دانلود فیلم و سریال ایرانی با لینک مستقیم: تالار گفتمان

 
.::. تالار گفتــمان .::. :: نمايش موضوعات - مهسا

مهسا

 

ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع ارسال تشکر

   .::. تالار گفتــمان .::. صفحه اول انجمن -> داستان و داستان نویسی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

MyLove
کاربر ارشد
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
31 ارديبهشت ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 2953
امتياز: 1900220
تشکر کرده: 541
تشکر شده 484 بار در 253 پست

محل سكونت: اینجا..

ارسال ارسال شده در: دوشنبه، 2 خرداد ماه ، 1390 11:28:59    موضوع مطلب: مهسا پاسخ همراه با اعلان

کوله اش سنگین بود توانایی کشیدن وزن خودش را نیز نداشت بی پروا گریه می کرد دیگر چه اهمیتی داشت کسی با ان وضع اشفته او را ببیند حتی نمی دانست چه تن دارد دیگر مهم نبود هنوز باورش نمی شد بیدار است تمام خاطراتش با آرش در ذهنش تداعی شد. اشک بی درنگ از گونه اش لیز می خورد گویی اشک ها بازیشان گرفته بود گویی انها نیز در حال تمسخر او بودند.
با خود گفت:من با تو چه کرده بودم؟در ذهنش دنبال خطایی از جانب خود بود ولی هر چه گشت کمتر یافت دلیلی برای کار آرش پیدا نکرد کمی ارام تر شد راه خانه خودشان را در پیش گرفت گوشی همراهش در حال زنگ خوردن بود ارش بود گوشی را اشغال کرد و بعد خاموشش کرد.
به خانه که رسید مادرش پرسید چه قدر دیر امدی گوشیت چرا خاموشه؟
-تاکسی گیرم نیومد، باطری گوشیم تموم شده بود و بی هیچ کلام دیگری به اتاقش پناه برد.
به محض روشن کردن گوشی پیامی دریافت شد<<سلام مهسا جون خودم چی شده چرا گوشیتو اشغال کردی؟>>
بعد از چند دقیقه پیام دیگری دریافت شد<<خانومی گوشیت خاموشه نگران شدم گوشیتو روشن کردی زنگ بزن منتظرتم>> حوصله نداشت بلند شد روی تختش دراز کشید هنوز خوابش نرفته بود که گوشی همراهش زنگ خورد آرش بود جواب نداد ولی ارش دست بردار نبود دوباره وسه باره زنگ زد گوشی را جواب داد ولی حرفی نزد آرش گفت:عزیزم چیزی شده؟چرا حرف نمی زنی؟مهسا خانوم با شمام صدامو میشنوی؟ مهسا با بغض گفت:
-آرش دیگه هیچ وقت به من زنگ نزن
-چرا عزیزم ؟
مهسا بغضش ترکید و گفت دست بردار آرش به چند نفر عزیزم میگی من چندمی ام؟
-مهسا چت شده این حرفا چیه عزیزم؟
-به من نگو عزیزم!ازت متنفرم!!!
-مهسا خودتی! باورم نمیشه.
-آرش با من بد کردی خیلی بد.دیگه به من زنگ نزن چون جوابتو نمی دم خداحافظ و مکالمه قطع شد. گوشی اش تا دو روز خاموش بود در این دو روز مهسا خیلی فکر کرد به لحظه ای که الهام به او گفته بود ارش را با یک دختر دیده که قدم میزدند .حتی مرور خاطرات برایش دشوار بود دوباره اشک هایش جاری شد و به آهنگ در حال پخش گوش سپرد.
یه سلام ساده انگار سرنوشتم عوض کرد نمیدونم که چی میشه توی این روزای دلسرد
تو آتیشه اشتباهم بی صدا دارم میسوزم
می تونی منو ببخشی اگه یادمی هنوزم
بی تو دلگیرمو خسته بی تو ویرونم و مبهم
باورم کن که دیگه من اون من همیشه نیستم
توکه پیشمی یه دنیاعشق و شادی رو به رومه
نگو فرصتی نمونده نگو که دیگه تمومه
تمومه هرچی بین ماست تمومه ،تمومه تمومه

