MyLove جانشین مدیریت وضعيت: آفلاين 31 ارديبهشت ماه ، 1390 تعداد ارسالها: 2922 امتياز: 1877110 تشکر کرده: 502 تشکر شده 456 بار در 240 پست
محل سكونت: اینجا..
ارسال شده در:
دوشنبه، 2 خرداد ماه ، 1390 11:19:42
موضوع مطلب: داستان،كمي زيبا تر ببينيم
تازه وارد دبیرستان شده بود که به این واقعیت پی برد نه چهره ای زیبا داشت و نه انقدر ثروتمند که مورد توجه قرار بگیرد و از همان سال ها بود که کمتر در جمع دوستان قرار گرفت چند بار توسط اطرافیان مورد تمسخر قرار گرفته بود ولی چه میکرد که دست او نبود در یادش روزی تداعی شد که دختر متکبری در جمع به حالت فریاد به او گفت:تا حالا قیافتو تو ایینه دیدی؟ و با خنده ای زهر الود از او دور شد. ناخود اگاه اشکی از چشم هایش فرو افتاد. اوایل هضم این موضوع برایش سخت بود ولی کم کم عادت کرد ولی باز هم گاهی انقدر ناراحت میشد که به سکوت و تنهایی اتاقش پناه می برد و انقدر گریه می کرد تا تهی شود از حس نفرت حسی که هیچگاه نگذاشت در وجودش ریشه بدواند. با هر زحمتی به دانشگاه راه یافت.داشگاهی که فرسنگ ها با محل زندگیش فاصله داشت از محیط بسته ی شهرش خسته بود و به خود امید میداد اینده ای روشن پیش رو دارد.
ولی این خلأ در وجودش بود او هیچگاه مورد توجه نبود و این همان اعتماد به نفس بود که او نداشت همیشه کم حرف میزد کم نظر میداد کم با دیگران مراوده داشت.
حتی در دانشگاه با بقیه دوستانش بیرون نمی رفت.روزی جلو در کلاس بیشتر دانشجو ها جمع شده بودند و قرار بود با هم به پارکی معروف بروند از میان بچه ها راهی باز کرد و در حال بیرون امدن از کلاس بود که یکی از بچه ها گفت:خانم غلامی شما نمیاید سحر برگشت و در حالی که از شادی در پوست خود نمی گنجید به خود نهیب زد که شاید مورد تمسخر قرار گیرد و پیشنهاد او را رد کرد عزم رفتن کرد که یکی از پسرها با خنده ای خون الود گفت نترسید تفحه ای نیستی بدزدند جوجه اردک زشت. سحر دنبال صدا گشت او را پیدا کرد و مستقیم به او نگاه کرد در حالی که تمام بچه ها در حال خندیدن به او بودند جوابی نداشت به پسر گستاخ دهد فقط فهمید که اشک هایش جاری شده داشت خفه میشد به حالت دو در حال بیرون امدن از سالن بود که استاد سعادتی را دید.
استاد که به تمام شاگردانش عشق می ورزید او را به اتاقش راهنمایی کرد و دلیل گریه اش را جویا شد سحر که پر بود از تحقیر دیگر تحمل نداشت تمام انچه در دل داشت برای استاد بازگو کرد انقدر گفت که خالی شد اشک هایش را ریخت و وقتی ارام شد استاد شروع کرد به حرف زدن:
-تو فقط ببخش اطرافیانت را.ببخش کسی را که نفهمید عظمت روح تو را. تو چطور از کسانی که هنوز نمی فهمند توقع رفتار درست داری انها نمی فهمند خدا زیباست همه چیز ها را به زیبایی می افریند دوست داشتن یک رود زیبا کار ساده ایست ولی دوست داشتن یک باتلاق دشوار.انها که بین افریده های خدا فرق گذاشتند هنوز دوست داشتن را تجربه نکرده اند و به او ایمان ندارند...
و فردا سحر با امیدی دیگر وارد دانشگاه شد.به محظ پا گذاشتن به کلاس همان پسر دیروزی دوباره شروع به حرف زدن کرد:
-با اون رفتن دیروزت فکر نمی کردم بیای(باخنده)
سحر درست رو به رویش قرار گرفت و با صدا و کلمات رسا شروع کرد به جواب دادن:
-تو رو میبخشم تویی که هنوز نفهمیدی هر کدام از ما افریده های خداییم و خدا افریینده ی همه ی زیباها. همه از جانب او امده ایم به جانب او بر میگردیم ولی من زشت رو سفید ترم زیرا تا به حال کسی را مورد تمسخر قرار نداده ام تا به حال دلی را نرنجاده ام و من،من زشت به خود افتخار میکنم.
کلاس در سکوت مانده بود و پسرک حرفی برای گفتن نداشت، تنها گفت معذرت میخوام.
این بود کاری که سحر سال ها پیش باید انجام میداد.
من نمی دانم،
که چرا می گویند؛اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست.
-و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست ،جور دیگر باید دید. «سهراب سپهری»
تقدیم به چشم هایی که زیبا میبینند.باشد تا کمکی شود برای شفاف دیدن.