقدیه ما اگه خواهر و برادر بودیم که بهتر بود تا حالا تو حتی جاتو از من جدا کردی
:خیلی خب....خالا جاموحدا نمیکنم حالا چکو پاره کن ...به شرطی که سو استفاده نکنی
:قول میدم
ادامه دارد...... _________________ محل داستان های شما :