باورش نمیشد آرش برای همیشه تموم شده در تصمیمش متزلزل شد ولی باز به خودش نهیب زد :اون به تو دروغ گفت غرورتو شکست تو ازش متنفری ولی آیا واقعیت داشت؟...
گوشی همراهش راکه روشن کرد چند پیام دریافت شد<<مهسا،،،جون آرش بگو چی شده تو که می دونی دل من طاقت دوریتو نداره>>
<<چرا گوشیت خاموشه ؟مهسا جواب بده>>
<<نمی دونم چت شده ولی تا هر وقت تو بخوای منتظرت می مونم تا جواب بدی>>
هنوز نیم ساعت نشده بود که آرش زنگ زد:
-بله؟
-سلام مهسا چی شده جون آرش بگو؟
-جون شما واسم ارزش نداره.
-شما؟من شدم شما؟مگه تو نمی گفتی جون من خیلی ارزش داره هر وقت جونم قسم می خوردم هر کاری می کردی !
-اون مال قبلا بود چه طوری بت بگم ازت متنفرم که بفهمی؟
-مهسا ؟ این چه حرفیه می زنی؟
-من عاشق یکی دیگم خداحافظ
-هیچ وقت نمی بخشمت دیگه ام حتی سایمو تو زندگیت نمی بینی خداحافظ
گریه به مهسا امان نداد ان چنان از ته دل گریه می کرد گویا غمی چندین ساله سر باز کرده.
صبح فردا اماده شد وبه دانشگاه رفت الهام را دید به سمتش رفت الهام پیش دستی کرد:
-سلام مهسا جون
-سلام چطوری؟
-خوبم راستی نگفته بودی که آرش تو این دانشگاه درس می خونه
-نه اون فارق التحصیل شده دیگه هم در موردش حرف نزن
-الان دیدمش با همون دختره رفت تو دانشگاه دفعه قبل هم تو دانشگاه دیدمش.
-دانشگاه؟
با خود گفت شاید دوست داره اذیتم کنه نباید خودمو ببازم و با هم وارد دانشگاه شدند
-الهام با دست به پهلوی مهسا زد :اونجا رو اوناهاشن.
مهسا توانایی نگاه کردن به انها را نداشت ولی مسیر نگاه الهام را دنبال کرد
-کجا؟
ولی کسی که الهام می کفت آرش نبود
-اون که ارش نیست
-چرا خودت عکسشو نشونم دادی خودشه
مهسا تازه فهمید چه شده الهام فقط عکس آرش را دیده بود و تا به حال او را از نزدیک ندیده بود... سرش به دوران افتاد الهام با انها چه کرده بود دنیا بر سرش خراب شد . آرش خیلی خوب بود چرا فکر می کرد آرش با او این کار را می کند چرا بدون فکر او را طرد کرد؟ بدون هیچ کلامی به سمت در خروجی دانشگاه دوید و هر چه الهام صدایش زد توجهی نکرد....
دو ماه گذشت و ارش با او تماس نگرفته بود تصمیم گرفت از آرش عذر خواهی کند وتصمیم گرفت به پارک روبه روی محل کار آرش برود همان پارکی که همیشه قرار می گذاشتند.ساعت 4 از خانه بیرون امد وبا دسته گلی به پارک رفت کمی منتظر ماند تا آرش بیرون امد با دیدن او حسی عجیب به مهسا دست داد در حال مرتب کردن کلمات در افکارش بود تا وقتی که با آرش رو به رومیشود بگوید ارش گویی کسی را دیده باشد به سمت مخالف مهسا رفت به دختری نزدیک شد،با هم به سمتی که مهسا نشسته بودند امدند مهسا از جایش بلند شدآرش هنوزاو را ندیده بود باید از انجا می رفت ولی پاهایش کمکی به حفظ غرور او نمی کردند تعادلش را از دست دادو نقش بر زمین شد.
چشم که گشود دربیمارستان بود تازه وقایع گذشته یادش امد پدر و مادرش بالای سرش بودند و هر کدام به طریقی نگرانیشان را ابراز می کردند اما گویی مهسا یک کلمه هم از حرفای انها نمی فهمید یک دفعه شروع کرد به گریه مادرش او را در اغوش کشید هر کس برای عزیزش گریه میکرد.
-چی شده مهسا تو توی پارک چه کار می کردی؟
-مادر نپرس
مادرش ازغم دختر خبر داشت کدام مادری فرزندش را نمی شناسد.ولی صبر کرد تا وقتی که خودش دوست داشت اتفاقی که افتاده تعریف کند.
الهام هم از راه رسید وبا خوشمزگی هایش فضای حاکم بر اتاق را عوض کرد وبعد به اهستگی در گوش مهسا نجوا کرد آرش اینجا اومد فهمید حالت بهتره رفت...
از بیمارستان که ترخیص شد تا چند روز دانشگاه نرفت.
دوباره آرش به همراهش زنگ زد ولی جوابی نداد بعد ازچند دقیقه یک پیام دریافت شد<<دوست دارم حرفامو بشنوی بعد تصمیم بگیری فردا ساعت 4کافی شاپ همیشگی.
مهسا زیر لب گفت اون قدر منتظرم بمون تا بیام.از رو هم نمیره حالا خوبه این دفعه با چشم های خودم دیدمش دیگه چه توضیحی می مونه؟










فصل دوم
بچه ها خدافظ من دیگه باید برم
-کجا زن ذلیل؟باز قرار داری؟
-اتفاقا قرار ندارم ولی می رم براش کادو بگیرم چند روز دیگه ولن تاینه(روز عشق)
-اووه،کو تا چند روز دیگه،الان کجا می ری؟
-دیگه وقت ندارم، امروز بگیرم خیالم راحت تره
-برو،، ولی کادو گرون نگیری پر توقع میشه
-پس یادم باشه کادو گرون بگیرم اگه به حرف تو گوش بدم طلاقم میده.
همه زدن زیر خنده
-خب دیگه خدافظ
می دانست مهسا چه دوست دارد برای همین یک راست به مغازه نقره فروشی رفت و سرویس گل رز فیروزه ای زیبایی خرید و ان را به بهترین شکل کادو کرد . و به مهسا زنگ زد ولی مهسا گوشی را اشغال کرد و بعد هم خاموش کرد نگران شد دو پیام به او داد تا وقتی گوشی را روشن کرد انها را بخواند.ولی هرچه منتظر ماند مهسا نه زنگ زد نه پیام فرستاد به او زنگ زد ولی مهسا جواب نداد چند بار زنگ زد تا بالا خره جواب داد گفت:عزیزم چیزی شده؟چرا حرف نمی زنی...(ادامه در قسمت قبل نوشته شده)مهسا گوشی را قطع کرد و بعد هم ان را خاموش کرد.
آرش متعجب بود چرا مهسا اینگونه جوابش را داد تا دو روز هر چه قدر زنگ زد خاموش بود در این دو روز شاید هزار بار زنگ زد ولی جوابی جز دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد دریافت نکرد.مجبور شد پیام بفرستد. روز سوم زنگ زد و در کمال ناباوری مهسا گوشی را برداشتSadدر قسمت قبل نوشته شده)
در مغزش حرف های مهسا را تکرار کرد ازت متنفرم عاشق یکی دیگه ام
بلور اشک هایش سرازیر شد یاد اخرین دیدارشان افتاد که مهسا کمی دیر امد وبه مرور ان پرداخت
مهسا با عجله سمت آرش امد
-سلام، ببخشید دیر شد ،خوبی؟
-سلام عزیزم تو خوبی ؟
-ممنون
-بشین
-نه راه بریم بهتره
-چشم راه هم میریم،خب چه خبرا؟ فکر کردم دیگه منو یادت رفته!
-نترس اون قدر دوست دارم که فراموشت نکنم.
آرش دیگر توان فکر کردن به خاطرات را نداشت با خود گفت بی معرفت تو که می گفتی دوسم داری چی شد پس ؟ سرش را روی زانوانش گذاشت و در رویاهایش غرق شد...
صبح که از خواب بلند شد سی دی که مهسا داده بود به چشمش خورد ان را در دستگاه قرار داد تمامی اهنگ هایی که مهسا دوست داشت گلچین شده بود ولی یکی را بیشتر از همه دوست داشت شماره 29 را انتخاب کرد و به ان گوش سپرد:
جز تو کی میتونه عزیز من باشه کی می تونه تو قلب من جاشه
مگه می شه مثل تو پیدا شه همه چیزم آی عزیزم
جزمن کی واسه دیدن توحریصه اسمتو رو قلبش می نویسه
گونه هاش از ندیدنت خیسه همه چیزم آی عزیزم
تو نباشی بی قرارم بد میبینم بد میارم
بی تومن،حس ندارم سر به زیرم گوشه گیرم کاش بمیرم بی تو من..
آه عمیقی کشید و دوباره به فکر فرو رفت....
ان روز سر کار نرفت در خانه همه چیز برایش تکراری بود حوصله اش سر رفته بود کادویی که قرار بود به مهسا دهد توی کشوی میز بود نگاهی به ان انداخت چه ساده بود برای کی کادو خریده بود روزی حتی به دوری چند روزه مهسا فکر نمی کرد حال باید با جای خالی او روز ها را می گذراند.
خودش هم نمی دانست چه می خواهد انجام دهد اشفته بود با خودش گفت لابد الان مهسا داره با اونی که گفت خوش می گذرونه بعد من بیچاره غصه بخورم.اصلامنم میرم با یکی خوشگل تر از مهسا .ولی خودش هم می دانست در قلبش مهسا و محبت ها و حرف های عاشقانه او وجود دارد که جایی به غریبه و عشقی دیگر نمی دهد.
فردا صبح وقتی در حال رفتن به سرکار بود سمیرا دختر همسایه را دید .نگاهش کرد سمیرا لبخندی ملیح زد که از چشم آرش دور نماند .تمام طول راه آرش با خود فکر کرد همین سمیرا خوبه هم خوشگله هم دوسم داره یک بار مثلا اتفاقی به مهسا برمیخوریم تا ببینه فقط خودش نیس که خوشحاله اره همین خوبه فردا باید برم جلو با سمیرا حرف بزنم و با این افکار شوم ان روز را به اتمام رساند.
صبح از خواب بلند شد لباس زیبایی تن کرد و همانطور که میدانست در کوچه به سمیرا برخورد به طرفش رفت و ناباوری را در چشم های سمیرا دید گویی باورش نمی شد آرش سمت او می اید.
-سلام سمیرا خانوم
-سلام
-خوبین
-ممنون
-مزاحم که نیستم؟
-نه،بفرمایید!
-راستش حرفام زیادن و در و همسایم که میشناسین شما شمارتون رو بفرمایید من بهتون زنگ بزنم
-می تونم بپرسم در چه مورده؟
-در مورد خودمون!
-خودمون؟ نمی فهمم!
با خود گفت بس گیجی بچه 2ساله این چیزا رو میفهمه بعد تو نمی فهمی چه نعمتی بودی مهسا!
-آقای احمدی حواستون کجاست ؟
-ببخشید بفرمایید
-بگیرین دیگه شمارمه!
-بعد از ظهر زنگ میزنم.
-منتظرم.خداحافظ
-به سلامت.
ان روز آرش در محل کارش فقط به حرف هایی که می خواست به سمیرا بزند فکر میکرد در این میان گاهی سایه ای از مهسا هم بود ولی آرش تمام سعی خود را می کرد به عشقی که نسبت به مهسا داشته فکر نکند وبه جمله ی من یکی دیگه رو دوست دارم و ازت متنفرم مهسا فکر میکرد و برای ایجاد رابطه با سمیرا مصمم تر میشد.
ساعت 5از سر کار برگشت و به سمت تلفن رفت وبا سمیرا تماس گرفت:
-الو سلام
-سلام بفرمایید
-خوبین سمیرا خانوم
-شما؟
-آرشم، ارش احمدی
-اه بله منتظرتون بودم،حالتون خوبه؟
-ممنون شما چطورین؟
-خوبم،خب حرفتونو بگین
-چه عجول،نکنه ناراحتین با من حرف می زنین؟
-نه اصلا ،فقط کم طاقتم
-عین من،بذارین از این جا شروع کنم که ،این چند وقته تازه متوجه شدم شما چه قدر بزرگ شدین و احساس کردم به شما علاقه دارم
-ولی من 3ساله کوچیک ترین تغییری در قد و هیکلم نداشتم!شما چطورمیگین تازگی بزرگ شدم؟
-منظورم اخلاقی بود!
-شما با نگاه کردن تو صورتم از اخلاقم با خبر شدین؟
-نه چشماتون،چشمای پر از رمزتون اینو بهم گفت!
-پر رمز؟حرفای عجیبی می زنین،خب ادامه بدین
-بله داشتم میگفتم،دیروز که تو کوچه دیدمتون دیگه مطمئن شما رو دوست دارم.حالا نمی دونم شمام منو دوست دارین یا نه؟
-خب ،نمی دونم چی بگم
-لازم نیست الان بگین تا فردا فکر کنین من همین حدودا زنگ میزنم جوابمو بگیرم
-باشه،کاری ندارین؟
-نه خداحافظ
و مکالمه تمام شد.آرش ناخداگاه یاد مهسا افتاد خودش هم می دانست هنوزاو را دوست دارد ولی به خود نهیب زد یادت رفته چه بلایی سرت اورد هنوزم دوستش داری و خود جواب داد نه دوستش ندارم ازش متنفرم فقط دلم براش می سوزه...
ولی شب دیگر نتوانست از سیل افکاری که سمت مهسا دور می زد جلوگیری کند هنوز دوستش داشت برای همه ی روزهایی که با او بود دلتنگ شد چرا باید مهسا چنین کاری با او میکرد و بی اختیار اشکی از گوشه چشم هایش چکید و تازه به خود امد من چرا گریه کنم اون باید گریه کنه که عاشقی مثل منو ازدست داد و چشم هایش را برهم نهاد خواب او را در بر گرفت.
فردا از محل کار که بیرون امد با همراهش به سمیرا زنگ زد:
-سلام ،خوبی؟
-سلام ممنونم ؟
-چی شد جوابتون چیه؟
-شمام عجولین!
-خودم گفته بودم بهت،خب بگو دیگه!
-من خیلی فکر کردم و ..با کمی مکث گفت:منم به شما علاقه دارم
- خوبه،پس این شماره ی منه ذخیره کنین.
-حتما
-میشه از نزدیک ببینمت؟
-شما که..
-شما چیه اسم من ارشه با <<تو>> هم راحت ترم
-تو که هر روز منو می بینی
-نه از نزدیک و بدون در وهمسایه مزاحم.
-باشه؟کجا بیام؟
-همون کافی شاپ همیشگی دیگه!
-چی؟کافی شاپ همیشگی کجاست؟
-ببخشید با دوستام همیشه اونجا قرار می ذارم قاطی کردم.
-باید جای دیدنیی باشه کجا هست؟
و ادرس را از آرش گرفت .اولین قرار به دومین قرار رسید دومی به سومی و... آرش،سمیرا به جاهایی می برد که همیشه با مهسا می رفت و همیشه با رفتن به ان مکان ها خاطراتش با مهسا تداعی میشد.
دو ماهی از قطع رابطه با مهسا می گذشت.آرش دیگر کمتر به او فکر می کرد و با سمیرا سرگرم بود ان روز هم در پارک رو به روی محل کار آرش قرارگذاشتند.به محض تمام شدن کار به بیرون شتافت و به دنبال سمیرا اطراف را از نظر گذراند. او را پیدا کرد به سمتش رفت و بعد از احوال پرسی به جهت مخالف به راه افتادند. آرش در حال حرف زدن بود که چهره اشنایی را دید مهسا بود باورش نشد یکدفعه مهسا نقش بر زمین شد به سمتش شتافت و بلند فریاد :
-مهسا ،مهسا چی شدی؟
ولی مهسا از هوش رفته بود
سمیرا با تعجب پرسید میشناسیش؟
-اره تو برو خونه من ببرمش بیمارستان
-منم میام
با حالتی شبیه به فریاد گفت برو.سمیرا متعجب بر جا میخکوب شد وبه دور شدن ان دو نگریست... .
وقتی به بیمارستان رسیدند هنوز هم بی هوش بود. به خانه ی مهسا زنگ زد واز بیمارستان بیرون امد.
ساعتی بعد به سمیرا زنگ زد وبه خاطر رفتارش از او عذر خواست:
-خواهش می کنم آرش جان حالا اون کی بود ؟
-یکی از دوستام!
-دوستات؟فکر نمی کردم با دختر هم دوست باشی!
-نه این فرق می کنه!
-وقتی تو میگی فرق میکنه پس حتما فرق میکنه...
فردا دوباره به بیمارستان رفت تا از حال مهسا باخبر شود. پشت در اتاق مهسا ایستاد که دختر جوانی نزدیکش شد و گفت شما اقا ی احمدی هستین؟
-بله،شما؟
-من الهامم دوست مهسا باید با شما حرف بزنم
-راجع به...؟
-مهسا
-بفرمایید
داخل حیاط فکر کنم بهتر باشه!
-هرطور راحتین،بریم
راستش من عکس شما رو از طریق مهسا دیده بودم و شما رو با یک نفر دیگه که داشت تو دانشگاه با یک دختر قدم میزد اشتباه گرفتم و به طبع به مهسا اطلاع دادم (در قسمت مهسا نوشته شده)و تمام قضایا را برای آرش توضیح داد گویی سطلی یخ بر سر او ریختند تمام وجودش یخ زد و تمام حرف های گذشته ی مهسا در گوشش طنین انداز شد...حالا علت رفتارهای مهسا را فهمید و باید او نیز به مهسا ثابت می کرد او نیز بی وفا نیست.
روزی که فهمید مهسا از بیمارستان ترخیص شده به او زنگ زد و با او قرار گذشت ولی هر چه سر قرار منتظر ماند او نیامد تصمیم گرفت به دانشگاه او برود باید به حرف های او گوش می داد.
چند روز بعد دم در دانشگاه مهسا ایستاد، مهسا را از دور دید به سمتش رفت و او را صدا زد:
-مهسا،وایسا.
-من با شما کاری ندارم.
-من دارم
-نمی خوام گوش کنم .ولی آرش بازوی او را گرفت فقط گوش کن حتی اندازه چند دقیقه واست ارزش ندارم؟
-گوش می کنم!
-تو باید به من می گفتی که الهام چی بهت گفته چرا پیش داوری کردی؟
-من،من داغون بودم
-ترجیح دادی منم داغون شم،نه؟
-من اینو نمی خواستم.
-من نیومدم اینجا مقصر پیدا کنم.برو به کلاست برس. ساعت 4بیا کافی شاپ.
-بهتره با دوست جدیدت بری.
-بیا کافی شاپ همه چی رو بهت میگم.خداحافظ.
آرش بین برزخ مهسا و سمیرا گیر کرده بود حق سمیرا نبود با این همه محبت هایی که به او کرده بود اینگونه طرد شود و عشق مهسا هم در طرف دیگر ترازو یکه اندازی میکرد.تمام بعد از ظهر را فکر کرد و بالاخره تصمیمش را گرفت.
ساعت یک ربع به 4به کافی شاپ رسید ونیم ساعتی منتظر ماند دیگر داشت از امدن مهسا نا امید میشد که در باز شد ومهسا داخل امد کمی اطراف را نگاه کرد آرش را یافت نزدیکش شد و رو به روی او نشست.
-سلام مهسا جان
-سلام،من زیاد وقت ندارم زودتر حرفاتو...
-میدونم واسه من وقت نداری،سریع تمومش می کنم.
-میشنوم.
-هر دو مقصریم هم من که سوال نکردم هم توکه توضیح ندادی.ولی قسم میخورم هنوز دوست دارم...
من از اون روز که گفتی عاشق یکی دیگم خرد شدم نه تنها من بلکه غرورم،احساسم همه وجودم خرد شد.برای اینکه تلافی کنم گفتم با یکی میرم جلوش و مثل خودم که خرد شدم خردش می کنم ولی بعد از دوستی با سمیرا،دختر همسایمون بهش عادت کردم و فهمیدم حتی اگه بخوام با تو لج بازی کنم راه خوبی رو انتخاب نکردم چون من تو رو دوست داشتم تو که منو دوست نداری چه اهمیتی داره برات که منو با یکی دیگه ببینی؟ و این زمانی بود که سمیرا با محبت هاش منو به خودش وابسته کرد ولی بازم میگم مهسا تو واسه من خیلی عزیزی
-تو هم واسه من عزیز بودی وهستی و اشکی از چشمش فرو نشست.
-گریه نکن عزیزم،
-بیاهمه چیزو از اول بسازیم.راستش فکر کردم منو دعوت کردی تا همه چی رو از دلم در بیاری ولی...
-این حق سمیرا نیست که بازیچه من وتو باشه اون دختر خیلی خوبیه...
مهسا نگذاشت حرف آرش تمام شود بلند شد و به سمت در دوید ورفت.
آرش سرش را روی میز گذاشت وبه خود گفت دوستی با سمیرا اشتباه بود وجدایی از او اشتباه بزرگ تر منو ببخش مهسا وبی توجه به مکانی که بود سرود گریه سر داد.
دلش طاقت دیدن دوباره مهسا را نداشت تصمیم گرفت در نامه ای به مهسا بفهماند که باید از هم دل بکنند. چند روز طول کشید تا توانست نامه ی مهسا را بنویسد ان را به الهام سپرد تا به مهسا دهد.



چرا پنهان کنم؟!.........عشق است و پیداست.
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که ان ها را ندیدند
تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکسته شد و عهد هایی که کسی
یادش نماند.


واما تو....
قرار نبود اون روزهای دلتنگیم دوباره سراغم بیان .
قرار نبود کسی سختش باشه بگه دوستت دارم...... .
قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بمونه
قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بمونه
گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از گناه تو باشد
دیگه مهم نیست فقط یک چیز رو یادت باشه اگه اتفاقی
که نباید بیوفته افتاد تنها برات می نویسم خودت خواستی
تقصیر من نبود.


خاطره ی شادمانی دیروز بزرگترین غمی است که امروز دارم.


مهسا نامه را تا کرد حق با آرش بود مسبب این اتفاقات او بود.نامه را بویید بوی عشق می دادهمراه نامه یک کادو هم بود ان را باز کرد سرویس نقره گل رز فیروزه ای. کاغذ کوچکی در ان بود که نوشته بود: ولن تاینت مبارک. اشک حتی اجازه نمی داد مهسا نفسی بکشد.




دوستی کلمه ای زیباست که هر کس درکش کرد،ترکش نکرد.
عاطفه هاشمی

پایان


آخرين ويرايش توسط MyLove در تاريخ شنبه، 18 تير ماه ، 1390 11:14:37; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل  
کاربرانی که برای این ارسال از MyLove تشکر کرده اند barfi3066, FLATSET
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 

FLATSET
کاربر ارشد
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
14 ارديبهشت ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 1644
امتياز: 155015
تشکر کرده: 584
تشکر شده 417 بار در 291 پست

محل سكونت: تایپیک درخواست فیلم

ارسال ارسال شده در: دوشنبه، 2 خرداد ماه ، 1390 11:49:14    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

چقدرم ساده دل بود Idea Idea Idea
_________________
محل داستان های شما :
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

خلیج فارس یا خلیج عربی :
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل   شناسه Yahoo

Patoghdl
مدیر انجمن و ناظم سایت
مدیر انجمن و ناظم سایت

وضعيت: آفلاين
26 فروردين ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 1239
امتياز: 1248605
تشکر کرده: 435
تشکر شده 829 بار در 504 پست


ارسال ارسال شده در: دوشنبه، 2 خرداد ماه ، 1390 11:56:48    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Very Happy
_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب  

MyLove
کاربر ارشد
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
31 ارديبهشت ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 2953
امتياز: 1900220
تشکر کرده: 541
تشکر شده 484 بار در 253 پست

محل سكونت: اینجا..

ارسال ارسال شده در: دوشنبه، 2 خرداد ماه ، 1390 12:35:44    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Farmandar مي نويسد:
چقدرم ساده دل بود Idea Idea Idea



اگه ساده نبود حرف دوستشو به سادگي باور نمي كرد. Arrow Mad
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل  

FiFi
مدیر بخش تصاویر
مدیر بخش تصاویر

وضعيت: آفلاين
27 ارديبهشت ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 1093
امتياز: 721320
تشکر کرده: 108
تشکر شده 194 بار در 125 پست

محل سكونت: -------

ارسال ارسال شده در: دوشنبه، 2 خرداد ماه ، 1390 21:49:38    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

عالی بود. Twisted Evil یک نصیحت یاتجربه ازمن دل شکسته به اونایی که قل وقرارایی باهم دارندهیچوقت حرف کسی روکه داره به عشقتوتهمت میندازه روگوش ندین تاباچشم خودتون ودلایلشونشنیدین دست به کارایه احمقانه نزنیدچون دل شکستن خیلی سخته.ادم فقط1بارازصمیمه قلب عاشق میشه Question Arrow
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي  

MyLove
کاربر ارشد
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
31 ارديبهشت ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 2953
امتياز: 1900220
تشکر کرده: 541
تشکر شده 484 بار در 253 پست

محل سكونت: اینجا..

ارسال ارسال شده در: سه شنبه، 3 خرداد ماه ، 1390 10:02:02    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

اره منم يه تجربه خيلي تلخ داشتم. اينش بده كه هر روز مي بينمش. اميدووووووارم شما اشتباه نكنيد. و خودمم قبول دارم همش تقصير من بود. اون منو دوست داشت،اون قدر بش بد كردم فكر مي كردم بره واسم مهم نيست ولي واقعا حالا پشيمون شدم................................ Shocked Surprised
_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

کنارم هستی اما دلم تنگ میشه هر لحظه....
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل  

MyLove
کاربر ارشد
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
31 ارديبهشت ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 2953
امتياز: 1900220
تشکر کرده: 541
تشکر شده 484 بار در 253 پست

محل سكونت: اینجا..

ارسال ارسال شده در: شنبه، 18 تير ماه ، 1390 11:17:26    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

ایناهاش.
_________________
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

کنارم هستی اما دلم تنگ میشه هر لحظه....
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل  

barfi3066
کاربر ارشد
کاربر ارشد

وضعيت: آفلاين
26 فروردين ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 842
امتياز: 439520
تشکر کرده: 452
تشکر شده 152 بار در 77 پست

محل سكونت: بیرجند

ارسال ارسال شده در: شنبه، 18 تير ماه ، 1390 11:29:04    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

MyLove مي نويسد:
ایناهاش.

گفتم اینو که خوندم جدید بذار Crying or Very sad

_________________
شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست..
***********
این دل ما با نگاهی سرد پر پر میشود..
*******
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل  
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   .::. تالار گفتــمان .::. صفحه اول انجمن -> داستان و داستان نویسی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


 

Powered by phpBB & Farsi Project By PHPNuke.ir 

© Powered By PHPNuke 8.2 | Armin MohaMaDi |  Armin MohaMaDi  | Design By: Farmanrava4.IR